رمان ارمغان بامداد پارت ۲۹

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ یه اتفاقی افتاده.
کلافه سرم رو تکون دادم:
-قرار نیست یه لحظه آسوده باشم؟

قبل از اینکه بخواد چیزی در جوابم بگه صدای بامداد از توی پاگرد پله ها من رو از جا پروند:

-نه… فکر نکنم حالا حالاها بتونی مزه ی آسودگی رو بچشی.
مبهوت نگاهم رو بهشلوار راحتی توی پاهاش و تیشرت ساده ی تنش دوختم و لب زدم:

-اینجا چیکار می کنی اونم با این سر و وضع؟

-وقتی داشتی کارای شرکت رو سر و سامون میدادی منم وسایلام رو آوردم اینجا توی خونه م. دیگه از هتل خسته شده بودم.

اخم کرده گفتم:
-انقدر چرت نگو و همین الان از خونه ی من برو بیرون.

خونسرد نگاهم کرد و از جا بلند شدم.
تیرم این بار نسرین خانم رو هدف گرفت:
-واسه چی وقتی من نبودم راهش دادی؟

شونه هاش بالا پریدند و قدمی به عقب برداشت:
-گفتن شما خودتون در جریانید.

دستم مشت شد و به سمت پله ها رفتم:
-خودم چمدون هات رو بیرون می ندازم.

هنوز پام رو توی سالن طبقه ی دوم نگذاشته بودم که از پشت بازوم رو کشید و محکم توی دیوار کوبوندم.

نگاهم توی چشم های وحشیش چرخید و لب هاش رو به گوشم نزدیک کرد:
-تند نرو. یادت رفته چی رو امضا کردی؟ این خونه الان مال منه و هر وقت اراده کنم به نامم زده میشه.

انگشت هاش گونه م رو لمس کرد:
-تو هم تا زمانی که اینجایی جزءی از دارایی من محسوب میشی. حالا تصمیم با خودته که بمونی یا بری.

دستم رو مشت کردم تا مبادا پخش شدن هرم نفس های گرمش توی صورتم لرزشم رو نشونش بده.

جنگ بزرگی بین من و اون شروع شده بود و باید خودم رو مثل قبل محکم نشون میدادم.
من آدم کم آوردن نبودم.

چشم توی چشم هاش دوختم:
-من مال هیچ کس نیستم و تا هر وقت هم که بخوام اینجا می مونم. نشونت میدم اونی که بالاخره عقب نشینی می کنه تویی.

نیشخند زد و عقب رفت:
-خواهیم دید ملکه!

قدم هاش به سمت اتاق خوابم برداشته شد و صداش خراش انداخت روی روان خسته م:

-راستی از این اتاق خواب خیلی خوشم اومد. از این به بعد مال من میشه.
ابروهام رو بالا انداختم:

ـ منتظر باش… به همین زودی از این اتاق و خونه میندازمت بیرون.
قبل از این که داخل اتاق بشه و در رو ببنده تک خنده ای کرد:

-آرزو بر جوانان عیب نیست.

***

-فکر می کنی ممکنه هنوز توی اون خونه باشه؟
-اونجا تنها جاییه که هیچ وقت نمی تونه ازش بگذره. سپهر همیشه به اون خونه وصله.

سرم رو تکون دادم:
-باشه کمند… نمی خوام هیچ کس از اون خونه باخبر بشه. به ویژه همون سرگردی که مدام داره توی شرکت سرک میکشه.

-چشم خانم.
تماس رو قطع کردم و نگاهم به تابلو دوخته شد.

حالا که بامداد توی نزدیک ترین موقعیت بهم ایستاده بود باید بیشتر از قبل از این اتاق و همه ی چیزهایی که داخلش بود محافظت می کردم.

تابلو رو با پارچه پوشوندم و برعکس به کمد تکیه ش دادم.
قدم هام رو به سمت بیرون از اتاق پیش گرفتم و وقتی در قفل شد رد انگشت هام رو از روی صفحه ی رمز پاک کردم.

از بامدادی که بدون فهمیدنم توی اتاقم دوربین کار گذاشته بود بعید نبود تنها با جای لمس انگشت هام رمز در رو پیدا کنه.

وقتی چرخیدم درست توی یک قدمیم ایستاده بود و باید عادت می کردم به حضور ناگهانیش.

ـ کجا داری میری؟
شال روی سرم رو مرتب کردم و لب زدم:
-کار دیگه ای غیر از سرک کشیدن توی رفت و آمد من نداری؟

ابروش بالا پرید:
-گفتم اگر بخوای توی این خونه بمونی جزءی از دارایی من محسوب میشی.

بی تفاوت خواستم برم که دستش رو به دیوار پشت سرم چسبوند تا مانعم بشه.
-نمیخوام سر خود کاری بکنی.
-در مورد؟

-شرکت! اون شرکتم جزءی از اموال من به حساب میاد.
شونه هام رو بالا انداختم:

-اگر میخوای پای من رو کوتاه کنی اول اونجا رو به نام خودت بزن.
سرش رو کج کرد و نگاهش رو توی صورتم چرخوند:

-هنوز زوده.
نگاهش کردم و ادامه داد:
-هنوز کنجکاوم ببینم چطور میخوای توی رقابت من رو شکست بدی.

سرش جلو اومده بود و انگار میخواست نزدیکی بیش از حد رو سلاحش قرار بده اما من اجازه نمی دادم هیچ نقطه ضعفی ازم پیدا کنه.

متقابلا دستم رو روی یقه ی پیراهنش گذاشتم و به آرومی گرد و خاک خیالیش رو تکوندم.

-اگر رقابت رو برنده بشم دست از شرکت می کشی؟

حرکت دستم رو دنبال کرد و لب زد:
-شاید!
لب هام رو به گوشش نزدیک کردم:

-من هم رقابت رو می برم و هم اون وکالت نامه رو نابود می کنم.
دست دیگرش رو هم سمت دیگه ی صورتم به دیوار زد:

-از کجا انقدر مطمئنی؟

میخواستم نشون بدم نزدیکیش روی من تاثیری نداره اما واقعیت این بود که این فاصله قلبم رو به تپشی بیش از اندازه می انداخت و خودمم نمی دونستم تا کی توان حفظ ظاهر رو داشتم.

-دنیا نشون داده که قدرت تا انتها مال هیچ کس نمی مونه.

-درسته… تو هم آروم آروم از موضع قدرتت پایین کشیده میشی. همون طور که الان میون دست هامی جلوم به زانو درمیای.

دستش رو پس زدم و به سمت پله ها رفتم:

-میتونی هر جور که دوست داری رویا پردازی کنی. من آدمیم که اگر به لحظه ای که تصورش رو می کنی نزدیک شدم خودم رو می کشم قبل از اینکه به رویات برسی.

منتظر نموندم تا این جنجال ادامه پیدا کنه و با سرعت از خونه از بیروم زدم و راه خونه ی مخفی سپهر مطلق رو در پیش گرفتم.

اون فراموش کرده بود که من از منجلاب بیرون کشیدمش و بهش احترام دادم…
فراموش کرده بود من از همه چیزش خبر داشتم و بهم خیانت کرده بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا