رمان ارمغان بامداد پارت ۴۴

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

مدت زیادی طول نکشید تا بامداد اون دو مردی که من آش و لاششون کرده بودم و خودش هم چند تایی مشت نثارشون کرده بود رو تحویل حراست بده و وقتی اتاق خالی شد پاهام بالاخره همراهیشون رو از دست دادند.

دستم رو به دسته ی مبل گرفتم و روی زمین نشستم.
قدم های بامداد به سمتم تند شد:

-خوبی؟
چیزی نگفتم و لعنت به این درد که همیشه ضعف رو به جونم می انداخت.

-سرت داره خون میاد.
حتی متوجه ی سوزش پیشونیم هم نشده بود.

سعی کردم با کمک دسته ی مبل بلند شم که دستش رو به سمتم دراز کرد.
دستش رو پس زدم و صاف ایستادم.
-قرصات کجاست تا…

پریدم میون حرفش:
-خودم می تونم!
به سمت اتاقی که وسایل هام رو اونجا گذاشته بودم رفتم.

لیوانی که همونجا بود رو به سختی از آب پر کردم و قوطی آلپرازولام رو برداشتم.

قبل از اینکه بتونم قرصی رو از داخلش بیرون بیارم قوطی از دستم رها شد و روی زمین افتاد.

عصبی لیوان توی دستم رو هم روی زمین انداختم و صدای شکستنش توی گوشم پیچید.

دستم رو به میله ی تخت گرفتم و خم شدم.

صدای باز شدن در توی گوشم پیچید و همین که بامداد اولین قدم رو برداشت عاصی شده از دست خودم غریدم:

-برو بیرون!
ابروهاش رو درهم برد:
-چته؟

صدام بالا رفت:
-گفتم برو بیرون!
صاف ایستادم و نگاهش کردم:

-من کمک نمی خوام.
این خیلی بد بود…
این که بامداد برای سومین بار سر بزنگاه حاضر می شد تا کمکم کنه بد بود…

این که دلم دوست داشت عادت کنه به حمایتش خیلی بد بود!
من سال های سال خودم بود و خودم…

سال ها تلاش کردم که به کسی تکیه نکنم تا مبادا روزی نبودش بهم ضعف رو هدیه بده.

من حتی به سیاوش خان هم اجازه ی حمایت کردن از خودم رو نداده بودم و مهام…

اون تنها کسی بود که اوایل با لجبازی سعی می کرد پشتم باشه و من اون رو هم تا جای ممکن از خودم می روندم.

من نباید به وجود بامداد…
به حمایتش…

به رسیدن هاش عادت می کردم.
چشم هاش میون مردمک هام چرخید و نمی دونم چه چیزی رو سعی داشت پیدا کنه.

نگاهش برام سنگین بود و چشم هام رو ازش دزدیدم.
نیشخند صدا دارش توی اتاق پیچید:

-دوست دارم بدونم تا کجا می تونی پنهانش کنی.
نگاهم رو به تکه های شکسته ی لیوان دوختم و اون ادامه داد:

-اون دختری رو که اون شب… گوشه ی اون انبار تاریک ازم خواست باهاش بازی کنم… می خوام ببینم تا کجا می تونی اون دختر رو پشت الانت قایم کنی.

از اتاق که بیرون رفت انگار من هم از اون اتاق جدا شدم.

ذهنم پرواز کرد به همون شب و من دخترک شش ساله ای رو پیش روم دیدم که با ترس به در بسته شده ی اون انبار تاریک چنگ می انداخت.

صداش توی گوشم پیچید:
-کسی… کسی اون بیرون نیست؟ خواهش می کنم یکی این در رو باز کنه.

ترس و دردش رو می تونستم از اعماق وجودم متوجه بشم و هیچ کس نبود که به فریاد تن لرزونش برسه.

بازوهاش رو توی مشتش گرفت و پشت در چمباتمه زد.
من صداهای توی گوشش و تصاویر پیش روش رو می دیدم.

صداها و تصاویری که مغزش عادت کرده بود این طور مواقع به طور خودکار پیش روش بیاره و دیوانه ش کنه.

میون خاطراتش که هنوز زمان زیادی ازش نگذشته بود در حال غرق شدن بود که سایه ای از پشت کمد ته انبار بیرون اومد.

بدنش یخ کرد و نگاهش رو به سایه دوخت که نزدیک و نزدیک تر می شد.

سایه متعلق به پسر بچه ای بود که توی این خونه زندگی می کرد و اون قبلا هم دیده بودش.

پسر بچه بهش لبخند زد:
-چرا گریه می کنی؟
لبش رو گزید و جوابش رو نداد.
-از اینجا می ترسی؟

لب هاش رو به سختی از هم فاصله داد:
-لطفا… این در رو باز کن.
-این در از این سمت باز نمیشه. باید صبر کنی تا یکی راهش بیفته به این انبار.

-کی میان اینجا؟
پسرک شونه هاش رو بالا انداخت:

-نمی دونم… احتمالا موقع شام. وقتی خدمتکارها بخوان برای برداشتن ترشی بیان اینجا.

ترس بیشتر توی وجودش نشست و تا شام هنوز زمان زیادی مونده بود…
تا اون موقع ترس انباری قاتلش می شد!

پسر بچه که ترسش رو دید دستش رو به سمتش دراز کرد:
-نترس… منم اینجام… ترس نداره.

دستش که دراز شد دختر بیشتر توی خودش جمع شد.

دستش که دراز شد دختر بیشتر توی خودش جمع شد.
-بهم دست نزن!

پسر بی توجه دستش رو گرفت و کشید:
-دیدی طوریت نشد؟ اون پشت اسباب بازیای قدیمی منه… میخوای باهاشون بازی کنی؟

دختر خیلی سریع دستش رو کشید و چشم هاش رو بست.

خودش هم نمی دونست چرا با لمس اون پسر به جای هجوم خاطرات صداها کمتر شدند.

پسرک عقب نشینی کرد و داشت بر می گشت پشت کمد که صداش زد:
-نرو!

چرخید و با ابروهای بالا رفته دختر رو که حالا کمی از خودش بیرون اومده بود نگاه کرد:
-نرم؟

دخترک سرش رو کج کرد:
-باهام بازی می کنی؟

چشم های بسته شده م رو باز کردم و خودم رو میون همون اتاق هتل دیدم.

اون اولین باری بود که من از انبار تاریک و لمس دست یک جنس مخالف نترسیدم.

اولین باری بود که ترس برام کمرنگ شده بود و اصلا دوست نداشتم دوباره به همون وابستگی بر می گشتم.

بامدادی که حالا باهام همه جا میومد اون پسر بچه نبود که فکرش کمکم بهم باشه…

من هم دیگه اون دختر شش ساله نبودم.
باید این رو به خودم می فهموندم!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا