رمان خدمتکار جذاب من پارت ۲۹

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ازینکه انقدر تونسته بودم چند نفرو خوشحال کنم تو پوستم نمیگنجیدم.
وسایلشون بدرد نخور بود. تقریبا همه اشغال.
با صدای زنگ گوشی جواب دادم:
+ جانم یاسین جان.

– کجایی عزیزم؟
+ خونه زینب خانوم.
– آدرس دقیق بده بدم محسن. نزدیکتونه.
+ باشه الان میفرستمش واست.

قطع کردم و سمت زینب خانوم رفتم:
+ آدرس دقیقو بگو.
ادرسو گرفتم و واسه یاسین فرستادم.
کم کم مشغول جمع کردن وسایلشون شدیم.

شوهرش روی ویلچر بود اما از خوشحالی وسیله های کوچیکو برمیداشت و تو کارتون میچید.
تقریبا کارمون تموم بود. وسایل زیادی نداشتن. یهو صدای در اومد.

* یا الله.
– آقا محسنه.
بیرون رفتم و سلام کردم:
* سلام خانوم.
+ سلام. وسایل آمادن ماشین آوردین؟
* بله. بچه ها بیاین تو.

وسایلو یکی یکی بار ماشین کردن و آماده رفتن شدن:
+ همشو ببرین عمارت.
یه گوشه کنار خونه سرایدار بچینین تا بیایم .
* چشم خانوم.

با رفتن ماشین اجناس دیگه نزدیک ظهر شده بود.
توی حیاط کوچیکشون نشسته بودیم که صدای در اومد.
یه پسر ۱۵-۱۶ ساله وارد خونه شد.

* سلام.
سلام کردم که زینب خانوم بلند شد:
– سلام علی جان ایشون پریا خانومه که قبلا براتون گفتم.
با شنیدن حرف مادرش دستپاچه شد . خودشو جمع و جور کرد و خوشامدی گفت.

-کجا بودی پسرم.
* طبق معمول دنبال کار.
با شنیدن حرفش شوکه شدم.
+ کار؟ با این سن؟
زینب خانوم سرشو پایین انداخت.

– شما که وضع مارو دیدن خانوم جان.
هرچی به علی گفتم قبول نکرد درسشو ادامه بده. گفت میخوام کار کنم تا وسایل خونه رو عوض کنم. بچه هام هیچوقت خوشی نداشتن.
هرچی خواستن جلوشون شرمنده شدم..

* این چه حرفیه مامان تو تلاشتو کردی.
سمت خونه قدم برداشت که یهو با تعجب گفت:
* مامان!! وسایل کو؟
خندیدم و رو بهش گفتم:

+ اگه قول بدی درستو بخونی بهت میگم.
* من درس خوندنو دوس دارم پریا خانوم. اما….
+ اما نداره. قول بده بقیه ش با من.
* چشم. قول میدم.

+ وسایلتو بردیم عمارت اقا یاسین. ازین به بعد شماهم اونجا زندگی میکنین. همونجا هم میرین مدرسه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا