رمان ارمغان بامداد پارت ۳۶

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

قطع شدن تپش قلب هر دومون رو به وضوح متوجه شدم.
چشم های خود به خود بسته شده م رو باز کردم و عقب کشیدم.

نگاهم روی چشم های مبهوتش موند و مطمئنا به اندازه ی خودم توی شوک نرفته بود.

دستم که ناخودآگاه به لرزه افتاده بود رو مشت کردم و حالا که این کار رو انجام داده بودم باید تا تهش می رفتم.

لب هام از هم باز شدند:

ـ با این من رو می ترسوندی؟ بذار خیالت رو راحت کنم… توی این دنیا چیزی نیست که بتونی باهاش تهدیدم کنی.

پسش زدم و از پله ها بالا رفتم.

نگاهش رو هنوز دنبال خودم حس می کردم و تا داخل اتاق شدم و در رو بستم دست مشت شده م رو محکم به قلبم کوبیدم.

دلم آشوب شده بود و دوست داشتم بلند سرش فریاد می کشیدم تا آروم بگیره.
هزار بار هم کم بود برای لعنت کردن خودم…

با این کار نشونش داده بودم که کله خراب تر از تصوراتش هستم اما حال خودم رو در نظر نگرفته بودم.

مشت دیگری هم نثار قلبم کردم.

غلط می کرد قلبم اگر محو طعم لب هاش می موند…
غلط می کرد اگر باز هم دلش می کشید…

غلط می کرد چون من این کار رو دوباره تکرار نمی کردم.
صدای پیام گوشیم بلند شد.

میون آشوب ذهن و قلبم نگاهم رو به صفحه ش دوختم.
پیام مهام کمی حالم رو بهتر کرد:

“کسی که می خوای رو پیدا کردم اما سئول زندگی می کنه. باید زودتر بری”

***

نگاهم رو به ساعت مچی روی دستم دوختم.
شمارش معکوس شروع شد!

یک…
کیف دستی رو از خودش دور کرد.
دو…
به سمت اون وو گرفتش…

سه…
کیف دستی ربوده شد!
با فرار کردن رباینده من هم با سرعت دنبالش دویدم.

بلند شدن صدای داد و فریاد مردم یعنی فاز یک باید تموم می شد.
چند قدم مونده بهش میانبر زدم و سر کوچه ی بعدی درست رو به روش دراومدم.

کیف دستی رو کشیدم و اون چاقو رو به سمت دستم حرکت داد.

یک خراش کوچک روی دستم کافی بود.
ضربه ای بهش زدم و اون هم با دیدن بقیه که به سمتمون می اومدند بی خیال کیف شد و فرار کرد.

نفس نفس زنان کیف رو به سمت اون وو که حالا بهم رسیده بود گرفتم و اون بعد از تشکر با زبان اشاره کیف رو گرفت.

صدای بشاش زنی که کنارش ایستاده بود بلند شد:

ـ خانم ازتون تشکر می کنن… شما کار بزرگی کردین. این پول متعلق به بچه های بی سرپرست بود.

لبخند زدم و حالا نوبت فاز دوم بود.
دست هام رو همون طور که مربی یاد داده بود تکون دادم و با زبان خودشون لب زدم:

ـ تشکر لازم نیست… فقط فکر می کنم این روش تبادل پول اصلا درست نیست.

چشم های همه شون با دیدن حرکتم گرد شد و اون وو با روش خودش گفت:
ـ شما زبان اشاره بلدید؟

سرم رو تکون دادم و همون طور جواب دادم:
ـ بله.

قبل از اینکه باز هم چیزی بگه نگاهش روی دست خونیم نشست:
ـ شما زخمی شدین!

نتیجه ی اون حرف من رو به خیریه ای که میخواستم کشوند و ساعتی بعد با دستی پانسمان شده رو به روی اون وو نشسته بودم.

ـ من شما رو شناختم.
ابروهام بالا پریدند و ادامه داد:
ـ فوق العاده طرفدار طرح هاتون هستم.

لبخند زدم:
ـ باعث افتخارمه.
سرش رو تکون داد:

ـ اما اینجا چیکار می کنین؟
هنوز وقت این نشده بود که هدفم رو مستقیم بهش بگم:

ـ برای کاری اومده بودم که انگار درست توی زمان و مکان مناسب رسیدم. اینطور که فهمیدم این پول ها برای خیریه بوده.

ـ درسته.

ـ رد و بدل کردن نقدی کاری درستی نیست. چرا با این روش پیش رفتین؟
سرش رو با تاسف تکون داد:

ـ متاسفانه این حرکت بیشتر از خیرخواهانه بودن نمادین بود. به خاطر همین هم درخواست برگزاری توی همچین مکان عمومی ای رو داشت.

اخم کردم و مقداری از قهوه ای که پیش روم گذاشته بودند خوردم.
قهوه رو که روی میز گذاشتم رو بهش گفتم:

ـ راستی اگر ممکنه خوشحال میشم با اون بچه ها دیداری داشته باشم. اینطور که شنیدم هنوز کم و کاستی هایی دارن. شریک شدن توی این کار خوب رو دوست دارم.

چشم هاش برق زدند:
ـ حتما!

نگاهم رو به ساعت مچیم انداختم و تا همین جا برای شروع کافی بود.
از جا بلند شدم:

ـ الان باید برم اما حتما توی اولین فرصت یه قرار بچینید و باهام تماس بگیرید.

سرش رو تکون داد و اون هم از جا بلند شد.
کارتی رو به سمتم گرفت و کارت رو ازش گرفتم:

ـ این شماره ی مشاور منه. برای تنظیم قرار داشته باشیدش.
ـ ممنونم.

بعد از خداحافظی طولانی ای از اون و مسئولان دیگه ای که به خیریه مربوط بودند از ساختمون خارج شدم.

با دیدن بنز مشکی رنگی که مهام بهش تکیه داده بود به سمتش رفتم و سوار شدم.

اون هم سوار شد و فورا گفت:
ـ اصلا فکرشم نمی کردم انقدر آب زیر کاه باشی!

لبخندی یک طرفه زدم:
ـ به اون دختره انقدری پول بده که تا مدت ها به فکر دزدی نیفته.

ـ چطور؟ دلت براش سوخته؟
پوزخند زدم:

ـ اون خودش دلش واسه خودش نمی سوزه چرا من براش دل بسوزونم؟ فقط میخوام یه مدت آفتابی نشه.

سرش رو تکون داد و نگاهش رو به دست پانسمان شده م دوخت:
ـ چاقو کثیف نبود؟ عفونت نکنه؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا