رمان ارمغان بامداد پارت ۳۰

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

سر کوچه ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدم.
خونه ی معشوقه ی سپهر درست انتهای کوچه قرار داشت…

دختر بدون خانواده ای که سپهر جرات معرفی اون رو به عموش نداشت و اگر دم می زد از دوست داشتن اون دختر همه ی حمایت عموش رو به یکباره از دست می داد.

این خونه رو من خودم برای سپهر خریده بودم و من کمکش کردم که تا حدودی از زیر سلطه ی عموش بیرون بیاد.

سپهر مطلق با کمک من دختر رویاهاش رو نگه داشته بود و فقط کافی بود وفاداریش رو حفظ می کرد تا من تمام وابستگیش رو به عموش می بریدم و اون می تونست به اون دختر برسه.

چند قدمی خونه با باز و بسته شدن در به این نتیجه رسیدم که کمند راست می گفت.

سپهر تا ابد به این خونه وصل بود و اون حتی فرصت نکرده بود تا عسل رو از اینجا به جای دیگه ای ببره و من درست به موقع رسیده بودم.

نگاهش روی من نشست و مبهوت قدمی به عقب برداشت.
یک تای ابروم رو بالا انداختم:

-میخوای از دست من فرار کنی سپهر مطلق؟
آب دهانش رو قورت داد.

این کوچه ی بن بست که من سمت بازش رو قرق کرده بودم راه فراری براش نگذاشته بود.

عقب عقب رفت و وقتی به دیوار خورد من هم بهش نزدیک شدم.
چشم هاش رو بست:

-لطفا برو کنار.

سرم رو به تاسف تکون دادم:
-انتظار این خیانت رو ازت نداشتم. بگو پشتت به چی گرم بود که حاضر شدی با من این کار رو بکنی؟ یادت رفته بود من کیم؟

چشم هاش رو باز کرد:
-مجبور بودم.

-چی مجبورت کرد؟ حقوقی که می گرفتی؟ آوانسایی که بهت می دادم؟ این خونه… این کار… این عزت و احترامی که عموی پولدارت و ترس خودت ازت گرفته بودن… همه ی اینا مجبورت کرد؟

دست هاش می لرزید و این پسر آدمی نبود که به راحتی و مثل آب خوردن به من خیانت کنه.

-برام دلیل بیار سپهر مطلق…
صدای بلندش حرفم رو برید:
-من عسل رو می خواستم!

خیره ش شدم و با پاهای شل شده دستش رو به دیوار گرفت:

-عسل رو می خواستم. نمی تونستم بیشتر از این صبر کنم تا عموم بساط ازدواج من و دخترش رو فراهم کنه. پولی که دستم میومد تنها راه رسیدن به عسل بود.

نگاهم کرد:
-متاسفم… معذرت می خوام… میدونم جز یه عوضی هیچی نیست اما مجبور بودم.

به سمتم هجوم آورد تا پسم بزنه و درست قبل از اینکه بهم بخوره کنار کشیدم و از پشت کلاه سوییشرتش رو محکم گرفتم و کشیدم.

چون انتظارش رو نداشت به دیوار کوبیده شد.

با درد روی زمین زانو زد و دستش رو به سرش گرفت.
بهش نزدیک شدم و برای جلوگیری از بلند شدنش با لگد ضربه ای به گیج گاهش زدم.

ناله ای کرد و دراز کش روی زمین افتاد.
گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم:

-من برات متاسفم سپهر چون تو جز یه ترسو چیزی نیستی. تو از نداشتن پول می ترسی در حالی که می تونستی توی همین خونه با عسل زندگی کنی.

شماره ی سرگرد رو گرفتم.
-از این به بعدش رو با پلیس حرف بزن.

ضربه ای که به سرش خورده بود گیجش کرده بود و اگر باز هم به سمتم هجوم می آورد می تونستم زمین گیر تر از الانش کنم.

این رو خوب می دونست که من بلد بودم بدون دست زدن به کسی از خودم دفاع کنم و اینجا که دیگه خبری از اتاق در بسته و تاریک نبود تا قبل از لمس توانم ازم گرفته بشه.

قبل از اینکه دستم آیکون سبز رنگ تماس رو لمس کنه صدایی متوقفم کرد:
-خواهش می کنم بذار بره.

چرخیدم و نگاهم روی عسل موند که با چشم های اشکی نگاهم می کرد:
-تو که خیلی ثروتمندی… از پولی که سپهر برداشته بگذر.

-پول؟ اون اعتبار خودم و شرکتم رو گرفته… پولی که تو ازش حرف میزنی در برابر زخم بزرگ خیانت و قاچاق حتی ذره ای هم به چشمم نیومد. سپهر خربزه ای خورده که باید پای لرزش بشینه.

نگاهم روی صفحه ی گوشیم نشست و قبل از اینکه بچرخم سمت سپهر سوزش شدیدی توی شکمم حس کردم و نگاه مبهوتم روی چاقویی موند که توی دست های لرزون عسل بود.

ترسیده چاقو رو توی شکمم رها کرد و زیر گریه زد:
-معذرت میخوام… معذرت میخوام… نمی خواستم!

دستم رو به دیوار گرفتم و صدای مبهوت سپهر که انگار با دیدن این صحنه به خودش
اومده بود بلند شد:

-چـ…چیکار کردی عسل؟
همزمان با سر خوردن من روی زمین عسل هم زانو زد:

-نمی…نمی تونم بذارم ازم بگیریش… اون… تنها کسیه که من دارم.
دستم روی چاقو نشست و محکم از توی شکمم بیرون کشیدمش.

با خونی که به شدت بیرون زد عصبی چشم هام رو روی هم فشردم و خودم رو لعنت کردم.

بیرون کشیدن چاقو فقط باعث خونریزی بیشتر می شد.
چشم هام رو باز کردم و دستم رو محکم روی زخمم فشردم.

سپهر با سرعت گوشی نوکیاای رو از جیبش بیرون آورد:
-الان… الان زنگ می زنم اورژانس.

نگاه ملتمس عسل و هق هق های رو اعصابش… معذرت خواهی های که پشت سر هم می کرد بیشتر از درد عذابم می داد و دست خودم نبود که غریدم:

-لطفا خفه شو.
صداش بریده شد و متعجب نگاهم کرد.
چشم هام رو به سپهر دوختم:

-محسنی آشغال کدوم گوریه؟

چشم هاش گرد شدند و فکر کرد اشتباه شنیده:
-چی؟

صدام بلند تر شد:
-گفتم اون پست فطرت کجاست؟
چیزی که نگفت کمی خودم رو بالا کشیدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.

خونریزی کم کم توانم رو ازم می گرفت و اگر چاقو رو بیرون نکشیده بودم به این فلاکت نمی افتادم.
لعنتی به درد پیچیده توی وجودم فرستادم و لب زدم:

-تو که الان دمت رو میذاری روی کولت و فرار می کنی. الاقل بگو خیانتکار اون یکی کجاست تا بتونم ردش رو بگیرم.

گوشیش رو روی گوشش گذاشت و شروع کرد به شرح دادن مسئله به اورژانس.

تماسش که قطع شد دست عسل رو توی دستش گرفت و بلندش کرد.
-به پلیس بگو کار من بوده… بگو من بهت چاقو زدم.

عسل با گریه اسمش رو صدا زد و من باز هم لب زدم:
-محسنی کجاست؟

نفس عمیقی کشید و دست های اون هم به اندازه ی عسل می لرزید.

-از ونیز رفته… ردش رو فقط میشه توی کانادا زد. فقط میدونم توی مونترآل جایی رو داره که بتونه مخفی شه.

قبل از اینکه با فرار ازم دور بشن صداش زدم:
-مطلق!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا