رمان ارمغان بامداد پارت ۳۷

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

دستم رو باز و بسته کردم:
ـ چاقو رو خودم بهش دادم… تمیز بود. زخمشم بزرگ نیست.

کمی عمیق نگاهم کرد و در نهایت با آهی که طعم درماندگی می داد ماشین رو روشن کرد:

ـ برم هتل؟
سرم رو به تایید تکون دادم.

***

با دیدن پیام سلین که رفتارهای ساواش رو گزارش می کرد نیشخند زدم:
ـ انگار دم ساواش هنوز چیده نشده.

ابروهای مهام بالا پریدند:
ـ چطور؟
گره ی کمربند حوله ی تن پوش حموم رو محکم تر کردم:

ـ چیز مهمی نیست.
نگاهم رو از پنجره به برج های بزرگ و نورانی سئول دوختم و ادامه دادم:

ـ تو دیگه برگرد ایران. خودت باید بالا سر شرکت باشی. ممکنه محسنی بازم اونجا آدم داشته باشه.

از جا پرید:
ـ با این کاری که امروز کردی عمرا اگر ولت کنم. می ترسم دفعه ی بعد به لاشه ی بی جونت برسم.

تند به سمتش چرخیدم:
ـ می خوای دوباره اخراجت کنم؟
تک خنده ی ناباورانه ای کرد:

ـ اخراجم کنی؟ دوباره؟ من استعفا دادم! تو اخراجم نکردی.
شونه هام رو بالا انداختم:

ـ پس این دفعه خودم اخراجت کنم؟
نفسش رو بیرون داد:
ـ بامداد و موس اونجان. نگران چی هستی؟

ـ دقیقا چون بامداد و موس اونجان می خوام تو هم اونجا باشی.
ـ می مونم! هر وقت که مطمئن بشم از شر خودت در امانی بر می گردم.

بعد از این حرفش تخس از اتاق خارج شد و من سرم رو به تاسف تکون دادم.
اون هنوز هم متوجه نشده بود من هیچ وقت از شر خودم در امان نبودم.

نگاهم رو دوباره به پیام سلین دوختم و جوابش رو تایپ کردم:

” جلوی هر همکاری ای رو با ساواش بگیر تا خودم برگردم و آدمش کنم. حواست باشه با شرکت دیگه ای گولمون نزنه “

قبل از اینکه تیک ارسال پیام رو ببینم گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماره ی مشاور سئو اون وو لبخند زدم.

نوبت قدم بعدی بود!

***

دستی که روی بازوم نشست باعث شد چشم از بچه هایی که توی محوطه در تکاپو بودند بگیرم و به اون وو بدوزم.

لبخند زد:
ـ قدم بزنیم؟
سرم رو تکون دادم و کنار هم به راه افتادیم.

ـ راستش یه چیزی از وقتی که دیدمتون کنجکاوم کرده.
ابروهام بالا پریدند و با دست گفتم:

ـ چی؟
ـ شما زبان اشاره ی کره ای رو چرا یاد گرفتین؟

لبخندی تحویلش دادم…

لبخندی که تنها خودم مفهوم شیطانی پشتش رو درک می کردم.

ـ یه دختر بچه ی دو رگه رو می شناختم که مثل شما نه می تونست بشنوه و نه حرف بزنه. از پدر کره ای بود و از مادر ایرانی… بعد از مرگ پدرش توی ایران موندگار شد. قرار بود شرکت من محله ای که اون زندگی می کرد رو بازسازی کنه.

نگاه گنگش رو که دیدم توضیح دادم:

ـ من توی ایران یه شرکت ساخت و ساز دارم.

سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد و من ادامه دادم:

ـ توی تمام زمانی که اون محله در حال بازسازی بود چون اون و مادرش جایی رو نداشتن توی خونه ی زندگی می کردن… همین هم باعث شد به خاطر علاقه ای که به اون دختر پیدا کرده بودم زبان اشاره ی کره ای رو برای ارتباط باهاش یاد بگیرم. چند ماه بعد بازسازی تموم شد و اون ها توی یکی از خونه ها ساکن شدن اما هنوز یک هفته نگذشته بود که زلزله اومد و اون خونه خراب شد. زلزله شدید نبود و چون خونه با مصالح نامرغوب ساخته شده بود ریزش کرد.

اون وو با چهره ای متاثر دست هاش رو تکون داد:

ـ چه بلایی سر اون دختر اومد؟

مکث طولانی ای کردم:
ـ اون دختر… زنده نموند!

احساسات ترشحاتی توی بدنند که هیچ وقت از بین نمی رن.
هر آدمی با تمام سنگدلی بازم نمی تونه از احساسات فرار کنه…

به خاطر همین هم نقطه ضعف همه ی آدم ها همینه…
فقط کافیه طرف مقابل به احساسات بهای زیادی بده…

اون موقع ست که رسیدن به هدف آسون میشه.
بازی با احساسات کثیف ترین بازی ممکن بود و من داشتم با همه ی این کثیف بودن هدفم رو اینطوری پیش می بردم.

ـ چطور این اتفاق افتاد؟ چرا از مصالح نامرغوب استفاده کردید؟

به چهره م تا جای ممکن رنگ غم پاشیدم:

ـ من خبر نداشتم. یکی از سهامدار های شرکت مخفیانه مصالح رو قاچاق و مواد نامرغوب وارد می کرد. دیر فهمیدم… انقدر دیر که عذاب از دست دادن اون دختر همیشه روی دلم موند. اومدم کره چون اون عوضی فرار کرد و من ردش رو تا اینجا گرفتم.

ـ خدای من! اون آدم عوضی باید به بدترین شکل ممکن مجازات بشه.

سرم رو به تایید حرف هاش تکون دادم و نگاهم رو به اطراف دوختم.

با دیدن دختر بچه ای که لبه ی باغچه نشسته بود از حرکت ایستادم.
به نظر ده ساله می اومد و یک طرف صورتش کاملا سوخته بود.

سمت دیگه ی چهره ش نشون می داد که از زیبایی چهره چیزی کم نداشت.

نگاه سردش مرد عصبانی پیش روش رو هدف گرفته بود و من ناخودآگاه لب زدم:
ـ اون دختر… چقدر زیباست.

اون وو انگار حرکت لب هام رو خونده بود که نگاهش رو به اون دختر دوخت.

بی اختیار بهش نزدیک شدم و صدای مرد به یکباره روی روانم خط انداخت:

ـ چهره ت بدترین تصویر دنیاست. حتی لحظه ای دیدنش حال من رو خراب می کنه… اون وقت اونا ازم می خوان سرپرستیت رو قبول کنم. کاش تو هم توی اون آتش سوزی مرده بودی.

نگاهم رو به اون وو دوختم:
ـ اون مرد کیه؟
ـ عموی اون دختره. تنها کسی که داره و میتونه ازش مراقبت کنه.

صدای مرد و حرف هایی که می زد باعث شد بی خیال به نمایش گذاشتن یک انسان پاک و مهربون بشم و قوطی نوشیدنی ای که دست پسر بچه ی در حال رد شدنی بود رو بگیرم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا