رمان خدمتکار جذاب من پارت ۲۷

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

خودمو جمع و جور کردم و زیر لب گفتم:
+خواهش میکنم نوش جان.
آقاجون که رفت رو به یاسین گفتم:
+ تو سیر نشدی هنوز؟
لقمه رو تودهنش نگه داشت و بهم زل زد.

پقی زدم زیر خنده:
– غذاهم نمیتونیم بخوریم دیگه؟
+ بخور ولی کم. آقاجون جای پدر توعه ولی هیکلش ازت رو فرم تره. خجالت بکش.
– باشه کشیدم حالا بزار صبحانه مو بخورم.

بشقابو از جلوش کشیدم و مشغول جمع کردن سفره شدم.
– ای باباااا. خدایا یکی نبود به من بگه ابت کم بود یا نونت که زن گرفتی.
سمتش برگشتم و با قیافه خشنی بهش زل زدم:

– میدونم همش کم بود باشه….
+ افرین. حالا پاشو برو زبون درازیم نکن.
– هعی خدا….
اینو گفت و رفت.

لذت خاصی تو حرص دادنش بود.
دلم میخواست همش اذیتش کنم. داشتم ظرفارو جمع میکردم که یهو زینب خانوم سر رسید.

– خانوم جان بزارید من جمع میکنم شما برین استراحت کنین.
+ وا. سر صبحه هنوز. کوه کندم که استراحت کنم.؟
– خب اقا گفته نزارم دست به سیاه و سفید بزنین.

+ اقا برا خودش گفته.

+ یاسین. یاااااسینننننن.
– بله چرا داد فریاد راه انداختی.
+ چرا به زینب خانوم گفتی نزاره من کاری انجام بدم؟
-چون شما خانوم این خونه ای نیازی نیست کاری انجام بدی.

+ اتفاقا خیلیم نیازه. یه نفر آدم و یه خونه به این درندشتی مگه میشه.
– خب یه نفر دیگه هم استخدام میکنم خوبه/؟
+ نه خودم کمکش میکنم.
– گفتم نه تمومش کن.

با لحن تندش ساکت موندم.
– زینب خانوم. اگه آشنایی داری بیاری کمکت اشکال نداره.
* چشم آقا جان خدا از بزرگی کمتون نکنه. به پسر بزرگم میگم بیاد. چند وقته بیکاره.

یاسین باشه ای گفت و داشت میرفت که با صدای من ایستاد:
+زینب خانوم
* جانم خانوم جان.
+ شما کجا زندگی میکنین.

* خونه ما خیلی دوره ازینجا.
پایین شهریم. اینجاهم که بالا شهره.
هر روز دو سه ساعتی تو راهم .
+ یاسین.
– بله .
+یه تقاضایی کنم رد نمیکنی؟

– بستگی داره چی باشه.
قیافه درهم به خودم گرفتم.
+ قیافه تو کج و کوله نکن دیگه. اگه بتونم انجامش بدم چشم هرچی تو بگی.

+هرررچی من بگم؟.
– اره. جون بخواه.
رومو سمت زینب خانوم چرخوندم:
+ زینب خانوم.
* جانم خانوم جان.

+ فردا کل خانواده تو بیار اینجا.
با من من و تته پته در حالیکه با ترس به یاسین نگاه میکرد گفت:
* نـ… نه خانوم جان ممنوع از دعوتتون. شوهرم معلوله و رفت و امد براش سخت. همونجا یه چیزی درست میکنیم میخوریم.

+ من نگفتم واسه شام بیاین.
یاسین درحالیکه گیج شده بود حرفِ زینب خانومو شکست و با کنجکاوی پرسید:
– پس چی؟
+ کلا بیاین اینجا.

زینب خانوم زبونش بند اومده بود و یاسینم با تعجب بهم نگاه میکرد:
+ چرا اونجوری نگاه میکنی. خودت گفتی اگه بشه انجامش بدی مشکلی نیست. اون کلبه ای که تو حیاط هست واسه سرایداره مگه غیر ازینه؟

یه حال و سرویس و دوتا اتاق داره یه خونه جمع و جور و خوشکل مگه نه زینب خانوم؟
* مـ… من…ـ چی بگم خانوم جان. اونجا در عوض خونه من بهشته بهشت…

+ پس به بهشت خوشومدی. فردا کل خونوادتو بیار اینجا.
* اما درس و مدرسه بچه هام…
+ نگران نباش همشونو همینجا ثبت نام میکنیم.
فردا نمیخواد بیای برای کارای خونه. برو دنبال پرونده بچه هات و اسباب کشی.

+ آقا یاسینم با تدارکات چی هماهنگ میکنه تا ماشین بفرسته خونتون مگه نه؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا