رمان ارمغان بامداد پارت ۳۹

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ اگر می خوای با من باشی باید اول از همه قدر خودت رو بدونی. تو ارزشمندی و باید این رو باور کنی. من فقط آدم های محکم رو کنارم نگه می دارم و تو… هر وقت تونستی با خودت و آدم های اطرافت اون طور که باید رفتار کنی اون موقع بیا سراغم.

***

-حق نداشتی خودت رو قاطی کارای من کنی!
بی تفاوت جام توی دستش رو تکون داد:

-تو حد و حدود من رو تعیین نمی کنی. من قبال بهت هشدار داده بودم.
جامم رو روی میز گذاشتم و نیم خیز شدم:

-کانگ شی جین مال منه.
اون هم تکیه از مبل گرفت و کمی خودش رو جلو کشید:

-کانگ شی جین… اون چه ربطی به مطلق و محسنی داره؟
توی چشم هاش خیره شدم:

-نمیگم! بهت اجازه هم نمی دم نقشه هام رو خراب کنی. اگر بخوای بیای میون برنامه هام خودم اون شرکت رو نابود می کنم.

ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و صداش بالا رفت:
-نقشه هات رو خراب می کنم اگر بخوای تنها جلو بری… دست و پات رو می بندم!

قبل از این که بخوام جوابش رو بدم صدای بلند مهام کمی گاردم رو پایین آورد:

-بسه دیگه!
جام رو برداشتم و در حالی که دوباره به پشتی مبل تکیه می زدم به لب هام نزدیکش کردم.

مهام ادامه داد:

ـ شما اصلا متوجه هستید شرایط چطوریه؟ بهتره به جای دعوا یکم به صلاح و سود خودتون فکر کنید.

موس هم تکیه از دیوار گرفت و حرف های مهام رو تایید کرد:
-باهاش موافقم. اون شرکت نفع مشترک هر دوتونه.

بی توجه به حرف هایی که زده بودند چشم به مهام دوختم:

-چرا هنوز سئولی؟ مگه نگفتم برگرد؟
دهانش کج شد و سرش رو به تاسف تکون داد.

بامداد هم روش رو به سمت موس کرد:
-تو هم باهاش برو.
موس خیلی خونسرد نگاهش رو به مهام دوخت و گفت:

-اون ضرب المثلی که شما میگین… خیلی حکیمانه ست. داشتیم یاسین توی گوش خر می خوندیم!

مهام هم با همدردی انگشت شصتش رو برای تایید بالا آورد.
-اتاق توی هتلت رو با هم شریک می شیم.

ابروهام به هم نزدیک شدند و خطاب به بامداد که این حرف رو زده بود لب زدم:
-حتی فکرشم نکن.

شونه هاش رو بالا انداخت:
-گفتم که… می خوام آسایشت رو بگیرم. هر چند…

یک تای ابروش رو بالا برد و ادامه داد…

ـ به نتیجه ی تنها بودمون که فکر می کنم می بینم عجیب نیست اگر بهم تجاوز کنی.

چشم های مهام گرد شدند و بامداد مستقیما داشت به اون بوسه اشاره می کرد.

خیره ی چشم هاش شدم و من آدم کیش و مات شدن نبودم.
تک خنده ی کوتاهی کردم و گفتم:

-آره خوب… باید مواظب باشی. شاید یه بچه هم توی دامنت گذاشتم.
موس با شنیدن حرفم بلند زیر خنده زد و مهام هم چنان داشت گیج نگاهمون می کرد.

بامداد اما…
کیش و مات!

***

-می دونی من جای مامانتم؟ میشه به حرف این مادر بی نوا گوش کنی؟

نگاهم رو به بامداد که سرش داخل پرونده ی کانگ شی جین بود دوختم و لب زدم:

-مسخره بازی در نیار.
صدای نفس کلافه ش توی گوشی پیچید:

-تنها دلیلی که باعث شده الان با این افکار خطرناک تنهات بذارم اینه که می دونم بامداد می تونه کنترلت کنه… در واقع بامداد تنها کسیه که میتونه کنترلت کنه!

چشم هام رو توی حدقه چرخوندم:
-اگر این باور خیالت رو راحت کرده باید بگم که داری خودت رو گول می زنی.

قبل از اینکه بخواد چیز دیگه ای بگه تماس رو قطع کردم و خطاب به بامداد گفتم:

-نترسیدی بهت تجاوز کنم؟

بی اونکه نگاهم کنه گفت:
-نه!
-این هتل اتاق های دیگه ای هم داره.

-موندم اینجا تا نشونت بدم اونی که باید بترسه بچه توی دامنش بیفته کیه.
ابروهام بالا پریدند.

مطمئنا حرفی که زده بودم دیگه از ذهنش بیرون نمی رفت.

-کانگ شی جین آدم پول دوستیه.اگر ببینه میخوام بی خیال شراکت بشم هر کاری می کنه.
سرم رو تکون دادم:

-من این طور فکر نمی کنم.اگر با محسنی صمیمی باشه از این شراکت دل می کنه.
بالاخره نگاهم کرد:

-داری از روش خودت دفاع می کنی؟
شونه هام رو بالا انداختم:

-این واقعیته که اون وو اهمیتش برای شی جین از محسنی بیشتره. تنها روشی که صد در صد جواب میده همینه.

برگه های توی دستش رو روی میز پیش روش انداخت:
-حداقل نقشه ای که من دارم انقدر با رذالت همراه نیست.

لبخند زدم و بی حرف به سمت تراس رفتم.
پشت سرم اومد و من در حالی که به نرده های محافظ تراس تکیه می دادم نگاهش کردم.

کنارم آرنجش رو روی نرده ها گذاشت و سیگار برگش رو روشن کرد.

قبل از این که گوشه ی لبش بگذاره به سمتم گرفت:
-می کشی؟

-نه… برای سلامتیم خوب نیست.
نیشخند زد:
-مهم اینه که آرومت کنه. خوب نیست آدم انقدر راحت از لذت هاش بگذره.

در حالی که با این حرفش توی خاطره ای دور فرو می رفتم لب زدم:
-نه آرومم می کنه و نه بهم لذت می ده.

دود و تاریکی!
این دو عنصر به خیلی ها آرامشی نسبی می داد اما برای من فقط نوید تلخی های بی پایان بود.

-اصلا چیزی توی این دنیا هست که حالت رو خوب کنه؟
خیره ش شدم.

بود…
فقط یک چیز بود که می تونست من رو از منجلاب بی حس زندگیم بیرون بکشه اما هنوز برای قبول کردنش با خودم کنار نیومده بودم.

چرخیدم و من هم نگاهم رو به نور های شهر سئول دوختم و چقدر شب ها این شهر دیدنی می شد…

درست مثل پاریس عزیزم…
مثل اولین باری که توی پنت هاوس یک برج تونستم از بالا همه چیز رو ببینم و با جایگاهی که داشتم احساس غرور کنم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا