رمان عروس سرخ۱۶ساله پارت۱

رمان عروس سرخ۱۶ساله

جهت مشاهده پارت اول تا اخررمان عروس سرخ۱۶ وارد شوید

عروس سرخ ۶۱ساله نویسنده : فاطمه

باسلام خدمت همه ی خواننده های عزیز
خلاصه:رمان در مورد دختری ۶۱ساله است که تو ناز و نعمت بزرگ شده از یه خانواده پولدار پدرش را تو کوچکی از دست داده یه خواهر ۴۲ساله داره که ازدواج کرده مادرش یک روز در سانحه رانندگی به یک خانوم میزند و آن خانوم در جا میمیرد وحال سرنوشت چه تقدیری برای این دختر به رقم می آورد همه میگویند
سرنوشت گر نوشت بد نوشت ولی ما میگوییم
سرنوشت گر نوشت خوب نوشت
ولی با سختی نظرررررررر و لایک؟؟

داستان از زبان نازنین خانوم )مادر(

امروز پنجشنبه بود دوازدهم عید خدمتکارا رو مرخص کرده بودم تا به تعطیلات عید برند ما که مهمونی برامون نمواومد کسیم نداشتیم جاییم نمیرفتیم خودمون میتونستیم تو این ده دوازده روز به کارامون برسیم بزار اونا پیش خانواده هاشون خوش باشن رزا و شوهرش که خیلی آقا هس اومده بودن پیشمون امروز مثل هر روز رفتم وسایل صبحانه را بخرم نمیدونم چرا کمی خسته بودم برا همین با ماشین رفتم هنوز از کوچه بیرون نرفته بودم که رز زنگ زد اومدم گوشیو جواب بدم که جلو رو ندیدم و با خانوم جهانی همسایه کناریمان برخورد کردم با ترس و لرز از مر عرض دو ثامه جمع شدن من خودم پزشک بودم رفتم بالاسرش که خون ازش میرفت دستمو باترس گذاشتم رو قلبش نه نه وای خدا نمیزنه نه نه اون نمرده همه چی خیلی زود گذشت مردم زنگ زدن به پلیس اومد با امبولانس لحظه اخر که سوار ماشین پلیسم میکردن چشم به دخترا افتاد که رزا تو بغل نیما شوهرش گریه میکرد ولی رز تنها یه گوشه بی صدا گریه میکرد یه لحظه دلم لرزید از تنهایی دخترم

لایک نظر

رز
همه چی مثل برق و باد گذشت الان مامان گلم دو هفتس تو زندادنه خانم جهانیم فوت کرد نیما همش میرفت دنبال رضایتو اینا ولی مرغشون یه پا داشت امروز نوبت دادگاه بود نشسته بودیم که مامانو دستبند به دست آوردن رفتم بغلش گریه کردمو گفتم به قیمت جونم نجاتت میدم حکم دادگاه صادر گشت تا بیست روز دیگه مامان نازیم اعدام میشه ولی من نمیزارم من رزا راد نمیزارم
فردا صبح پاشدم رفتم در خونشون که بغل خونه ما بود در زدم یه آقای جهانی درو باز کرد سلام کردم اونم جواب داد گفتم آقا تو رو خدا رضایت بدین مامانم آزاد

هرکاری بخواین میکنم تو رو خدا مامانم بیگناه داشتم التماس میکردم که گفت نه دخترم معذرت ولی من نمیتونم از خون عشقم بگذرم درو بست نشست پشت در هی التماس میکردمو اشک میریختم ولی کسی درو باز نمیکرد عر روز کارم شده بود رفتن در خونشونو التماس کردند یه روز پسرش درو باز کرد شروع کردم التماس کردن که یه سیلی زد بهمو گفت گمشو دیگه اینجا هم نیا مادرت باید توان کارشو بده نشستم زمین التماسش کردم که یه لگد بم زد پرت شدم سرم خورد به حاشیه جوب که اونجا بود آقای جهانی بزرگ اومد پسرشو برد نیما و رزا هم اومدن منو بردن بیمارستان سرم باند پیچی شد پونزده روز دیگه مامانمو اعدام میکنن خیلی عذاب وجدان دارم اگه اون روز زنگ نمیزدم به مامانم این جوری نمیشد کارم هرروز شده بود رفتن در خونشونو التماس کردن

دیگه با یه مرده متحرک هیچ فرقی نداشتم من خیلی به مادرم وابسته بودم برعکس همه دخترا که بابایین مامانی بودم رزا وضعش از من بهتر بود ولی بازم مادرشه هرشب صدای گریه کردنشو میشنیدم که نیما ساکتش میکرد من همیشه تو بغل مامانم گریه میکردم اون اگه دردی داشتم آرومم میکرد همش صبحا بیدارم میکرد نمازمو بخونم صبحونه بخورم نمیزاشت خم به ابروم بیاد با اینکه بابا نداشتم ولی هیچوقت جای خالیشو حس نکردم اعصابم خیلی داغون بود امروزم رفتم در خونشون ولی بازم جوابی نگرفتم وکیلم گرفتیم ولی اونم گفت تنها راه رضایته ولی بازم جواب نداد اهنگ گذاشتم با هر کلمه ای که میخوند مثل ابر بهاری اشک میریختم )آهنگ میم مثل مادر(انقدر گریه کردم که صدای اذان صبح از گلدسته مسجد سر خیابون بلند شد یه تیپ سرتا پا مشکی زدمو چادرمم سرم کردمو رفتم طرف مسجد نمازمو خوندم از خدا کمک خواستم انقدر گریه کردم که خوابم برد باصدای یه خانوم چادری که چادر سبز رنگی سرش بود و صورتش مثل مهتاب از زیبایی میدرخشید بیدار شدم گفت دخترم شب شده نمیخوای بری خونه مادرت نگران میشه تا اسم مادرم اومد چشمه اشکم شروع به باریدن گرفت گفت بغلم کردوگفت امیدت به خدا باشه هیچکاریش بی حکمت نیس گفتم همش تقصیر منه اگه اون روز زنگ نمیزدم به مامانم اونم تصادف نمیکرد گفت هیس گلم برو خونه مطمعن باش خدا یه راهی جلو پات میزاره که اگرم سخت باشه تو بخاطر عشق مادریت قبول باید بکنی برو دخترم خدا پشتو پناهت
اومدم خونه رزا و نیما دعوام کردن اما گفتم تو مسجد حوابم برده بود غم تو چشاماشون حلقه زد چیزی نگفتم رفتم تو اتاقم دوباره رفتم دره خونشون ولی اینبار آقای جهانی بم نگفت دخترم برای یه لحظه کمبود پدر رو حس کردم بهم گفت دختره بی کس کار اینهمه نیا اینجا ما رضایت بده نیستیم شکست صدای شکستنمو همه شنیدن خورد شدم ولی اونکه میباید نشنید نشستم پشت درشوم سرمو گذاشتم رو زانوهام اشک ریختم ولی یدفه جو گرفتمو گفتم نه نه نه من بیکس کار نیسم مامان دارم مامانیم مثل کوه پشتم بوده من هیچوقت کمبود پدرو حس نکردم همینجوری میگفتمو اشک میرختم که رزا و نیما اومدن بردنم تو خونه تو بغل رزا اشک میرختم میگفتم من بیکس کار نیسم نه نیسم خداااااااااا نیسم هستم؟نه نه نه
یک روز مونده تا مامانیمو اعدام کنم از صبح تا حالا پشت در خونه آقا جهانی زجه میزنم التماس میکنم ولی انگار نه انگار دلم خیلی گرفته بود تا حالا چند بار سمت خودکشی رفتم ولی میترسیدم پشت در بودم که در خونشون باز شد و آقای جهانی کوچک بیرون اومد…

نظررر لایک مقسییی
یه پوزخند بهم زدو رفت شب شده بود که رفتم خونه تا صبح دعا کردمو گریه امروز روزیه مادر عزیز تر از جونمو اعدام میکنن حتی از اوردن اسمش لرزه به تنم میافته ساعت ده باید اونجا باشیم صبح زود رفتم در خونشون انقدر التماس کردمو گریه کردم که جهانی بزرگ درو باز کردو گفت ببخشید دخترم من اون روز بد بات حرف زدم معذرت امامن قبلم گفتم نمیتونم از خون عشق بگذرم زجه میزدمو گریه میکردم خواهش کردم الاماس کردم گفتم بزار کلفت خونتون شم ولی مامانمو نگیر منو بکشین ولی مامانمو نه خواهرم حاملس تازه دیروز فهمید اگه مامانم نباشه کی مراقبش باشه تو رو خدا

ولی گفت نمیتونم درو بست و رفت تو رفتیم محلی که مامانمو میخواستن ازم بگیرن انقدر گریه کردم جیغ زدم رزاو نیما هم گریه میکردن مامانیمو اوردن دویدم رفتم بغلش ولی چندتا خانوم جدا مون کردن مامانمو بردن طرف چوبه دار….
نظررررر لایک تهش خوب تموم میشه آقای جهانی بزرگ–
خیلی وقته متوجه تغیرات مهراب شده بودم شبا دیر میومد دو سه بار مست اومده بود خونه الان دیگه ۰۳سالشه باید زنش بدم هه تا دو ماه قبل با سمانه میگفتیم زنش بدیم حالا باید بگم بدم میخواستیم براش رز رو خواستگاری کنیم ولی نشد سمانه رز و خیلی دوس داشت مثل دختر نداشته خودش میدونست خیلی دوست داشت عروسش باشه تو همین فکر را بودم که خانوم راد رو آوردن رز و رزا پرواز کردن طرفش ولی دو تا زنه جداشون کردن داشتن میبردنش طرف چوبه دار که گفتم من خواسته سمانه رو برآورده میکنم با داد گفتم صبر کنید رفتم به سرگرده گفتم یه ده دیقه یه رب صبر کنید میخوام ببینم میتونم راضی به رضایت شم اونا هم قبول کردند رز —
اقای جهانی دیدم که صدام کرد رفتم طرفش گفتم بله

گفت یه شرط دارم که اگه قبول کنی رضایت میدم با خوشحالی گفتم هرچی باشه قبوله گفت هرچی گفتم هرچی گفت باید عروسم شی یه لحظه ازش بدم اومد چی من زنه این پیر مرد که جا پدرمه بشم که گفت فکر اشتباه نکن من همیشه به تو میگم دخترم من از تو میخوام زن پسرم شی یه لحظه از فکری که کردم بدم اومد یاد حرف اون خانومه تو مسجد افتادم که گفت خدا یه راهی پیش روت میزاره اما اگه سختم باشه بخاطر عشق مادریت قبول میکنی پس منم قبول کردم با اینکه میدونستم جونیم حروم میشه اما عشق مادریست دیگر آری قبول کردم وشدم عروس خون بس ۶۱ساله یا عروس سرخ ۶۱ساله

مهراب–
با حرفایی که بابا زد خیلی عصبانی شدم اه حالا باید بشینیم بچه بزرگ کنم آخه این دختره که ۶۲.۶۱سالش بیشتر نیست عصابم خیلی خورد بود ولی بابا محکومم کرد که طردت میکنمو اموالمو میبخشم فردا قرار بود بریم عقد کنیم رز–
دیروز کلی نشستیم با مامان حرف زدیمو خوش گذروندیم بد یه ماه ونیم از ته دل خندیدم ولی اونا ناراحت بودن ولی خوب بروشون نمیوردند الان دارم حاضر میشم بریم محضر یه تیپ سرتا پا مشکی زدمو یه نیمچه آرایشم کردم از امروز زندگیم سیاه سیاهه پس تیپمم باید سیاه باشه رسیدیم اونا رسیده بودن اصلا نگاهش نکردم رفتم نشستم سرجام اونم کنارم

حاجیه خطبه رو خوند خانم رز راد ایا وکیلم شما رتا به عقد داعم آقای مهراب جهانی با مهریه ۶۰۳۱سکه بهار ازادی در بیاورم بله گفتم اونم گفت وقت خداحافظی بامامان اینا داشتم خداحافظی میکردم اومد در گوشم گفت خوب خداحافظیتو بکن دیگه نمیبینیشون
زود خداحافظی کردمو رفتم سوار ماشینش که بنز مشکی بود شدم رفتیم خونش یه آپارتمان بیست طبقه یه واحده بود طبقه ۶۳ بود رفتیم بالا تو آسانسور سرم پایین بود رفتیم بالا تو یه خونه دویست متری سه خوابه بود اتاقمو نشون داد داشتم میرفتم تو اتاق که دیدم پشت سرم میاد…

نظررر لایک

محلش ندادم رفتم تو اتاق که اونم رفت اتاق بغلی
این چندوقت خیلی خسته بودم گرفتم تو تخت خزیدمو خوابیدم با صدای بوم بوم بیدار شدم با یه لباس خواب حریر قرمز که تا بالا زانو بودو خیلی باز بود و بدن سفیدمو به رخ میکشید رفتم بیرون از اتاق با صحنه ای که دیدم دهنم باز بود او لا لا پارتیه اینجا که همینجوری داشتم نگاه میکردم که دستم کشیده شد برگشتم به کسی که این کارو کرده نگاه کردم که با دیدن یه پسر مست با تموم زورم جیغ زدم طوری که گلو درد گرفتم پسره داشت همینطور نزدیک میشد که پلیسا ریختن تو خونه اونم فوری ازم دور شد وای خدا خیرشون بده همه رو گرفتن بردن کلانتری منم بردن

مهراب زنگ زد باباش اومدو یه سیلی تو گشش زدو شناسنامه هامونو دادو گفت که زن و شوهریم ولی مهراب بخاطر پارتی ۴۳۳تومن پیاده شد رفتیم خونه مهراب خیلی عصبانی بود داشت شیشه های مشربو میشکوند منم از ترس جیغ میکشیدم که یدفه یورش آورد سمتمو گفت چرا از اتاقت اومدی بیرون هاااان؟؟؟
خیلی ترسیده بودم ولی گفتم من بیرون نیومدم پلیسا اومدن تو اتاقو هم گشتن با سیلی که تو دهنم خورد خفه شدم سرشو نزدیک کردو تو گوشم گفت به مننن دروغ نگو حالا هم گمشو تو اتاقت رفتم تو اتاق درو بستم شروع کردم گریه کردن خوشبحال رزا وقتی گریه میکنع شوهرش بغلش میکنه دلداریش میده ولی من چی هیچکسو ندارم یه زره که گریه کردم گرفتم خوابیدم صبح رفتم صبحونه درست کردم رفتم نون تازه بگیرم پول تو کارتم بود یه ساپورت صورتی و زیر سارافونی مشکیو مانتو جلو باز صورتیمو پوشیدم کارتمو برداشتم بد کلی ادرس پرسیدن نونواییو پیدا کردم نون خریدم برگشتم خونه نونارو گذاشتم رو میز از آشپز خونه اومدم بیرون که مهی هم از اتاقش اومد بیرون تا چشش به من افتاد گفت کجا به سلامتی با این تیپ گفتم اول سلام صبح بخیر که پرید وسط حرفمو گفت کجاآ منم گفتم هیجا رفتم نون تازه گرفتم برا صبحونه حالا میخوام برم لباسامو عوض کنم هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت چیییییییییییییی؟

کاور مهراب

یا دادی که کشید یه قدم رفتم عقب و یه هیین کشیدم که گفت تو خیلی بیجا کردی با این تیپت رفتی بیرون فقط یه بار دیگه اینجوری برگرد روزگارتو سیاه میکنم باترس گفتم باشه رفتم تو اتاقم لباسمو با یه تاپ شلوارک مشکی عوض کردم اومدم نشستم صبحونه بخورم اونم داشت میخورد منو که دید سرشو انداخت پایینو چیزی نگفت صبحونه که خوردم میزو جمع کردم اونم رفت سرکار منم فضولیم بدجور گل کرده بود شروع کردم همه اتاقا رو بگردم اتاق اولیه که اتاق کارش بود رفتم تو همه جا رو برسی کردم چبز با حالی نداشت رفتم اتاق بقلی که مال خودش بود با ترس رفتم تو یه اتاق با دکور مشکی بود اونطرف میز بود که عطراش روش بود رفتم عطراش بو کردم بعد رفتم رو تخت که دونفره بود پریدم روشو خوابیدمو هی قل میخوردم که صدای مهراب اومد تو اینجا چه کار میکنی انقدر حول کردم که اومدم بلندشم که افتادم زمین کمرمو گرفتم گفتم موردشورتو ببرن پسره کصافط آیی بچم افتاد آخه یکی نیس بگه اینم سوال داره دیگه اومدم فضولی اونم گفت آهاع بد اونوقت تخت مورد پسندتون بود ولی من معتقدمتنهایی مورد پسند نبوده با حرفی که زد یه پرو نسارش کردمو رفتم بیرون رفتم با گوشیم بازی کردم که صدای مهراب اومد که گفت هوووو شوهر کردیا حالا که وظایف اصلیتو انجام نمیدی ناهار درست کن
گوشیمو گذاشتم یه فوش زیر لبی دادم رفتم لازانیا درست کردم میزو چیدم صداش کردم اومد خورد چشماش برقی زد گفت نه خوبه یه خاصیتی داری حرصم گرفتو گفتممهراب لایک و نظر پلیز

کاور مهراب

الان یه هفته اس من خونه مهرابم اتفاق خاصی نیافتاده من که اصلا نمیبینمش صبح زود میره شبم دیروقت میاد دیگه داره مهر نزدیک میشه شب باید بهش بگم برم مدرسه پوووف پاشدم رفتم صبحونه خوردم خونه هم تمیز کردم ولی حوصلم صر رفته بود رفتم لباس بپوشم برم خونه مامانینا ببینمشون اونکه تا شب نمیاد رفتم یه مانتو قرمز تا بالا زانو پوشیدم زیاد تنگ نبود ولی گودی کمرمو به رخ میکشید یه شلوار دمپا مشکی پوشیدم با کفش اسپرت دخترونه قرمزم
رفتم جلو اینه چشمای قهوه ای تیره با موهای خرمایی که تا کمرم بودولبای صورتی بینی متنا که همه میگفتن عملیه ولی طبیعی بود یه خط چشم با ریمیل زدمو رژم زدمو کامل شد شال مشکیمم انداخت کیف مشکیمم برداشتمو رفتم خونمون مامانینا منو دیدن خیلی خوشحال شدن رزا هم بود دو ساعتی اونجا بودم بد بر گشتم بیام خونه تا اومدم از در بیرون
مهرابم از در خونه باباش اومذ بیرون تا منو دید چشاش توفانی شد اومد چیزی بگه که باباشم اومد بیرون خودشو زد به اون راهو گفت اومدی عزیزم خوب بیا بریم دستمو گرفت با باش سلام کردمو با مهی سوار مشینش شدم تا از کوچه اومدیم بیرون با داد گفت با اجازه کی اومدی اینجااااا مگه من نگفتم حق نداری مامانتینا رو ببینی ؟؟؟با بغض گفتم بتوچه دوست دااااشتم یه توبا مشت کوبید تو دهنمو گفت حسابتو میرسم جواب منو میدی رفتیم خونه در ماشینو باز کرد بازومو گرفت کشیدم بیرون گفتم ولم کن خودم میام یه خفه شو گفتو فشار دستشو زیادتر کرد رفتیم تو آسانسور بد در واحد باز کرد حلم داد زمینو……

لاااایک نظر کاور رز

با داد گفت حتما باید درو قفل کنم که از خونه بی اجازه بیرون نری مثل اینکه یادت رفته تو یه عروس خون بس هسی پس کاری نکن که مثل یه خون بس بات رفتار کنم فهمیییدی؟؟ سرمو تکون دادم که گفت نشنیدم گفتم فهمیدم -خوبه از کنارم رد شد رفت تو اتاقش رفتم تو اتاقم کلی واسه این بدبختیم گریه کردم ولی تصمیم گرفتم محکم باشم از اتاق رفتم بیرون رو مبل سه نفره دراز کشیده بود فیلم میدید نشستم رو به روشو صداش کردم گفت کارتو بگو سرمو انداختم پایین اومدم حرف بزنم که گفت وقتی باهام حرف میزنی سرتو ننداز پایین سرمو گرفتم بالا گفتم یه هفته دیگه مهر گفت خوب بسلامتی گفتم میخوام برم مدرسه میزاری؟
-راهنمایی یا دبیرستان دبیرستان -آدرس مدرسه قبلیتو بنویس فردا میرم پروندتو میگیرم میارم دبیرستان … ثبت نامت میکنم با اینکه ناراحت بودم دوستامو نمیبینم ولی گفتم باشه همینشم خیلیه مهراب–

با بچه ها برنامه چیده بودیم دو و سه روز بریم شمال
بعضیا با همسراشون بودن بعضیام دوست دختراشونو نامزداشون خدا رو شکر بیتا دوست دخترم نمیومد چون با خانوادش رفته بودن سفر هه خیلی ازش بدم میاد ولی هر دفه منو میبینه خودشو میچسبونه بم منم نمیتونم چیزی بش بگم خیلی کنس باید رز رو ببرم پیش بابام بزارم دوستام نمیدونستن با رز ازدواج کردم فردا هم میرم پروندشو میگیرم هم با بابا صحبت میکنم اره فکر خوبیه رفتم بخوابم که چشمم به رز که تو خودش جمع شده بود افتاد رفتم پتوشو انداختم روش به چهرش که خیلی توخواب معصوم بود نگاه کردم نمیدونم چرا وسوسه شدم ببوسمش دلو زدم به دریا یه بوسه رو لپش زدمو آروم گفتم تلافی دعوا های امروزم رفتم تو اتاق خودم خوابیدم صبح ساعت هشت پاشدم رفتم پرونده رزو گرفتم از اونور رفتم پیش بابا باش حرف زدم ولی با حرفای که زد اعصابمو خورد کرد

لایک کنین نظرم بدین

خیلی اعصابم خورد بود اخه من میخوام برم بگردم نه که بچه داری کنم بابا گفت یا رز رو میبری یا خودتم نمیری عه میگع هرجا میری زنتم میبری آخه منو چه به رز اون خیلی بچس رفتم رز و ثبت نام کردم رفتم خونه رز–
صبح بلند شدم نبودش رفتم غذا درست کردمو رفتم سر گوشیم داشتم با رزا چت کردمو اینا تا مهراب اومد رفتم سلامش کردم سرشو تکون داد گفتم غذا میخوری؟گفت میز بچین اومدم رفتم قرمه سبزیو که پخته بودم چشیدم نه خوب شده میز و چیدم اومد داشتیم غذا میخوردم که گفت لباساتو جمع کن شب میریم شمال گفتم من نمیام خودت برو -من تصمیم میگیرم .اوهوم
لباسامو اماده کردم ساعت دوازده شب بد شام راه افتادیم وسط راه دوساشم بمون پیوستن دو نفرشون زن و شوهر بودت سام و نازنین که یه بچه یه ساله هم داشتن باربد و نیلا و دو نفرشون هم نامزد آرشام وصبا و آرسام و زیبا آرسام وارشام برادر بودن یه پسر مجردم به نام شروین بود که برادر نازنین بود و ۴۳ساله بود
مهراب منو همسرش معرفی کرد رفتیم ویلا سام اینا که پنج تا اتاق بیشتر نداشت هرکس با همسرش رفت تو یه اتاق شروینم یه اتاق تنها منم مجبوری با مهراب هم اتاق شدیم ….

نظررر لایک پلیز ..

وقتی رسیدیم ساعت سه ونیم بود رفتم حموم یه حوله پوشیدم که پاهامو از زانو به پایین ویخورده پایین ترگردنو نشون میداد اومدم بیرون دیدم مهراب رو تخت خوابیده اروم رفتم سر ساکم پشتمو کردم بش داشتم لباسمو میپوشیدم که صداش در گوشم اومد -نه هیکل خوبی داریا تا اینو گفت یه هیین کشیدمو حولم افتاد اونم داشت با دهن باز نگام میکرد که فوری حوله رو پیچیدم دور خودمو گفتم رو تو اونور کن اونم اول یذره نگام کرد بد گفت -شوهرتما محرمم راحت باش گفتم یا روتو اونور کن یا جیغ میزنما روشو اونور کرد لباسمو پوشیدم رفتم صداش زدم مهراب -بله -برو رو کاناپه بخواب من کمرم درد میگیره -خوب رو تخت بخوابم دونفرسا اومدم حرف بزنم که دستمو کشید افتادم تو بغلش گفت حالا بخواب هی ول میخوردم ولم کنه ولی دیدم ول نمیکنه سرمو گذاشتم رو سینشو خوابیدم مهراب

صبح پاشدم دیدم تو بغلم مثل یه بچه خوابیده پیشونیشو بوسیدمو رفتم بیرون بچه ها همشون بودن قرار صبحونه خوردیم قرار شد بریم بازار رفتم رز و بیدار کردم صبحونه خورد رفتیم حاضر شدیم و رفتیم بازار داشتم با آرشامو آرسام راه میرفتیمو حرف میزدیم که چشم به بقییه افتاد باربد و سام باهم نازنین و صبا باهم نیلاو زیبا باهم وآخرسر رز و دیدم که با شروین می اومد با دیدن این تصویر خون تو رگام جوشید رفتم طرفشونو دست رز رو گرفتم گفتم عزیزم بیا میخوام برات یه چیزی بخرم دسشو کشیدم بردم تو یه مانتو فروشی بزرگ به بقیه هم گفتم برن خونه ما میایم رفتم تو مانتو فروشی تا دیدم بچه ها رفتن به رز غریدم خوب خوش گذشت با اون پسره حرف زدنتون .
..

رز–

از حرفی که زد خیلی حرصی شدمو گفتم -اوممم با اینکه به تو ربطی نداره ولی میتونه کیس خوبی برام باشه داشتم ادامه حرفمو میگفتم که یه سیلی بهم زد و پرت شدم وسط مانتو فروشی که فوری چند تا آقا اومدن گفتن چکار میکنی دختر مردمو چرا میزنی که غریدو گفت زنمه به شما هم هیچ ربطی نداره بعد اومد طرف من که گریه میکردم بازومو گرفتو بلندم کرد برد تو ماشین باسرعت رفت ویلا نزدیکا ویلا بودیم که گفت صورتتو پاک کن نمیخوام عالمو آدم بفهمن صورتمو پاک کردم یه کم کرم زدم به صورتم که کبودیش بره رسیدیم خونه کسی نبود رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم افتادم رو تخت اونم رفت حمومو اومد باحولش روتخت خوابید پشتمو کردم بهش خوابیدم ساعت دوازده شب بود که با دلدرد بلند شدم روتختو نگاه کردم کثیف نشده بود دلم خیلی درد میکرد نشستم رو زمین آروم گریه میکردم بعد یه ساعت دیدم دردش زیاده تصمیم گرفتم مهرابو بیدار کنم صداش زدم بیدار نشد داشتم تکونش میدادم که یه قطره اشکم افتاد رو لپش مثل سیخ نشست که حولش رفت کنار یه هیین کشیدمو سرمو انداختم پایین گفتم حولتودرست کن وقتی درست کرد گفت چیشده -چیزه یعنی آخه -اه بگو چیه دیگه -دلم درد میکنه -این اینهمه خجالت داره سرمو آوردم بالا باتعجب نگاش کردم این دیگه چقدر خنگه-آره داره اماشما منظورمو اشتباه گرفتی -خوب تو درسشو بگو سرمو انداختم پایین با من من گفتم من چیزه یعنی من پر..د شدم تا اینو گفتم سرمو بالا آوردم که دیدم مهراب ….

پارت بعد

 

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا