رمان ارمغان بامداد پارت ۴۵

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

-آقای کانگ هستن؟
-بله اما شما قرار ملاقاتی نداشتین.
لبخندی زدم و به سمت در اتاقش رفتم:

-خودشون در جریانن.
قبل از اینکه در رو باز کنم صدای بامداد از داخل اتاق باعث شد ابروهام بالا بپرن:

-این توقع رو ازت نداشتم… فکر کردم قراره بهم اعتماد کنی نه اینکه اون آدم کش ها رو بفرستی توی هتلی که من داخلش سکونت داشتم.

-اونا قرار نبود به تو آسیبی بزنن. فقط می خواستم یکم اون دختر رو گوشمالی بدم. خودتم گفتی دل خوشی ازش نداری.

صدای ضربه ای که انگار به میز خورد بلند شد و پشت بندش هم صدای بامداد بالا رفت:

-مسائل من به تو ارتباطی نداره! اگر فکر کردی کله گنده ی اینجاییی برای من حتی موش هم محسوب نمیشی. بذار روشنت کنم… اون دختر مال منه و تو تاوان دست درازیت رو میدی!

نیشخند زدم و بیشتر معطل نکردم…
من خودم از پس خودم بر می اومدم.
قبل از اینکه منشی باز هم اعتراض کنه در اتاقش رو باز کردم.

چشم های کانگ شی جین با دیدنم گرد شد و بامداد هم که خم شده بود روی میز اون صاف ایستاد.

با همون نیشخند گفتم:
-چی شده؟ چرا انقدر تعجب کردی آقای کانگ؟

داخل شدم و روی یکی از مبل ها نشستم:
-اومدم آخرین حرف هام رو باهات بزنم.

کانگ شی جین از منشیش که جلوی در ایستاده بود خواست اتاق رو ترک کنه و خودش هم از پشت میزش بلند شد:

-باعث تعجبه که سالم می بینمت.
نگاهم رو به بامداد دوختم:

-متاسفانه شما اصلا حرفه ای نیستی آقای کانگ… شاید بهتر بود از این مرد چیزهای بیشتری یاد می گرفتی قبل از این که رابطه تون شکرآب بشه.

بامداد رو به روم روی مبل نشست و اون خشمگین دندون هاش رو روی هم فشرد:
-سریع حرفت رو بزن و برو.

پای راستم رو روی پای چپم انداختم و لب زدم:
-میخوام بی خیال جای محسنی بشم و برگردم.

ابروهای بامداد بالا پریدند.
چشم هاش به آنی برق زد و بادی توی غبغبه ش انداخت:

-خوبه که درست رو یاد گرفتی.
با همون لبخند روی لب هام گوشیم رو از داخل کیفم بیرون آوردم.

-فقط قبلش میخوام یه هدیه به اون وو بدم.
به آنی باد توی غبغبه ش خالی شد و میزش رو رها کرد:

-چی؟

انگار بامداد خیالش راحت شده بود از سلامت عقلم که با خونسردی به پشتی مبل تکیه داد.

-یه پاکت آماده کردم از همه ی دور زدن های پیاپیت و صد البته قرار نامزدی ای که یه مدت در خفا با دختر یکی از مشهورترین گروه های تجاری کره گذاشته بودی.

چشم هاش گرد شدند و من ادامه دادم:

-البته خیلی نگران نباش… کلی از خلاف هات رو فاکتور گرفتم فقط برای اینکه اون وو زیادی شوکه نشه. همینم می تونه باعث شه که به خوبی بشناستت و توی انتخابش تجدید نظر کنه.

قدمی به سمتم برداشت که با سرعت شماره ی مشاور اون وو رو گرفتم و تماس رو روی بلندگو گذاشتم و گوشی رو جلوش گرفتم:

-بیا با هم حس و حال اون وو رو بشنویم.
قبل از این که حرفی بزنه صدای مشاور اون وو توی اتاق پیچید:

-سلام خانم فتحی.
-سلام خانم کیم… یه سوال داشتم ازتون.

-بفرمایید.
-یه پاکت قهوه ای رنگ برای خانم سئو بهتون رسیده؟

کانگ شی جین دستش رو مشت کرد و غرید:
-نابودت می کنم.

خبیثانه خندیدم.
حتما من هم می ذاشتم اون به راحتی به سمتم بیاد.

ـ بله…
-با این وجود اون پاکت الان به خانم رسیده درسته؟

ـ بله… اتفاقا ایشون الان جلوی من نشستن.

رنگ از رخ پارک شی جین پرید و چیز زیادی نمونده بود که روی زمین بیفته.
-بازش کردن؟

-نه هنوز… اما.. شما این رو از کجا می دونستید؟
یک تای ابروم رو بالا دادم و خیره ی شی جین شدم:

-توی اون پاکت اطلاعات خیلی مهمی وجود داره.
شی جین چشم هاش رو محکم بست و آهسته گفت:

-خیلی خوب… خیلی خوب! بهت می گم.
-خانم فتحی؟ ماجرا چیه.
مکث طولانی ای کردم و دستم رو جلوی گوشی گرفتم:

-من نمی تونم کسایی که میخوان بهم آسیب بزنن رو انقدر راحت ببخشم.
-خانم فتحی اونجایین؟

اشاره ای به زمین کردم و اون درمانده و پر حرص بعد از چند ثانیه تعلل جلوم زانو زد.

موهام رو پشت گوشم زدم و خطاب به خانم کیم گفتم:
-اون پاکت برای منه خانم پارک.

شی جین نفسش رو محکم بیرون داد و من ادامه دادم:

-لطفا به خانم سئو بگین اون پاکت در مورد همون کسی هست که من دنبالشم. مجبور شدم نام خانم سئو رو بدم تا راحت تر برام بفرستنش. این رو بهشون بگید و ازشون بخواید اون پاکت رو باز نکنن تا من خودم رو برسونم.

بله حتما.
تماس رو که قطع کرد نگاهم رو به کانگ شی جین دوختم:

-خوب آقای کانگ… کجا بودیم؟
دستش رو روی زانوش گذاشت:
-اون پاکت لعنتی رو ازش دور کن.

از جا بلند شد و من ابروهام رو بالا انداختم:
-همین؟ این برای کاری که کردی کافی نبود.

با حرص نگاهش رو به بامداد دوخت:
-تو نمی خوای چیزی بگی؟
بامداد که انگار از این بازی داشت لذت می برد دستش رو به لب هاش کشید:

-میخوای جلوش رو بگیرم؟
با نیشخند نگاهشون کردم و بامداد ادامه داد:

-باشه… می تونم بهت تضمین بدم اون پاکت نابود میشه فقط به یه شرط…
کانگ شی جین سریع گفت:

-چی؟ چه شرطی؟ هر چیزی بگی قبوله فقط این دختر رو از من و اون وو دور کن.

بامداد انگشت هاش رو توی هم قفل کرد و کمی به جلو متمایل شد:
-آدرس دقیق محسنی رو می خوام.

چشم های کانگ شی جین گرد شد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا