رمان ارمغان بامداد پارت ۴۳

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

دندون هاش روی هم فشرده شد:
-حرفات باعث میشه کاری کنم که خودمم رغبتی برای انجامش ندارم.

چشم هام رو توی حدقه چرخوندم:
-فقط بلدی حرف بزنی.
سرش رو تکون داد:

-انقدر اون بوسه برات عادی بود؟

ابدا نه!
بامداد اولین مردی بود که من رو بوسید…
محرم و نامحرم هم نداشت…

فقط اون بود که تا این حد بهم نزدیک شده بود و حتی سیاوش خان هم تا به حال بهم دست نزده بود چه برسه به بوسیدن!

بامداد حال من رو خراب می کرد و نمی دونستم باید افسوس می خوردم یا نه اما من ظاهرساز خوبی بودم…

جلوی مردی که قلبم رو می لرزوند ظاهر سازی لازم بود.

خطرناک بودن بامداد توی همون مرحله موند چون زنگ خوردن تلفن هتل باعث شد ازم دور بشه.

از لابی خونده بودنش و انگار کسی اون پایین باهاش کار داشت.

بدون این که ذره ای برای ادامه ی بحث و جنجال مکث کنه با همون لباس ها که حتی فرصت عوض کردنشون هم پیدا نکرده بود پایین رفت.

بدنم از انقباضی که سعی در پنهانش داشتم بیرون اومد و روی همون مبل رها شدم.

به قفسه ی سینه م چنگ زدم.

اگر بامداد می خواست ادامه بده و حرف هام رو تلافی کنه نمی دونستم حالم به کجا کشیده می شد.

نفس عمیقی کشیدم.
تا کی قرار بود این سرتقی ادامه پیدا کنه فقط خدا می دونست.

از روی مبل بلند شدم و تازه نگاهم به گره ی شل شده ی ربدوشامبر افتاد.
لب هام ناخودآگاه به شکل پوزخند کج شدند.

زیر ربدوشامبر لباس حریر کوتاهی تنم بود و حالا می فهمیدم بامداد خودش رو در برابر چه چیزی کنترل کرده بود.

سرم رو تکون دادم.
حالا که می خواست نزدیکم بمونه باید عادت می کرد…

صدای زنگ در که بلند شد گره ربدوشامبر رو محکم کردم و به سمت در رفتم.

از توی چشمی نگاهم رو به پشت در دوختم و با دیدن مردی که با لباس خدمه پشت در ایستاده بود در رو باز کردم.

چشم هاش رو بهم دوخت:
-برای سرویس اتاق اومدم.
ابروهام بالا پریدند:

-من درخواستی نداده بودم.
-احتمالل آقای موریسون درخواست داده بودن.

دستم رو که به سمت دیگر چهارچوب در زده بودم برداشتم و مرد با چرخ توی دست هاش داخل شد.

در رو بستم و به سمت آشپزخونه رفتم اما با یادآوری چیزی از حرکت ایستادم و به سمت اون مرد چرخیدم:

-صبر کن!
پشت بهم ایستاد.
نگاهم رو به دست مشت شده ش دور میله ی چرخ دوختم و لب زدم:

-تو از خدمه ی اینجا نیستی.
مکث طولانیش باعث شد یقین پیدا کنم و بامداد با اسم فتحی اینجا مونده بود نه موریسون!

استکان روی اپن رو چنگ زدم و به محض چرخیدنش به سمتش پرت کردم.

انتظارش رو نداشت و همین باعث شد لیوان به شدت به سرش برخورد کنه.

خواستم به سمت در برم و همین که در رو باز کردم با دیدن مرد مشکی پوش عقب رفتم.

به چیز دیگه ای احتیاج داشتم تا نیشخند روی لب های اون مرد رو کور کنم!

عقب رفتم و دست هام رو به اپن آشپزخونه گرفتم.
هر دوشون جلوم ایستادند و من با دست های مشت شده نیشخند زدم:

-کانگ شی جین داره خیلی بی احتیاطی می کنه!

مشکی پوش در حالی که بند توی دست هاش رو محکم می گرفت و می کشید لب زد:

-نگران نباش… برای ایشون مشکلی پیش نمیاد چون تو قراره خودکشی کنی.

مشتم رو که به لرزش افتاده بود محکم کردم.

چیزی برای نگرانی وجود نداشت…
سعی کردم این رو به خودم بفهمونم و فقط کافی بود از این اتاق بیرون می رفتم.

نگاهم رو به اطراف دوختم.
باید چیزی پیدا می کردم تا اون ها رو از خودم دور نگه دارم.

عقب عقب وارد آشپزخونه شدم و مشکی پوش دنبالم اومد.

دستم رو پشت سرم بردم و ظرف فلفل رو که از موقع شام توی اتاق مونده بود لمس کردم.

باید بیشتر صبر می کردم تا نزدیک تر بشه.

در ظرف رو با ناخن پروندم و توی یک قدمیم که ایستاد فلفل رو توی صورتش پاشیدم.

فریادی زد و دست هاش رو فورا به چشم هاش گرفت:
-سوختم!

سریع دورش زدم و به سمت در دویدم اما اون خدمه ی قلابی به سمتم دوید و درست قبل از اینکه بتونم در رو لمس کنم موهام رو کشید.

به خاطر گیجیش از ضربه ی لیوان نتونست کارش رو تموم کنه و محکم روی زمین افتادم.

سرم که به گوشه ی میز خورد ناسزایی زیر لب دادم.

باید قرص هام رو همون موقع که قلبم از رفتار بامداد به تپش افتاده بود می خوردم و بیشتر از این نمی تونستم خودم رو کنترل کنم.

من با دو تا عوضی توی جایی در بسته تنها گیر افتاده بودم!
صداها دوباره توی گوشم پیچیدند و دستم دور پایه ی میز قفل شد.

دندون هام رو محکم روی هم فشردم و خطاب به صداهای تکراری توی سرم لب زدم:

ـ خفه شید… خفه شید!
صدای قدم های مرد رو که داشتم بهم نزدیک می شد از بین هیاهوی توی گوشم شنیدم.

قبل از اینکه بهم برسه ضربه های محکمی توی در کوبیده شد و نوای آشنایی اسمم رو صدا زد.

برای یک لحظه توان دوباره به تنم برگشت و به گلدون روی میز چنگ زدم.
دیگه برام مهم نبود اون دو نفر رو می کشتم یا نه…

من باید در این اتاق لعنتی رو باز می کردم!

-آخ چشمم… دختره ی عوضی… زودباش کارش رو تموم کن الان در اتاق رو می
شکنن.

دست اون مرد که به سمتم دراز شد بدون لحظه ای تعلل گلدون رو توی سرش کوبیدم.

این بار رسما زمین گیر شد.
از جا بلند شدم.

مرد مشکی پوش در حالی که چشم های سرخش رو می مالید سعی کرد به سمتم بیاد.

تلو تلو خوران و با پاهایی که از درون می لرزیدند و به سختی من رو همراهی می کردند به سمت در رفتم و قبل از اینکه بهم برسه در رو باز کردم.

نگاهم توی یک جفت چشم قهوه ای قفل شد.
این نگاه آشنا…

این نگاه رو آخرین بار بیست سال پیش دیده بودم.
بامداد بود که سر رسیده بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا