رمان ارمغان بامداد پارت ۴۱

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ چی شده؟
نفس عمیقی کشیدم:

-اون عوضی ای که دنبالش اومدم… با آقای کانگ رفاقت صمیمی داره.
چشم هاش گرد شدند:

-چطور ممکنه؟
-منم خیلی تعجب کردم… آخه آقای کانگ مرد خوبی هستن.

ابروهاش درهم رفتند و حالا نوبت تیر خلاصی بود:

-کاش می شد یه جوری گیرش بیارم. این طور که فهمیدم با کمک آقای کانگ به کانادا رفته.

-من از شی جین می خوام کمکتون کنه.
شوق توی چشم هام دوید و لبخند زدم:
-واقعا کمکم می کنن؟

-معلومه! شی جین آدم خوبیه و اگر براش توضیح بدیم اون مرد چه کارهای وحشتناکی انجام داده حتما کمکتون می کنم.

اون ووی بیچاره!

چقدر دوست داشتم بی خیال نقشه بشم و زیر و بم خودم و کانگ شی جین رو براش روی دایره بریزم تا بفهمه سادگیش موجب چه سوءاستفاده هایی میشه…

اما حیف که حالا حالاها باید با همین سادگیش بهم کمک می کرد.

***

-باید می دونستم دیدارت با اون وو اتفاقی نبوده!

با لبخند دستم رو زیر چونه م زدم:
-چی فکر کردی؟ که من انقدر بیکار بودم تا بیشتر زمان سفرم به کره رو توی اون
بهزیستی بگذرونم؟

-باید به اون وو بگم به خاطر چه عوضی ای ازم کمک خواسته!
سرم رو تکون دادم:

-حتما این کار رو بکن چون منم خیلی دلم میخواد چهره ی واقعی تو رو براش رو کنم.

اخم کرد:
-چرت و پرت نگو! من چیز بدی ندارم که بخوای باهاش ازم باج بگیری.

به پشتی مبل اتاقش تکیه زدم:

-من رو دست کم گرفتی آقای کانگ شی جین. من خیلی خوب می دونم که رابطه ی تو و مهرداد محسنی فقط یک رفاقت نیست. یه سری چیزا توی کره هست که مافیاش تو محسوب میشی.

جاخورد و من از جا بلند شدم:

-بهتره خوب فکرات رو بکنی. من انقدری ازت مدرک دارم که اون وو سهله… پارلمان و مجلس رو هم ازت بگیرم. روز خوش جناب نماینده!

از اتاقش خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم.

حتما بعد از به دست آوردن چیزی که می خواستم چهره ی کثیف اون مرد رو برای اون وو به نمایش می گذاشتم.

با دیدنش لبخند رو فورا روی لبم نشوندم.
به سمتم اومد…

ـ چی شد؟
-باهاشون صحبت کردم… فکر کنم کمکم می کنن.

لبخند زد:
-گفتم بهتون… شی جین آدم خوبیه.
سرم رو تکون دادم و نگاهم رو به ساعتم دوختم:

-من دیگه باید برم. لطفا حتما ماجرای متخصص زیبایی رو برام دنبال کنید.
-خیالتون راحت.

بعد از خداحافظی با سئو اون ووی ساده از شرکت شی جین خارج شدم و درست جلوی در ورودی نگاهم روی بامداد نشست که داشت وارد می شد:

-باهاش حرف زدی؟

از این که بدون هیچ حرف دیگه ای بعد از آخرین مکالمه ی پر رمز و رازمون این رو پرسیده بود ابروهام بالا پریدند:

-چطور؟
-امروز باهاش قرار داشتم… الان بهم زنگ زد… می خواست راجع به تو ازم سوال بپرسه.

نیشخند زدم:
-چقدر سریع عمل کرده.

-فکر می کنی باهات راه میاد؟
سرم رو تکون دادم:
-مجبوره باهام راه بیاد.

خواست از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت:
-همین دور و بر باش… باید حرف بزنم.

-در مورد؟
-حرف هایی که نصفه رهاش کردی.
بازوم رو کشیدم:

-هر وقت که خودم بخوام در اون مورد حرف می زنم.

از کنارش رد شدم و به سمت ماشینی که منتظرم بود رفتم.

***

-خوبه گفتم همین دور و اطراف باش.
کنارم به پل تکیه زد:
-ازم خواست کمکش کنم تو رو از سر خودش باز کنه.

خندیدم:
-بیچاره! نمی دونه که تو هم براش دندون تیز کردی. چی جوابش رو دادی؟

-بهش گفتم باشه… گفتم تو روی اعصاب منم هستی.
خنده م بیشتر شد:

-خوب… نقشه تون چیه؟
-میخواد چند نفر رو استخدام کنه یه جوری شرت رو کم کنن.

سرم رو تکون دادم…

ـ حتما اون آدم ها رو هم تو معرفی کردی.

-نه… بر خلاف میلم بهش گفتم صبر کنه تا خودم از دستت خالص بشم. ولی فکر نکنم این کار رو بکنه.

نگاهش کردم:
-تو چه جوری میخوای از شرم خالص بشی؟

اون هم نگاهم کرد:
-هنوز نمی دونم. بستگی داره چی جوابم رو بدی.

ازش چشم گرفتم و نگاهم رو به آب های زیر پل دوختم.
-من نمی خوام جواب چیزی رو بدم.

-این درد…
میون حرفش پریدم:
-اینجاها رو بلدی؟ اگر نه بگم راننده بیاد دنبالم.

جوابم رو که نداد از حاشیه ی پل شروع به راه رفتن کردم.
صدای قدم هاش رو پشت سرم می شنیدم…

تلاشی نمی کرد بهم برسه و من هم از این که کنارم راه نمی رفت تا دوباره سوال بپرسه راضی بودم.

این اطراف مغازه ی خیابانی ای وجود داشت که کیک های ماهی خوشمزه ای می فروخت و دوست داشتم مثل بار اولی که به کره اومده بودم باز هم امتحانش می کردم.

مدت زیادی راه نرفتم تا همون ماشین بزرگ فروش کیک ماهی رو پیدا کردم و عجیب بود که بعد از این همه سال هنوز همون جا وجود داشت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا