رمان ارمغان بامداد پارت ۴۸

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ دوستش دارم”

بامداد نگاهش رو با سرعت ازم گرفت و پا داخل فست فودی گذاشت.
پسر بچه با چشم هایی گرد شده گفت:
-قهر کرد؟
قهر نکرد…
اون هم به یاد همون خرگوش کوچولو افتاده بود و ما نمی تونستیم بدون مرور خاطره ها کنار هم بایستیم.

سرم رو تکون دادم:
-نه… فقط نمی خواد چیزی رو یادآوری کنه.

***

نگاهم رو از پنجره ی قسمت وی آی پی هواپیما به بیرون دوختم.

نمی دونستم بامداد متوجه ی نبودنم شده بود یا نه و مطمئنا حتی فکرش رو هم نمی کرد همین امشب به سمت مونترآل حرکت کنم.

طبق پیمان نانوشته ای قرار بود از روز بعد شروع کنیم و ساعت یک نیمه شب هم جزءی از روز بعد حساب می شد.

نفس عمیقی کشیدم و نوشیدنی ای که برام آورده بودن رو به لب هام نزدیک کردم.

باید بعد از رسیدن به مونترآل دیسکوی ورتیس رو پیدا می کردم.
اونجا مردی وجود داشت که هویت پرویز رو عوض می کرد.

مردی که در نهایت رابط اون وشریک جدیدش می شد و من باید قبل از عوض شدن هویتش اون رو گیر می انداختم.

صدای خلبان که توی هواپیما پیچید کمربندم رو بستم و منتظر فرود شدم.
باید بعد از پیاده شدن اول با مهام و بعد با سلین تماس می گرفتم.

پر حرص پلک زدم.

تعقیب و گریز با اون مرد عوضی باعث شده بود از کارهای خودم غافل بشم و حسی بهم می گفت بعد از تموم شدن این ماجرا بی توجهیم به شرکت خودم باعث دردسرهای بزرگی می شد.

ساعتی بعد اولین قدم رو داخل فرودگاه مونترال برداشتم و هنوز به دومین قدم نرسیده بودم که کسی از پشت بلند صدام زد:

-ملکه!
نیم چرخی زدم و نگاهم روی دختر جوونی نشست که با شوق خودش رو بهم می رسوند:

-وای خودتی!
بهم که رسید با چشم هایی مشتاق خیره م شد و نگاهم روی مردی نشست که پشت سرش چمدون به دست و غرغرکنان بهمون نزدیک می شد.

-اصلا نمی تونم باور کنم اینجا می بینمتون.
یک تای ابروم رو بالا انداختم و مرد که رسید پر حرص به فارسی لب زد:

-چرا رم کردی؟
دختر نگاهش کرد:
-تو که نمی فهمی ایشون کیه! کل صنعت مد رو می چرخونه!

مرد لب هاش رو کج کرد:
-صنعت مدی که یک مثل تو بخواد بچرخونتش باید تا حالا نابود می شد.

مخاطبش دختر بود اما من روی این موضوع به شدت حساس بودم.
قبل از اینکه دختر بخواد جوابش رو بده محکم گفتم:

-آدم های بی سواد باید تا آخر عمر توی خونه ی خودشون زندانی باشن تا جهان از شر نادونیشون در امان باشه… دنیا به آخر رسیده که یکی از اون ها پاش رو فراتر گذاشته و وارد یه کشور دیگه شده!

چشم های مرد گرد شد:
-شما… فارسی بلدی؟

-فهمیدن نادونی یک شبه انسان محدود به زبان نمیشه. تبعیض جنسیتی مال عهدی بود که مردم هنوز بویی از فرهنگ نبرده بودن. الان نیمی از جهان توی دست خانم ها می چرخه. نکنه شما مال اون دوره ای؟

چشم هاش هنوز مثل توپ شده بودند و از هجوم ناگهانی من آب دهانش رو قورت داد.
دختر پسش زد و رو به من گفت:

-ولش کنین با من دعواشه چرت و پرت زیاد میگه. شما من رو یادتون نمیاد؟
-باید یادم بیاد؟

-توی اون مسابقه ی آسیایی که سال پیش برگزار کردین شرکت کردم… توی دوبی. طرح من جزء ده طرح برتر شد.

چشم هام رو ریز کردم و ادامه داد:
-قشنگ… اسمم قشنگه. یادتونه بهم گفتین باید ثابت کنی که لیاقت اسمت رو داری؟

ابروهام بالا پریدند.
چیزهای محوی از اون دختر بیست ساله به خاطر داشتم.

برعکس خودش طرح لباسش رو کاملا واضح به خاطر داشتم…

انقدری که می تونستم همین الان با تمام جزییات به تصویر بکشمش.
اون تنها طرحی بود که تونستم میون شلوغی و هیاهوش آرامش رو پیدا کنم و به خاطر همین هم برنده ی جایزه ی بهترین تضاد شد…

تضادی که از ابتدا هم موضوع مسابقه بود.
-شما من رو معرفی کردید به یک شرکت ترکی… گفتید باید هنوز آموزش ببینم تا لیاقت شرکت شما رو پیدا کنم.

سرم رو تکون دادم:
-از دیدنت خوشحالم.
دستم رو به سمتش دراز کردم و اون هم با همون شوق دستم رو گرفت و کارتی رو نشونم داد:

-نمی دونم تا کی توی مونترآل هستین اما من اینجا آشنا زیاد دارم. هر کاری که داشتین با این شماره تماس بگیرید و بگید با قشنگ کار دارم.

کارت رو ازش گرفتم و نگاهی اجمالی بهش انداختم.
من به یک آشنا اینجا نیاز داشتم و ممکن بود به دردم بخوره.

دست مرد دهان باز کنارش رو گرفت:
-ما برسونیمتون؟
-نه احتیاجی نیست.

کارت رو توی کیف دستیم گذاشتم و با خداحافظی کوتاهی از فرودگاه خارج شدم.

حرص حرف مرد هنوز توی وجودم بود و شاید باید چند تا لیچار اضافه هم بارش می کردم.

سوار یکی از تاکسی های فرودگاه شدم و آدرس هتل پنج ستاره ای که سلین برام رزرو کرده بود رو دادم.

***

-اونجا چه خبره؟
سر و صداهای پشت خط کمتر شد و انگار سلین جاش رو عوض کرده بود.

-چیزی نیست خانم. خودم حلش می کنم.
نفسم رو کلافه بیرون دادم:

-چی شده؟
-یکی از طراح ها می خواد قراردادش رو فسخ کنه.

بی اختیار صدام بالا رفت:
-غلط کرده! الان وسط فصلیم.
-بله… منم گفتم.

-توی اون قرارداد کوفته جریمه درج شده. اگر دیدی زیادی داره بازی در میاره جریمه رو از حلقومش بکش و پرتش کن بیرون. خودم روزگارش رو سیاه می کنم.

-چشم خانم. شما نگران نباشید.
دستی به پیشونیم کشیدم و آروم تر از قبل لب زدم:

-کارم به زودی اینجا تموم میشه اون وقت خودم رو می رسونم. تا اون موقع مراقب همه چیز باش.

-چشم.
تماس رو قطع کردم و قبل از اینکه خودم بخوام شماره ای رو بگیرم گوشی زنگ خورد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا