رمان ارمغان بامداد پارت ۲۸

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ اون دوربین مخفی فیلم عامل این ماجرا رو ضبط کرده… کسی که کلید اتاقت رو در حالی که حتی محمدی هم نداشتتش جور کرد و به راحتی شواهد رو طوری چید که تو مقصر اصلی بشی.

-اون کیه؟
توی چشم هام خیره شد و لب زد:
-اگر بگم مهامه… چطور خیانتی که بهت شده رو هضم می کنی؟

سرم رو تکون دادم.
حتی که اون فیلم رو با چشم های خودم هم می دیدم باور نمی کردم که مهام مقصر باشه و اینطور از پشت بهم خنجر بزنه.

اون آدم زخم زدن نبود.
مهام فقط ساختن رو بلد بود نه خراب کردن.

-مهام نیست.
عقب کشید:
-دیگه داره به این اعتماد حسودیم میشه.
چیزی نگفتم.

-اون فیلم رو در اختیار پلیس میذارم. بی گناهیت ثابت میشه به شرط این که با چیزی که میخوام راه بیای.

بامداد جایی نمی خوابید که آب زیرش بره و می تونستم حدس بزنم چه چیزی ازم می خواست.
-و اون چیزی که میخوای چیه؟

نیشخندش رو اعصابم راه می رفت:

ـ یک وکالت نامه ی تام… وکالت نامه ی بلا عذلی که هر وقت بخوام بتونم ازش استفاده کنم.

نفسم حبس شد و به صندلی تکیه زدم.
ازم نخواست خونه و شرکت رو به نامش بزنم…
ازم وکالت نامه خواست تا باهاش ذره ذره وجودم رو نابود کنه.

از روی روسری به موهام چنگ زدم و نگاه دوختم بهش.
هر لحظه موندن من توی این بازداشتگاه تبدیل می شد به لحظه هایی که سال ها تلاشم رو به پرتگاه نزدیک می کرد.

این شمارش معکوس همه ی زندگیم رو در بر گرفته بود.
انگشت هاش روی میز ریتم گرفتند و صداش این ریتم رو همراهی کرد:

-چیکار می کنی؟
این وکالت نامه تنها اموال رو به بامداد نمی داد…
این وکالت نامه می تونست خودم رو هم در اختیارش بذاره.

نگاهم رو که به سمت انگشت هاش کشیده شده بود بالا بردم و لب زدم:

-اون وکالت نامه رو امضا میکنم… اما فقط اموالی شاملش میشه که از سیاوش خان بهم رسیده.
-و بقیه ش؟

-اونا چیزهایین که من خودم بهشون رسیدم و هیچ جوره حاضر نیستم از دست بدمشون.
با لبخند از جا بلند شد:

ـ اون وکالت نامه رو تنظیم می کنم. بعد از امضا کردنش شهرتت رو نجات میدی اما من روزگار سختی رو برات شروع می کنم.

رفتنش رو با چشم هام دنبال کردم و من بعد از خلاصی از اینجا می تونستم راه چاره ای برای رهایی از نقشه ی بامداد پیدا کنم.

اولویت فعلا بیرون اومدنم از این فاجعه بود.

***

بامداد انگار از ابتدا تصمیمم رو می دونست که همون روز با وکالت نامه و معتمد برگشت و من مجبور به امضاش شدم.

معتمد که رفت بامداد از جا بلند شد:
-میخوای اون ویدیو رو ببینی؟
با اطمینان از اینکه مهام اون شخص مضنون نبود از جا بلند شدم:

-میبینمش.
دقایقی بعد نگاه مبهوتم روی مانیتور اتاق سرگرد رستمی مونده بود.

-فکر کنم این پسره رو دیدم… میشناسینش نه؟
سرگرد این حرف رو خطاب به من زده بود و من از میون دندون های چفت شده م غریدم:

-میشناسمش.
مهر توی دستش که روی کاغذها فرود اومد عصبی مشتم رو فشردم.

تاریخ اون قراردادها هم درست متعلق به زمانی بود که سارا احمق بازی درآورده بود و اگر این فیلم نبود نمی دونستم چه جوری باید شاهد می آوردم.

-سپهر مطلق… حسابدار شرکته.
سرگرد با شنیدن حرفم از جا بلند شد و خودکار و کاغذی جلوم گرفت:

-شماره و آدرس خونه ش رو میخوام.

قبل از اینکه چیزی بگم صدای بامداد بلند شد:
-ساعت نه امشب پرواز داره. به مقصد ترکیه.

ابروهای سرگرد بالا پرید و من نگاه دوختم به بامداد.
-داره عادی عمل میکنه چون از وجود این فیلم خبر نداره.

– حکم ممنوع الخروجیش رو می گیرم. شما هم خانم فتحی یادتون باشه تا دستگیری مجرم های اصلی و اثبات جرمشون موقت آزادید. لطفا تا جایی که ممکنه از شهر خارج نشید و در دسترس باشید.

سرم رو تکون دادم:
-من سفرهای خارجی زیادی دارم. نمیتونم مدت زیادی یک جا بمونم.

-باید تا زمانی که سپهر مطلق به بی گناهیتون اعتراف کنه ایران بمونید. شما هنوزم مظنونین.

کلافه روی صندلی نشستم.
بامداد قوطی آلپرازولام رو جلوم گذاشت و من بدون مکث و فکر یه دونه ش رو با آب قورت دادم.

نفس عمیقی کشیدم و لب زدم:
-فکر نمی کنم مطلق قدرت این رو داشته باشه که به تنهایی همچین کارایی کنه.

سرگرد با چشم های ریز شده نگاهم کرد:
-به کسی شک داری؟
سرم رو تکون دادم و بامداد به جام جواب داد:

-مطلق از کسی دستور میگیره که فکر نکنم دیگه دستتون بهش برسه.

نگاهم ماتش موند.
-کی؟
-پرویز محسنی! کسی که همین الانشم توی ونیزه.

سرگرد با شنیدن این اسم سریع از اتاق خارج شد و من مبهوت لب زدم:
-چطور اینا رو انقدر مطمئن میگی؟

نیشخند زد و اون هم به سمت در رفت:
-چیزی که الان اهمیت داره دست نیافتنی شدن محسنی و مطلقه.

***

نفس عمیقی کشیدم و خودم رو روی کاناپه انداختم.

بعد از بیرون اومدن از بازداشت مجبور شدم خودم رو سریع به شرکت برسونم و
خوشبختانه بامداد تونسته بود تا جای ممکن جلوی مطلق رو برای برداشتن پول های شرکت بگیره.
همه ی حساب ها هم تا اطلاع ثانوی مسدود شده بودند.

حتی الان هم وقت استراحت نداشتم و تنها کسی که می تونست مطلق رو گیر بیاره خودم بودم.

نسرین خانم آروم به سمتم اومد:
-خانم…
نگاهش کردم:

-چی شده؟
لبش رو گزید و دست هاش رو توی هم گره کرد:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا