رمان ارمغان بامداد پارت ۳۲

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ آفرین! مهم ترین اطلاعات ممکن رو به رقیبم فروختی. اگر سرم رو چرخوندم و بازم توی این اتاق بودی خودم از پنجره پرتت می کنم پایین.

صدای باز و بسته شدن در اتاق که بلند شد نفسم رو بیرون دادم و نگاهم رو به بامداد که با نیشخند مضحکی نگاهم می کرد دوختم:

-تو یه آدم عوضی هستی بامداد… می دونستی؟
از حرفی که در نهایت خونسردی زده بودم جاخورد و احتمالل انتظار این حرف رو نداشت.

-همه ی این مدت خودت از مهام خط می گرفتی و بعد سعی داشتی تخم بددلی رو نسبت بهش توی دلم بکاری.

به سمتم قدم برداشت…
-میخواستم ببینم تا چه حد به آدم های اطرافت اعتماد داری و فهمیدم که چقدر این اعتماد مسخره ست.

-چیزی که مسخره ست افکار توئه.
خیره م شدم و من ادامه دادم:

– من عصبانیم… ناراحتم که این وضع به بار اومد و من مجبور به امضای اون وکالت نامه شدم. اما ذره ای هم از مهام ناامید نشدم. خوب می دونم تفکر پشت این کارش چی بوده و اون این مورد رو قبلا به خودم هم گفته بود. بی توجهی من باعث همه ی این اتفاق ها شد.

-به خاطر همین میخواستی با چاقو چشم هاش رو کور کنی؟
بی اختیار لبخند محوی روی لب هام نشست و نگاهم دوخته شد به در اتاق:

-اون همیشه همین طوره. همیشه میدونه خودش مقصره اما میذاره حرصم رو سرش خالی کنم.

جمله ای که بامداد میون تفکراتم گفت نگاهم رو دوباره معطوف خودش کرد…

ـ عاشقشی؟
نگاهم خیره ی چشم های قهوه ای رنگش شد.

-چرا می پرسی؟
جوابم رو نداد اما چشم هاش به قدری پر از جواب بود که از نگاه بهش گیج می شدم.

نگاه خیره ش رو که گرفت نفس عمیقی کشیدم.

-سهام شرکت افت کرده. اخبار مبهمی از این اتفاق ها همه جا پیچیده و داره از کنترل خارج میشه. میدونی که نگه داشتن شرکت هدف مشترک هر دومونه.

سرم رو کمی کج کردم و لب زدم:
-میخوای بگی رقابت رو کنار بذاریم و همکاری کنیم؟

ابروهاش بالا پریدند:

-هر جور که میخوای نتیجه گیری کن فقط بدون اگر بازم سر خود کار دیگه ای در این باره انجام بدی به یک وکالت نامه اکتفا نمی کنم… مالم رو توی خونه غل و زنجیر می کنم!

***

دستگیره ی در رو گرفتم و خواستم در رو روش ببندم که آستینم رو کشید:
-این پسره رو چرا انقدر راحت توی خونه ت راه دادی؟

چشم غره ای بهش رفتم و لب زدم:
-دست گلیه که تو به آب دادی.
اخم کرد:

-یعنی چی؟

نفسم رو بیرون دادم:
-گفتنش دردی رو دوا نمی کنه. بهتره بری چون نه حوصله ت رو دارم نه بیشتر از این می تونم سر پا باهات کل کل کنم.

-فقط بگو چیکار کرده که توی یک دنده راضی به موندنش توی این خونه شدی.
-مهام برو بیرون. خودم درستش می کنم.

فشاری به در وارد کردم تا اون رو بیرون بندازم اما پاش رو میون در گذاشت:
-لااقل بذار بمونم و تا نسرین خانم برگرده کمکت کنم.

در رو محکم توی صورتش کوبیدم و جوابم رو متوجه شد که ناسزایی داد و رفت.

خودم رو روی کاناپه انداختم و دستم رو به جای زخم روی شکممم گرفتم.
با مرخصی گرفتن نسرین خانم توی این شرایط اوضاع سخت تر شده بود…

هر چند خودم بودم که نگذاشتم چیزی از بستری شدنم توی بیمارستان بفهمه و با خیال راحت بره.

صدای قدم هایی که داشتند بهم نزدیک می شدند باعث شد از گوشه ی چشم به بامداد چشم بدوزم.

-چرا بهش نمی گی چه چیزی دست من داری؟
منظور حرفش به مهام بود و من تنها شونه هام رو بالا انداختم:

-نیازی نیست وقتی قراره به زودی به شرایط قبل برگردیم.
نیشخند زد:

-مثل اینکه باید از این توهم بیرونت بیارم. برای شروع چطوره بلند شی و فکری برای غذا کنی؟

ابروهام بالا پریدند:
-اشتباه گرفتی! من خدمتکار نیستم… صاحب خونه م.

از جا بلند شدم و خواستم برای استراحت به طبقه ی بالا برم که بازوم رو گرفت:

-بهت گفتم حالا که می خوای توی این خونه بمونی جزءی از ثروت من میشی… پس هر کاری که من بخوام می کنی. اگر این رو نمی خوای می تونی همین الان از خونه ی من بری بیرون.

دستش رو پس زدم:
-این خونه هنوز به نام منه! اگر می خوایش اول برو به نام خودت بزنش و بعد سعی کن من رو بیرون بندازی.

بازوم رو محکم تر از قبل گرفت و روی کاناپه پرتم کرد.

دردی که توی شکمم پیچید چشم هام رو ریز کرد و قبل از این که بخوام بلند شم دستش رو کنار سرم به دسته ی کاناپه زد و روم خم شد:

-خیلی بلبل زبونی می کنی. نمی ترسی از این که با من توی این خونه تنهایی و زخمت هم دست و پات رو بسته؟

ترس؟
واقعیت این بود که درست فکر می کرد.
من می ترسیدم!

از چشم های قهوه ایش که سعی داشت نفرتش رو هر چه بیشتر نشونم بده می ترسیدم…

می ترسیدم از همه ی نزدیکی هایی که اون شروع کننده ش بود…
ترس من از قلبی بود که مدت ها پیش تمام و کمال از اون پرش کرده بودم و هر لحظه امکان داشت سرریز بشه…

من می ترسیدم اما قسم خورده بودم هیچ وقت نگذارم پر شدن قلبم ازش اجازه بده جلوش کوتاه بیام.

چشم هام رو به چشم هاش دوختم:
-از چی بترسم؟ از تو؟
صورتش رو به صورتم نزدیک کرد:

-از این که بخوام زبونت رو با روشی کوتاه کنم که حالت رو خراب کنه.
نفس هاش توی صورتم پخش شدند و این مرد هرگز من رو نمی بوسید…

نه تا وقتی که تمام وجودش پر شده بود از تنفر.
نگاهم روی لب هاش نشست و نیشخند زدم:

-کبریت بی خطر! تو برای من همین حکم رو داری.
حرفم به مذاقش خوش نیومد که دسته ی کاناپه رو با تمام وجود میون انگشت هاش فشرد.

چشم هاش رو محکم باز و بسته کرد و در نهایت با لبخندی آمیخته به تمسخر و حرص عقب کشید.

پیروزمندانه لبخند زدم و صداش تو گوشم پیچید:

-می دونی حالا که فکر می کنم می بینم تو اصلا ارزشش رو نداری. هر لحظه که بخوام می تونم کسی رو مطابق سلیقه م میون آغوشم داشته باشم پس بهتره با سراغ آدم های خونه خراب کن رفتن حتی برای انتقام ارزش خودم رو پایین نیارم.

لبخند از روی لب هام محو شد.
دستم رو که پشت سرم برده بودم مشت کردم.

خونه خراب کن!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا