رمان ارمغان بامداد پارت ۴۶

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ چی؟!
-جای پرویز محسنی رو بهم بگو و زندگیت رو نجات بده.

دستش رو به میز گرفت و چشم هاش رو محکم بست:
-شما دوتا… با همین؟

صدای من و بامداد همزمان بلند شد:
-نه!
سریع نگاهم رو بهش دوختم:

-بهت تضمین نمی دم جاش رو به این مرد بگی پاکت نابود بشه.
بامداد هم خیلی سریع گفت:

-به این دخترم بگی من همه ی اطلاعات رو برای نامزدت می فرستم.
کانگ شی جین کلافه سرش رو تکون داد.

از چشم هاش می خوندم که ترجیح می داد با هر دو تا دست هاش محکم توی سرش بکوبه و حتما خیلی دلش می خواست از دست ما خودش رو از پنجره به پایین پرت کنه.

به هر حال اون مجبور بود هر دومون رو راضی نگه داره!
دستم رو زیر چونه م زدم:

-زود تصمیمت رو بگیر آقای کانگ… وقتت داره تموم میشه.
نگاهمون کرد:

-پرویز… با من خرده حساب داره اما نمی خوام اگر مشکلی پیش اومد پای من وسط کشیده شه.

ـ تو در شرایطی نیستی که شرط و شروط بذاری.

از توی کشوش کاغذی بیرون آورد و آدرس و شماره ای به زبان انگلیسی نوشت.

کاغذ رو روی میز بین من و بامداد گذاشت:
-طبق آخرین خبری که ازش داشتم اینجاست.

بامداد کاغذ رو برداشت و همون نگاه کوتاه اجمالی کافی بود تا آدرس و شماره رو به خاطر بسپارم.

از جا بلند شدم و شی جین سریع گفت:
-دیگه سراغ اون وو نمی ری؟
بی اونکه جواب سوالش رو بدم لب زدم:

-به نفعته وقتی میرم اونجا محسنی توی چنگم باشه وگرنه با یه تلفن زندگیت رو نابود می کنم.

از اتاقش بیرون رفتم و خیلی سریع شماره و آدرس رو توی یادداشت های گوشیم نوشتم.

حالا باید سراغ سئو اون وو می رفتم!

***

-می فرستینش اونجا؟
سرم رو تکون دادم:

-آره… تنهای جای ثابتی که میتونم واسه آموزشش بفرستم اونجاست. فعلا خودم درگیر این ماجرا هستم و نمی تونم کنار خودم نگهش دارم.

سرش رو تکون داد و من ادامه دادم:
-براش بلیت گرفتم. به زودی میره.

ـ شما چی؟
لبخند زدم:
-منم دارم میرم.

اون هم لبخندی به روم زد:
-حیف شد… دوست داشتم بیشتر با هم معاشرت می داشتیم.

از جا بلند شدم و لب زدم:
-میخوام قبل از رفتن چیزی رو بهتون بگم.

منتظر نگاهم کرد.
-من با قصد قبلی بهتون نزدیک شدم.

لبخند از روی لبش رفت و من ادامه دادم:

-زبان اشاره رو فقط برای نزدیک شدن به شما یاد گرفتم. دختری که از مرگش حرف زدم اصلا وجود خارجی نداشت…

از جا بلند شد.

-کانگ شی جین… اون رفیق کلاهبرداری بود که دنبالشم. تنها راز نزدیک شدن بهش تو بودی.

کیفم رو روی دستم انداختم و نفس عمیقی کشیدم:

-کارم بد بود اما سادگی زیادم همچین دردسرهایی داره. متاسفم که با این زخم تنهات می ذارم. بهتره روی انتخاب کانگ شی جین بیشتر فکر کنی. حداقل اگر میخوای باهاش باشی چشم هات رو نبند.

ازش دور شدم و حتی اگر تلاش می کرد چیزی بگه دیگه فرصتش رو نداشت.

از در بهزیستی که بیرون رفتم لبخند زدم.

من به کانگ شی جین قولی نداده بودم که بخوام بهش عمل کنم و هر چند این حرف مبهمی که به اون وو زدم دلم رو خنک نمی کرد…

عینک دودیم رو روی چشم هام گذاشتم و از پشت لنزهاش نگاهم رو به بامداد دوختم که کنار ماشین کرایه کرده اش سمت دیگر خیابون ایستاده بود.

امروز آتش بس بود و از فردا باید هر کدوممون سریع تر پیش می رفتیم تا برنده ی دوئل باشیم.

به سمتش رفتم و از سمت کمک راننده سوار شدم.
اون هم سوار شد و قبل از روشن کردن ماشین پرسید:

-زهرت رو ریختی؟
نگاهم رو به بیرون دوختم:

-اگر جایی مد نظرت نیست می تونی من رو ببری به مرکز خرید میون شهر. کالکشن جدید برند مد نظرم اول اونجا ارائه می شه.

سرش رو تکون داد و ماشین رو روشن کرد.

***

نگاهم رو از آیینه ی اتاق پرو به جای زخم روی شکمم دوختم.
سرم رو به تاسف تکون دادم.

باید تا وقت داشتم همین جا از شر این رد زخم خالص می شدم اما فرصت رو از دست داده بودم.

چرخی جلوی آیینه زدم.

اون نیم تنه و دامن کوتاه زیادی توی تنم نشسته بود و بعد از فاکتو گرفتن جای زخم باید به خودم تبریک می گفتم.

با همون لباس ها از اتاق پرو بیرون رفتم و نگاه زن فروشنده و بامداد همزمان روم نشست.

بامداد که روی یکی از مبل های داخل فروشگاه نشسته بود و مجله ای توی دستش بود دستش رو دور لبش کشید و دقیق نگاهم کرد.

بی توجه بهش جلوی فروشنده چرخی زدم:
-چطوره؟ فکر می کنی رنگ مشکیش بهتره یا قرمز؟

قبل از اینکه فروشنده نظری بده صدای بامدداد بلند سد:
-جفتش رو بسته بندی کنید. خودم هر دوش رو میخرم.

فروشنده با لبخندی معنا دار سر تکون داد و من با چشم های ریز شده به بامداد خیره شدم:
-یعنی چی؟

مجله رو روی میز پیش روش انداخت و از جا بلند شد:
-میخواستم برای خواهرم کادو بخرم.

گوشه های لبم رو جمع کردم و سرم رو تکون دادم:
-از کی تا حالا من رو به عنوان خواهرت می بینی؟

نیشخند زد و قدم هاش رو به سمت رگال کت ها هدایت کرد:
-هیچ وقت نمی بینم و نخواهم دید… بر اساس شجره نامه ی خانوادگی گفتم.

ابروهام بالا پریدند و رو به فروشنده گفتم:
-کراوات های اون قسمت… همه ش رو می برم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا