رمان ارمغان بامداد پارت ۴۹

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

نگاهم به پیشوند شماره افتاد و صد در صد با این سرعت سلین شماره رو به مهام رسونده بود.

خبرگذاری های این دو نفر واقعا حرف نداشت!
تماس رو روی آیفون زدم و با لباس توی تنم چرخی جلوی آیینه زدم.

صدای مهام توی اتاق هتل پیچید:
-چیکار کردی؟

لباس مشکی تنگ توی تنم فقط اون بوت های ساق بلند رو کم داشت.
-اومدم مونترآل.

-قالش گذاشتی؟
در حالی که خط چشم رو پشت پلکم می کشیدم لب زدم:

-قالش بذارم؟ رقابت قال گذاشتن نداره.
-خوب… باید بگم که با خشم داره میاد سمتت.

دستم از حرکت ایستاد و بعد از مکث چند ثانیه ای کارم رو از سر گرفتم.
-خوب بیاد.

نفسش رو توی تلفن فوت کرد:
-فکر کنم اگر این وظیفه رو می ذاشتین به عهده ی من و موس تا حالا دست محسنی توی دستتون بود.

ابروهام بالا پریدند و خط چشم رو گذاشتم روی مز.
-موس؟ چقدر صمیمی اسمش رو میگی.

جاخورده گفت:
-تو چرا یه جوری بازخواست می کنی که انگار بهت خیانت کردم؟

چشم غره ای به گوشی موبایل رفتم:
-خوشم نمیاد باهاش صمیمی بشی. رقیب همیشه رقیبه.

-من که اینطور فکر نمی کنم. تو داری زیادی شلوغش می کنی.
دهانم باز شد تا حرفی که نباید از داخلش بیرون بیاد و من با سرعت بستمش.

-من دیگه باید برم.
قبل از این که اعتراض کنه تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی تخت انداختم.

باید محتاط تر رفتار می کردم.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره جلوی آیینه ایستادم.

نمی دونستم وقتی حقیقت آشکار می شد بقیه چه نمایی از خودشون رو به تصویر می گذاشتند و به خاطر همین دو دلی همه چیز باید تا ابد مخفی می موند.

***

صدای موزیک توی گوشم پیچید و قدم اول رو برای رفتن داخل اون دیسکوی زیرزمینی برداشتم.

نگاهم رو دور تا دور دیسکو چرخوندم و جمعیت رقصنده رو دور زدم.
روی صندلی جلوی بار نشستم و نگاهم رو به مردی که مسئول سرو مشروب بود دوختم:

-چی میخوری؟
جوابش رو که ندادم خواست با تکون دادنم حواسم رو جمع کنه که خودم رو عقب کشیدم.

ـ دست بهم بزنی شیشه های مشروب رو توی سرت خرد می کنم.
دست هاش رو بالا گرفت و با خنده عقب کشید:

-خیلی خوب بابا…
زیر لب ادامه داد:
-با این طرز فکرش اومده به همچین دیسکویی!

سرش رو کج کرد:
-بار اوله میای؟ تا حالا ندیدمت.
-با یه نفر کار دارم.

دستش رو زیر چونه ش زد:
-کی؟
-رابرت… می شناسی؟

مردمک چشم هاش که تکون خورد فهمیدم می شناختش.
بی توجه به چیزی که چشم هاش به نمایش گذاشته بودند خودش رو با ریختن مشروب سرگرم کرد و گفت:

-کدوم رابرت؟ اینجا رابرت زیاد داریم.
-همون که کارش ساختن هویت جدیده. میدونم میشناسیش.
-اینجا همچین آدمی نداریم.

خواستم چیزی بگم که ادامه داد:
-داشته باشیمم مطمئن باش بدون معرف هیچ جوره نمی تونی باهاش ملاقات کنی.

نگاهم محو آدم هایی شد که به سمت بار هجوم می آوردند و کلافه از جا بلند شدم.

بیشتر از این نمی تونستم توی این دیسکوی شلوغ بمونم.

از دیسکو که خارج شدم عصبانی لگدی به بطری ای که روی زمین افتاده بود زدم.

حاال معرف باید از کجا پیدا می کردم؟
لحظاتی به یاد شماره ای افتادم که اون دختر توی فرودگاه بهم داده بود و یعنی ممکن بود بتونم ازش کمک بگیرم؟

با فکرهایی که توی سرم می چرخید سوار تاکسی ای که همون جا منتظرم مونده بود شدم.

***

با نفس عمیقی شماره ی روی کارت رو گرفتم.

این که قشنگ من رو می شناخت کمک می کرد راحت تر بتونم از هدفم باهاش حرف بزنم و هر چند چشمم آب نمی خورد که اون دختر و آشناهاش راجع به یک آدم جاعل اطلاعاتی داشته باشن.

لحظاتی طول کشید تا بعد از صدای بوق صدای یک زن توی گوشی بپیچه:
-بله؟

-سلام… من با…
چشم هام رو کمی فشردم و ادامه دادم:
-من با قشنگ کار دارم.

چند ثانیه ای طول کشید تا جواب بده:
-سلام… چند لحظه صبر کنین.
گوشی ازش دور شد و مدتی بعد صدای آشنای قشنگ بلند شد:

ـ بله؟
-من ارمغانم… ارمغان..
قبل از اینکه ادامه بدم صدای جیغش بلند شد:

-وای ملکه! واقعا بهم زنگ زدی؟
چشم هام رو توی حدقه چرخوندم.
-بهم گفتی توی این شهر آشنا زیاد داری. توی یه مسئله کمک می خوام.

-واقعا؟!
نفس عمیقی کشیدم:

-دنبال یه آدم خلافکار می گردم. یه جاعل هویت… فکر می کنی توی این مورد می تونی کمکم کنی؟

مکث طولانی ای کرد و در نهایت صداش بلند شد:
-مال همین شهره؟
-آره… یه آدرسایی هم ازش دارم.

-فکر کنم به منبعش زنگ زدی.
ابروهام بالا پریدند:
-منبعش؟
به تته پته افتاد:

-خوب… میدونی یه نفر رو می شناسم که قبلا توی کار خلاف بود. به خاطر همین گفتم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا