رمان ارمغان بامداد پارت ۳۸

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

پسرک با چشم هایی گرد شده نگاهم کرد و من گفتم:
ـ این رو بهم قرض بده… به جاش دو تا برات می خرم.

باقی مونده ی نوشیدنی رو روی زمین خالی کردم.
چند بار بالا انداختمش و در نهایت محکم به سمت سر مرد پرتش کردم.

قوطی با ضرب به سرش خورد و اون با آخی بلند به سمتم چرخید.
بهش نزدیک شدم و چشم دوختم توی چشم های عصبانیش:

ـ ای وای! می خواستم بندازمش توی سطل زباله.
پشت به دختر و رو به مرد ایستادم و ادامه دادم:

ـ اما انگار قوطی شما رو هم زباله تشخیص داد.
با چشم های سرخ بلند گفت:

ـ تو دیگه کی هستی؟ چطور جرات می کنی همچین کاری کنی؟ میدونی من کیم؟

پیشونی قرمز شده ش لبخند روی لبم نشوند:

ـ برام مهم نیست چه خری هستی. تو چی؟ تو چطور جرات کردی همچین حرف هایی رو به اون دختر بزنی؟ انگار به جای اون داشتی چهره ی کریه خودت رو می دیدی. درست نمی گم؟

ناباورانه و پر حرص خندید:
ـ تو… توی عوضی… می ندازمت پشت میله های زندان! به من میگی کریه؟ اون دختره ی هیالو…

حرفش رو ادامه نداد…
دستش رو بلند کرد تا بهم سیلی بزنه اما دست دیگه ای مچش رو میون راه گرفت و متوقفش کرد.

از بی دفاع موندنش استفاده کردم و خودم با دست دستکش به دستم سیلی محکمی توی صورتش زدم.

شوک زده نگاهم کرد و من چشم هام رو به صاحب دست دوختم.

با دیدنش نفسم حبس شد.
بعد از اون بوسه هنوز ندیده بودمش.
انگار سر حرفش مونده بود…

قرار بود نذاره تنهایی کاری بکنم و هر جا که می رفتم باید اونجا می بود.
صدای داد و هوار مرد بلند شد اما نگاه من همچنان به بامداد بود که پر تاسف نگاهم می کرد.

دست مرد رو رها کرد و به جاش مچ من رو گرفت و میون چشم های مبهوت دیگران به گوشه ای دور از بقیه کشید.

جلوم ایستاد و با چشم های ریز نگاهم کرد:
-دیوونه ای؟ الان به راحتی می تونه ازت شکایت کنه.

شونه هام رو بالا انداختم:
-رنگ پول رو که ببینه دست و پاش شل میشه. هر چند حاضر نیستم قرونی برای رضایت اون عوضی خرج کنم.

-نمی دونم چجوری تا الان شهرتت رو حفظ کردی. داشتن ازت فیلم می گرفتن!
بی خیال به دیوار تکیه زدم:

-مهم نیست… اون مرد به کسی که ازش خوشم میومد توهین کرد.
-کسی که ازش خوشت میومد؟

نگاهم رو از کنار دیوار به همون دختر دوختم و اون انگار من رو این گوشه پیدا کرده بود که نگاهم می کرد.

بامداد رد نگاهم رو دنبال کرد و لب زد:
-واقعا به خاطر اون دختر معرکه درست کردی؟

بی توجه به لحن نا باورانه ش گفتم:
-اینجا چیکار می کنی؟

صدای مشاور اون وو که ازمون می خواست دنبالش بریم باعث شد سوالی که پرسیده بودم بی جواب بمونه.

با گفتن “باید با هم حرف بزنیم” خطاب به بامداد دنبال مشاور رفتم و بامداد هم همراهیمون کرد.

بهشون که نزدیک شدیم با دیدن کانگ شی جین که کنار اون وو ایستاده بود ابروهام بالا پریدند.

با دیدن هر دومون به سمتمون چرخیدند.
کانگ شی جین سرش رو برام خم کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد:

-تعریفتون رو از اون وو شنیدم. کانگ شی جین هستم.
دستم رو کوتاه میون دست هاش گذاشتم:

-خوشبختم.
نگاهش رو به بامداد دوخت:
-انگار با شریک من آشنا شدین.

یک تای ابروم رو بالا دادم و در حالی که به بامداد چشم دوخته بودم لب زدم:
-آره خوب… ما هم با هم شراکتایی داریم.

شی جین سرش رو با رضایت تکون داد:
-خیلی خوبه… راستی!
منتظر نگاهش کردم وادامه داد:

ـ من رضایت اون مرد رو به دست آوردم. کار سختی نبود اما فکر می کنم برای شهرت خودتون بهتره محتاط تر عمل کنید.

بدون پشیمونی گفتم:
-اون مرد باید تنبیه می شد.
چشم های کانگ شی جین گرد شد و من رو به اون وو دست هام رو تکون دادم:

-چرا از مردی که آرزوی مرگ برادر زاده ش رو داره می خواید که سرپرستیش رو به عهده بگیره؟

-متاسفم! من در جریان رفتار های اون مرد نبودم چون همیشه مهربون و محتاط عمل می کرد. سعی می کنم دیگه اجازه ی دیدار بهش ندم.

سرم رو تکون دادم:
-خوبه… چون من می خوام حضانت اون دختر رو به عهده بگیرم.

بامداد که از ابتدا با دیدن صحبت کردنم به زبان اشاره متعجب شده بود با شنیدن این حرف نگاهش رو مستقیم و جاخورده بهم دوخت.

احتمالا از شخصیت سنگدل من انتظار این حرف رو نداشت اما من از اون دختر خوشم اومده بود و باید مال من می شد.

***

-اسمت چیه؟
با همون چشم های کشیده ی سردش نگاهم کرد اما حرفی نزد.

-تو دختر زیبایی هستی.
-مسخره م نکن!

ابروهام بالا پریدند:
-بلدی حرف بزنی؟ پس چرا مقابل توهین های اون مرد سکوت کردی؟

چیزی نگفت و ادامه دادم:
-انگار شنیدین این که بهت بگن زشت برات جالب تر و مورد رضایت تره.

-حداقل اونا سعی نمی کنن اینجوری با ترحمشون من رو به تمسخر بگیرن.
نیشخند زدم:

-ترحم؟ می دونی چرا فکر می کنی من و بقیه بهت ترحم می کنیم؟ چون در اصل این تویی که داری به خودت با چشم تحقیر و ترحم نگاه می کنی.

از جا بلند شد تا بره و این دختر پتانسیل کنار من بودن رو داشت…
من هیچ وقت در این باره اشتباه نمی کردم.

-تو زیبایی اما قدر خودت رو نمی دونی. میون همه ی آدم های اطرافت فقط من بودم که متوجه ی این موضوع شدم.

از حرکت ایستاد…

-ازت خوشم اومده. به خاطر همین هم بهت اجازه می دم شانس کنار من بودن رو داشته باشی. این به خودت بستگی داره… می تونی با کنار من بودن به خودت برسی… به زندگی ای که در اعماق ذهن و قلبت حسرتش رو داری… فقط اگر خودت بخوای.

از جا بلند شدم و خواستم برم که مردد پرسید:
-چطوری؟ چطوری می تونم کنارت باشم؟

نگفت میخوام کنارت باشم و این یعنی هنوز مطمئن نبود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا