رمان ارمغان بامداد پارت ۳۵

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ یه نفر رو پیدا کن که علاوه بر کار کردن روی زبان کره ایم بتونه بهم زبان اشاره ی اونجا رو هم چند روزه یاد بده.

مبهوت لب زد:
-می خوای بری تو کار سئو اون وو؟
سرم رو به تایید تکون دادم.

زبان کره ای رو برای نیازم به صورت ابتدایی بلد بودم و کافی بود کمی پیشرفته تر روش کار کنم…

بعد از اون با زبان اشاره می تونستم به اون وو نزدیک بشم و کار رو یکسره کنم.
به خاطر همین نقطه ضعف چیز خوبی نبود.

پوشه رو توی کشو گذاشتم و خطاب به مهام گفتم:

-بامداد بعد از صحبت هام با سپهر زیادی روم حساس شده. مواظب باش چیزی از هدفمون نفهمه.

باشه ای گفت و در حالی که به سمت در خروجی می رفت صدام زد:
-ارمغان…

منتظر نگاهش کردم:
-نامزد مطلق بیرونه. می بینیش؟
زود تر از این ها منتظرش بودم.
-آره. بگو بیاد تو.

بیرون رفت و لحظاتی بعد عسل داخل شد.
نگاهم رو بهش دوختم.

دست هاش رو توی هم گره زده بود و زیر چشمی نگاهم می کرد.
-واسه چی اومدی؟

صدام هولش کرد و فورا لب زد:
-معذرت می خوام.
نیشخند زدم و از جا بلند شدم:

-چطوری با این جراتی که داشتی تونستی بهم چاقو بزنی؟
لبش رو گزید و مستقیم نگاهم کرد:

-سپهر… بهم گفت شما به پلیس چی گفتین.
بهش نزدیک شدم:

-اینایی رو که میگم یادت بمونه برای دفعه ی بعدی که خواستی به کسی چاقو بزنی. قبل از ضربه زدن پنج ثانیه صبر کن… فکر کن… بعد اگر خواستی بدون تردید ضربه بزن.کارت رو نیمه رها نکن. چاقو رو محکم تر و تا آخر فرو کن و حتما درش بیار. اینجوری احتمال مرگ بیشتر میشه.

با چشم های گرد شده نگاهم کرد و ادامه دادم:

-حتی اگر وقت داشتی چند بار به همون محل ضربه بزن. این کارا رو بکن اما یادت باشه تو به عاقبتش توی اون پنج ثانیه فکر کردی پس حق نداری پشیمون بشی. می دونی چرا گفتم پنج ثانیه فکر کن؟ چون ممکنه طرف مقابلت مثل من باشه و حاضر نشه ازت بگذره. پس یا باید بکشیش و آینده ت رو به اون ضربه بفروشی یا اصلا تلاشی برای صدمه زدن بهش نکنی.

مبهوت لب زد:
-چی؟

کیفم رو روی دستم انداختم و در حالی که به سمت خروجی می رفتم گفتم:

-تو باید تاوان کارت رو ببینی. عموی سپهر حالا از وجود تو و رابطه ی بینتون خبر داره. منتظر باش… میاد سراغت و تو باید تنهایی همه چیز رو به دوش بکشی.

در رو باز کردم و قبل از این که بیرون برم صداش رو از پشت سرم شنیدم:
-تو بهش گفتی؟

نیشخند زدم:
-من عادت ندارم کسی رو که بهم صدمه میزنه بدون تلافی رها کنم.

***

قبل از اینکه از پله ها بالا برم دستش رو سد راهم کرد:
-چرا فکر کردی من رو با اون حرف های مسخره می تونی خر کنی؟

نگاهم رو به نسرین خانم که نگران کنارمون ایستاده بود دوختم و لب زدم:
-نسرین خانم شما امروز زودتر برو.

خواست مخالفت کنه اما وقتی خودم کیفش رو که روی مبل بود به دستش دادم سرش رو تکون داد:

-چشم. غذا رو براتون روی گاز گذاشتم.
تا جلوی در با نگاهم دنبالش کردم و وقتی بیرون رفت رو به بامداد لب زدم:

-خوشم نمیاد جلوی کسی که از مسائل بین خودمون حرف بزنی.

یک تای ابروش رو بالا داد:
-منم خوشم نمیاد وقتی احمق فرضم می کنی.

چشم هام رو توی حدقه چرخوندم:
-اصلا حوصله ی بحث دوباره رو ندارم.
-شنیدم می خوای بره کره.

حتما توی شرکت خبرچین داشت وگرنه رسیدن این خبر انقدر سریع غیرممکن بود.

-آره خوب… باید با یه شرکت کره ای قرارداد ببندم… برای کارهای خودم نه شرکت!

حرفم معنی “دخالت نکن” رو می داد و مطمئن بودم متوجه ی منظورم شده بود.

-یعنی می خوای بگی حرفای مطلق ربطی به سفر ناگهانی به کره و کانگ شی جین نداره؟

لعنتی!
انگار بیشتر از چیزی که فکر می کردم حواسش جمع بود.

بی اونکه تغییری توی حالت صورتم بدم لب زدم:

-من که همه ی حرف های سپهر مطلق رو بهت گفتم. دیدی که حتی به پلیسم چیزی نگفته چون اصلا چیزی نمی دونه.

نیشخند زد و سرش رو تکون داد:
-پس می خوای تنهایی بازی کنی!

شونه هام رو بالا انداختم:
ـ شاید! من تنهایی رو دوست دارم.
قدم هام رو دوباره به سمت پله ها برداشتم اما باز هم سد راهم شد:

ـ می دونی من چرا اینجام؟
نگاهش کردم و من رو به نرده ها چسبوند:

ـ اومدم اینجا تا زندگیت رو زهر کنم… اوندم تا هر کاری که ازش متنفری انجام بدم… اومدم دنیات رو خراب کنم… توی یک کلام اومدم سوهان روحت بشم!

چشم هام لب هاش رو که بهم نزدیک می شدند دنبال کرد…

ـ اجازه نمیدم حتی ذره ای تنها باشی. هر جا که بری من زودتر از تو اونجام. انقدر این کار رو تکرار می کنم تا حالت از زندگیت به هم بخوره.

خندیدم:
ـ دیر رسیدی. قبل از تو بودن کسایی که باعث شن از زندگیم متنفر بشم. کاری نمونده که تو بخوای انجام بدی.

شیطانی خیره ی چشم هام شد:
ـ مطمئنی؟
پشت بند حرفش صورتش رو نزدیک تر از قبل به صورتم نگه داشت.

کلافه از تهدیدی که هر بار به این نحو می کرد بدون ذره ای فکر ناگهانی سرم رو جلو بردم و لب هام روی لب هاش نشست.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا