رمان ارمغان بامداد پارت ۴۰

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

اولین بارها هیچ وقت فراموش نمی شدند…
حداقل من که نمی تونستم هیچ اولین باری رو از یاد ببرم.

-قبل از این که بیام ایران… توی همه ی این بیست سال تلاش کردم هر چیزی که درباره ت وجو داشت رو بفهمم.

درست مثل من!
-اما مهم ترین چیزی که دنبالش بودم رو گیر نیاوردم.

می دونستم بیشتر از همه دنبال چه چیزی بود و غیر از من هیچ کس نمی تونست واقعیت رو بهش بگه.

-از گذشته ت پیش از وارد شدن به خونه و زندگی ما هیچی وجود نداره… نه از تو و نه از مادرت.

-میخواستی چه چیزی رو بدونی؟
-مادر و دختری که زندگیم رو خراب کردن از کجا پیداشون شد؟

چشم هاش رو بهم دوخت و ادامه داد:
-دختری که پدرم رو ازم دزدید چرا انقدر بدبخت بود که حتی نمی تونست یک رابطه رو درک کنه و طعمش رو بچشه.

رابطه؟
حتی فکر کردن بهش درد رو به جونم می انداخت.

گوشه ی پیراهنم رو چنگ زدم.
این پسر هیچی از من نمی دونست!

از محافظ ها فاصله گرفتم و در حالی که به دور ترین چراغ ممکن خیره می شدم لب زدم…

ـ من از وقتی تونستم دنیا رو درک کنم فهمیدم رابطه ای که ازش حرف میزنی چیه… من بیشتر از تو درکش می کنم.

سنگینی نگاهش رو روی خودم و حس کردم و با همون لحن سردی که بی اختیار توی وجودم جاری می شد ادامه دادم:

-میخوای بدونی قبل وارد اون خونه شدن کجا بودم؟
نگاه خیره ش رو غافلگیر کردم:

-من نوزادیم رو… کودکیم رو… تا قبل از دیدن سیاوش خان… توی یک فاحشه خونه گذروندم.

به چشم های گرد شده ش پشت کردم.
تا همین جا کافی بود.
فعلا تا همین جا کافی بود و من نمی تونستم الان بیشتر از این حرفی بزنم.

***

-نگفت میخوادباهاتون صحبت کنه… فقط چندباری سراغتون رو گرفت.
سرم رو تکون دادم:

-باشه… می بینمش. خانم سئو کی بر می گردن؟
-کار مهمی براشون پیش اومده بود. خیلی زود میان.

“اوکی” ای گفتم و به سمت جایی که اون دختر نشسته بود رفتم.

هنوز چند قدم مونده بود تا بهش برسم اما با دیدن دو تا دختر که به سمتش میرفتند ایستادم.

چشم هام رو منتظر بهش دوختم و الان وقت درس پس دادنش بود.
صداشون رو از اون فاصله می شنیدم.

این اولین باری نبود که تحقیرش می کردند اما تبدیل به آخرین بار می شد.

-باز که اینجا جلوی ما نشستی. شنیدم حتی عموت هم تحمل دیدن چهره ت رو نداره.

از جا بلند شد و حالا نوبت نفر بعدی بود که نیش بزنه:
-چطور جرات کردی با اون صورت زشتت جلوی ما بشینی؟

هنوز حرفش تموم نشده بود که دست دختر منتخب من محکم توی صورتش نشست و همین لبخند رو روی لبم آورد.

صداش بلند شد:
-زشت؟ بهت اجازه نمی دم این رو بهم بگی! من از همه ی شما قشنگ ترم. حسادتتون نمیتونه زیبایی های من رو از بین ببره.

تصمیمش رو گرفته بود!
من دست روی آدم اشتباهی نمی گذاشتم.

قبل از این که دعوا بالا بگیره یکی از مربی ها به سمتشون رفت و شروع به سرزنششون کرد.

همه شون رو به سمت ساختمون هدایت کرد و درست وقتی داشتند از کنارم رد می شدند اون دختر ایستاد.

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

-تو من رو مثل بقیه می بینی؟ همون شکلی که آدم های دیگه هستن؟ من رو متفاوت نمی بینی مگه نه؟ منم مثل بقیه ی هم سن و سالام هستم. مثل همه ی آدم های بی عیب.

نگاهم رو به مربی دوختم:
-میخوام باهاش صحبت کنم.

ـ اون کار زشتی انجام داده. باید تنبیه بشه.
-حرف هام که تموم شد خودش برای تنبیه میاد.

سرش رو برام تکون داد و همراه بقیه ی بچه ها دور شد.
-تو مثل بقیه نیستی.

چشم هاش گرد شدند و فورا نگاهم کرد.
-سوختگی چهره ت رو نمی تونی انکار کنی. اگر مثل بقیه بودی هیچ وقت انتخابت نمی کردم.

-پس… پس تو هم فقط داری این کار رو به خاطر دلسوزی می کنی!
نیشخند زدم:

-من انقدری به فکر سود خودم هستم که برای دلسوزی روی آدم های بی مصرف سرمایه گذاری نکنم.

چشم های رو توی چشم های کشیده ش دوختم و ادامه دادم:

-تفاوتت تو رو به جایی می رسونه که هیچ کدوم از این دخترها نمی تونن خوابش رو هم ببینن. همین تفاوت بهت انگیزه میده و تو می تونی زیباییت رو به همه ی دنیا ثابت کنی.

یک دقیقه طول کشید…
دقیقا یک دقیقه زمان برد تا مفهوم حرف هام رو درک کنه و قبل از رفتنش لب بزنه:

-اسمم جه ییه. چا جه یی.

***

-بابت رفتار جه یی متاسفم. من…

ـ نظر من عوض نشده خانم سئو. الان بیشتر از قبل راغب شدم جه یی رو حمایت کنم. ازتون میخوام یک متخصص زیبایی رو همینجا بهم معرفی کنید. پزشکای زیبایی کره از همه جا حرفه ای ترن.

-برای جه یی میخواید؟
-خودش این رو میخواد.

-من قبلا با دکتر صحبت کردم. صورت جه یی هیچ وقت نمی تونه کاملا ترمیم شه.

سرم رو تکون دادم:
-مشکلی نیست. بهترم بشه کافیه. میخوام خود جه یی به این نتیجه برسه که مجبوره خودش رو همین طوری قبول کنه.

لبخند پررنگی زد:
-جه یی خیلی شانس آورده که توجه همچین آدم مهربون و دلسوزی رو به دست آورده.

من هم لبخند زدم و فعلا صحبت در مورد جه یی کافی بود.
-راستش خانم سئو… من امروز برای کار دیگه ای مزاحمتون شدم.

فنجون قهوه ش رو روی میز گذاشت:
-بفرمایید.

-یادتون میاد از دلیل اومدن به کره بهتون گفته بودم؟
-بله.

-راستش… من متوجه ی چیزی شدم… نمی دونم چطور بهتون بگم.
کنجکاو نگاهم کرد…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا