رمان ارمغان بامداد پارت ۴۷

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

نگاه بامداد به سرعت روم نشست و شونه هام رو بالا انداختم:
-میخواستم برای برادرم کادو بخرم.

در حالی که نگاهش خیره م بود خطاب به فروشنده گفت:
-دستمال های گردن زنانه تون… همه رو برام بذارید.

من هم مثل خودش خیره ش شدم:
-دکمه های سر آستین…
-رگال دامن ها…

-کل رگال کت هاتون…
-تیشرت ها…

نتیجه ی اون کل کل و رو کم کنی در نهایت کیسه های خرید زیادی بود که روی پیشخوان جلومون گذاشته بودند.

بامداد از گوشه ی چشم نگاهم کرد و من حتی سرم رو هم نچرخوندم.

درخواست خرید لباسش به هیچ عنوان از روی محبت نبود و بیشتر می خواست من رو حرص بده.

اون فراموش کرده بود که من آدم کوتاه اومدن نیستم و اگر خود فروشنده جلومون رو نگرفته بود حتما کل فروشگاه رو می خریدیم.

کارت هتل رو روی پیشخوان گذاشتم:
-اینا رو بفرستید به این هتل… به نام فتحی.
سرش رو تکون داد و بامداد گفت:

-خرید های من رو هم بفرستید به همون هتل… معین.

فروشنده با لبخند بزرگی سرش رو تکون داد و در نهایت هر دو بیرون رفتیم.
نگاهم که به کفش فروشی کنار فروشگاه لباس افتاد از حرکت ایستادم.

چشم هام رو به بامداد دوختم و مطمئنا هر دو به یک چیز فکر می کردیم که بی حرف کاملا از پاساژ بیرون رفتیم.

اگر بیشتر اونجا می موندیم با لجبازی همه ی پاساژ رو جارو می کردیم.

قبل از اینکه وارد فست فود کنار پاساژ بشیم نگاهم به بازی کنار فست فود افتاد که چند تا پسر بچه ی مدرسه ای جلوش ایستاده بودند.

از همون بازی هایی که پر از عروسک بود و باید با چنگک یکی رو بیرون می آوردی.

سراغ این بازی تنها یک بار رفته بودم و بعد از اون دیگه هیچ وقت از کنارش هم رد نشده بودم.

بی اختیار به سمتش رفتم و بچه ها رو پس زدم.
صدای اعتراضشون بلند شد و من در حالی که خیره ی عروسک های داخلش شده بودم لب زدم:

-میخوام بازی کنم.
یکیشون اخمو گفت:
-ولی نوبت ما…

پریدم میون حرفش:
-حرف نزن.

نگاهم رو به جای سکه ش دوختم و دستم رو جلوی پسرها گرفتم:
-سکه هاتون رو رد کنید بیاد.

متعجب نگاهم کردند و من چند تا اسکناس رو جلوشون گرفتم:
-اینا رو بگیرید سکه ها رو رد کنید بیاد.

همون پسری که می خواست اعتراض کنه با سرعت اسکناس ها رو گرفت و سکه های خودش و دوست هاش رو بهم داد.

اولین سکه رو انداختم و شروع کردم.
عروسک خاصی هدفم نبود و فقط می خواستم یکیش رو از اونجا بیرون بیارم.

چنگک رو که تنظیم کردم دکمه ی قرمز رو فشار دادم.
چنگک پایین رفت و در انتها بدون ثمر بالا اومد.

با حرص سکه ی بعدی رو انداختم.
این بار گوش یکی از موشها رو گرفت اما همییکه شروع کرد به بالا اومدن عروسک رها شد.

سکه ی بعدی رو انداختم و باز هم چیزی نسیبم نشد.
با عصبانیت یه دونه به شیشه ش کوبیدم:

ـ داری باهام لجبازی می کنی؟
بامداد پسم زد:
-برو کنار بلد نیستی.

یکی از سکه ها رو ازم گرفت و خودش شروع کرد.
با دقت به حرکاتش نگاه کردم و وقتی موفق نشد نیشخند زدم:

-اینجوری بلدی؟

دستش رو به سمتم دراز کرد:
-سکه!

یکی دیگه هم بهش دادم و باز هم امتحان کرد.
چند بار پشت سر هم امتحان کرد و انگار این بازی با ما سر جنگ داشت.

دستش که دراز شد شونه هام رو بالا انداختم:
-سکه ها تموم شد.

با حرص لگدی به پایه ی دستگاه زد:
-صاحبش کجاست؟ کلش رو می خرم الان.

سرم رو تکون دادم و تازه نگاهم به پسربچه ها افتاد که با تاسف نگاهمون می کردند.
یکیشون با دهانی کج شده گفت:

-وقتی بلد نیستین برای کی قلدری می کنین؟

نگاهم رو به بامداد دوختم و خواستم چیزی بگم که انگار مغزم توی یک ثانیه فلش بک خورد.

حالا می فهمیدم چرا هر دو ناخودآگاه جذب این دستگاه شده بودیم.

“-از این دستگاه خوشت میاد؟
دخترک با چشم هایی درشت شده سرش رو تکون داد و پسر براش سکه ای رو داخل دستگاه انداخت:

-بیا امتحان کن.

امتحان کردنش چند ثانیه هم طول نکشید و عقب رفت.
این بار پسر به جاش ایستاد:

-نگران نباش… خودم برات درش میارم. کدوم رو میخوای؟

دخترک اشاره ای به خرگوش بزرگی که گوشه ی دستگاه بود کرد و اون خرگوش انگار قصد نداشت از جای گرم و نرمش بیرون بیاد.

پسرک ناامید به عروسک فروشی کناری اشاره کرد:
-اونجا عین این عروسک رو می فروشن. برات بخرم؟

دختر لب هاش رو کج کرد:
-زرنگی؟ اونجوری که دیگه مزه نمی ده.

پسر لب های آوزیزون شده ی دخترک رو که دید بی درنگ سکه ای دیگه داخل دستگاه انداخت و غبغبه ش رو پر کرد:

-الان برات می گیرمش.

دقیقه ای بعد نگاه دختر به خرگوشی که اندازه ی کف دستش بود خیره مونده بود و پسر در حالی که پشت سرش رو می خاروند به آسمون خیره شده بود.

-نمی دونم چرا این اومد تو چنگک… دوباره امتحان کنم؟
دخترک خندید.

از اون عروسک کوچک خوشش اومده بود…
حتی بیشتر از خرگوش بزرگ توی دستگاه.

-نه… خرگوش خرگوشه دیگه…
نگاهش رو توی چشم های پسر دوخت و با لبخند گفت…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا