رمان ارمغان بامداد پارت ۴۲

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

دو تا چوب از کیک خریدم و روی همون صندلی ای که کنار ماشین بود نشستم.
نگاهم رو به بامداد که زودتر از من روی صندلی چهار نفره نشسته بود دوختم:

-تو نمی خوری؟
-میخوای یکی از اینا بهم بدی؟
ابروهام رو بالا انداختم:

-نه… اگر می خوری خودت بخر… فقط می خواستم بگم هیچ جا بهتر از اینجا کیک ماهی پیدا نمی کنی.

نتونستم از چشم هاش بفهمم بهش برخورد یا نه…
بی خیال روم رو ازش برگردوندم و شروع به خوردن کردم.

تکه ی اول رو که قورت دادم پرسیدم:
-چرا پشت سر من راه افتادی؟

-میخوام ببینم آدمای شی جین کی بهت حمله می کنن.
-میخوای کمکشون کنی؟

-نه…
با سری کج شده نگاهش کردم و ادامه داد:

-میخوام مواظب باشم کسی به خودش اجازه نده کار من رو انجام بده.
نیشخند زدم:

-خوب زودتر کارت رو انجام بده تا انقدر توی زحمت نیفتی.

-بازی دادنت بیشتر از نابود کردن ناگهانیت کیف می ده.

دهانم از جویدن ایستاد.
بی پروا حرف زدنش این بار باعث شده بود جا بخورم.

باقی مونده ی کیک توی دهانم رو قورت دادم و نگاهش کردم:

-خوبه… بازی کردن رو دوست دارم.
صدای زنگ گوشیش باعث ادامه پیدا نکردن بحث شد.

در حالی که تماسش رو جواب می داد ازم دور شد و من رفتنش رو نگاه کردم.

***

-خوب؟
مکث طولانی ای کرد و صداش رو از پشت گوشی شنیدم:

-واقعا می خوای این کار رو بکنی؟
-من نه… این چیزیه که تو می خوای.
-چقدر قراره برات سود داشته باشم؟

لبخند زدم:
-زیاد!

-خانم سئو گفت به زودی باید برم پیش اون دکتر و بعدم عمل جراحی انجام میشه.

-خوبه… هر چه زودتر این کارا انجام بشه بهتره.
-بعدش من رو همراه خودت می بری؟

نگاهم رو از پنجره به خیابان جلوی هتل دوختم و عجیب بود که بامداد هنوز برنگشته بود.

ـ فعلا به بعدش فکر نکن… راه سختی پیش روته جه یی.
-مهم نیست… من از پسش برمیام.

از پنجره فاصله گرفتم:
-خودم بقیه ی چیزا رو با خانم سئو هماهنگ می کنم. به زودی باید آموزش زبان انگلیسی رو شروع کنی.

-باشه… پس… من دیگه قطع می کنم.
-خیلی زود می بینمت.

تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی مبل انداختم.
صدای زنگ در که بلند شد با همون ربدوشامبر به سمت در رفتم.

با دیدن بامداد از توی چشمی در رو باز کردم.
بی اونکه چیزی بگه به سمت پنجره رفت و نگاهش رو به پایین دوخت.

-اون آئودی مشکی…
در رو بستم و کنجکاو کنارش ایستادم.

نگاهم رو به آئودی مشکی رنگی که می گفت دوختم:
-خوب؟

-از طرف شی جینه… دیگه فهمیده من و تو با همیم.
ابروهام بالا پریدند:

-تعجبی نداره… اگر می رفتی یه هتل دیگه قاطی نقشه م نمی شدی.
به سمتم چرخید…

ـ فلش دوربین رو از توی پنجره ی ماشین دیدی؟
نگاهم رو بهش دوختم:

-دارن از ما عکس می گیرن؟
سرش رو تکون داد:
-بهش گفتم دارم بازیت میدم.

ابروهام بالا پریدند.

-فکر می کنی کدوم به نفعمونه؟ این که فکر کنه دستمون توی یک کاسه ست یا این که اتاق مشترک هتل ماجرای دیگه ای داره؟

قبل از اینکه جواب سوالش رو بدم دو طرف صورتم رو گرفت و لب هاش روی لب هام نشست.

انگار برای لحظاتی موقعیت رو از یاد بردم.
حس عجیبی زیر پوستم دوید…

عجیب تر و قوی تر از دفعه ی اولی که خودم این کار رو انجام دادم.
همزمان با عقب کشیدنش پرده ی اتاق رو هم کشید.

نگاهش رو توی چشم هام دوخت:
-همین حس رو داشتی؟ وقتی بدون خواست خودم من رو بوسیدی؟

-میخوای بدونی چه حسی داشتم؟
منتظر نگاهم کرد و من ناگهانی دستم رو بالا بردم اما قبل از اینکه سیلیم به صورتش بخوره مچ دستم رو گرفت:

-هر کس رو که دلت بخواد میتونی بزنی… اما من این اجازه رو بهت نمیدم.

دست دیگرم رو هم که داشت بالا می رفت میون پنجه هاش گرفت.

-منم بهت اجازه نمیدم هر وقت دلت خواست این کارا رو باهام بکنی.
نیشخند زد و پشتم رو به پنجره چسبوند:

-چطوری می خوای جلوم رو بگیری؟
لبخند محوی زدم و با زانو میون پاش کوبیدم.

چهره ش از درد توی هم رفت.
مچ هام رو از میون دست های شل شده ش بیرون کشیدم:

-من هر کسی که دلم بخواد رو می تونم بزنم.

از کنارش رد شدم و خواستم به سمت سرویس برم که پر حرص بازوم رو کشید و روی کاناپه پرتم کرد.

قبل از این که بلند شم با بدنش من رو همونجا قفل کرد.
-من آدم عقب کشیدن نیستم دختر جون…

از حرکت ناگهانیش به نفس نفس افتاده بودم و سعی کردم با یک نفس عمیق خودم رو ازوهیجان بیرون بکشم.

-ضربه ی بعدی از زندگی ساقطت می کنه پسر جون!
چشم هاش رو به نگاه گستاخانه م دوخت:

-همیشه برام سوال بود که تو چرا از من نمی ترسی؟
خندیدم:

-قبلام بهت گفتم… تو یه کبریت بی خطری که فقط هارت و پورت داری.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا