رمان ارمغان بامداد پارت ۲۷

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

به سمتش رفتم و صدای محکمم باعث شد هیاهو برای لحظاتی بخوابه:
-به چه حقی شرکت من رو اینجوری بهم ریختید؟

ـ شما خانم فتحی هستید؟
سرم رو تکون دادم و اون حکمی رو جلوی صورتم گرفت:

-سرگرد رستمی هستم از ستاد مبارزه با قاچاق. باید همراه ما بیاین.
گیج نگاهش کردم:

-قاچاق؟ قاچاق چه ربطی به من و شرکتم داره؟
-تشریف بیارید مشخص میشه.

نفس عمیقی کشیدم و شمرده شمرده لب زدم:
-تا برای من توضیح ندید اینجا چه خبره من جایی نمیام.

-من حکم بازداشتتون رو دارم. اگر نیاید مجبور میشیم اعمال زور کنیم.
سری برای مامور زن کنارش تکون داد و اون بازوم رو گرفت.

نگاهم رو به چشم هایی که داشتن می دیدنمون دوختم و بازوم رو کشیدم:
-خیلی خوب… خودم میام.

ترجیح می دادم جلوی بامداد و بقیه بیشتر از این تحقیر نشم.

مبهوت و جاخورده به چهره ی سرگرد که این حرف ها رو می زد خیره شده بودم:

ـ ما بارهای این سری رو لب مرز مصادره کردیم.
سرم رو تکون دادم:

ـ من از چیزی خبر ندارم.
عاقل اندر سفیهانه نگاهم کرد:

ـ فکر می کنید با عقل جور درمیاد؟ امضا و مهر شما خانم فتحی پای همه ی برگه ها بوده. همه ی این اتفاق ها و مصالحی که به صورت قاچاق وارد و خارج شدن با اجازه ی شما بوده.

کلافه لب زدم:
ـ شما به من بگید عاقلانه ست من با شغل و شهرتی که دارم دست به همچین کاری بزنم؟

سرش رو تکون داد:

ـ برای منم عجیب بود. به هر حال خودتونم باید بدونید فاش شدن این موضوع چه ضربه ی جبران ناپذیری بهتون میزنه.

لیوان آب روی میز اتاق بازجویی رو برداشتم و جرعه ی ازش خوردم.

ـ ما با کارمنداتون صحبت کردیم. اون ها هم معتقد بودن شما هیچ وقت دست به همچین کاری نمی زنید. اما اگر واقعا حق با شما باشه باید کسی این میون خیانت کرده باشه. کسی که به همه چیز شما دسترسی داشته.

سرم رو تکون دادم و اون ادامه داد:
ـ خودتون به کسی شک ندارید؟
جعل امضا کار چندان سختی نبود اما هیچ کس نبود که به راحتی از مهرم استفاده کنه.

ـ چی شد؟
در مقابل چشم های ریز شده ش لب زدم:
ـ مهر من توی اتاق خودمه و وقتی خودم نباشم درش قفل میشه. دسترسی بهش راحت نیست.

ـ ظاهرا یه نفر بوده که به راحتی میتونسته از اون مهر استفاده کنه و جای شما امضا کنه.
منتظر نگاهش کردم و ادامه داد:

ـ مهام فرهادی! این اسمیه که همه بهش اشاره کردن. ظاهرا درست قبل از مصادره ی مصالح از شرکت استعفا داده و…

میون حرفش پریدم و تهاجمی گفتم:
ـ اسم مهام رو وارد این ماجرا نکنید. انقدری که به اون اعتماد دارم به خودم ندارم.

لحن تندم ابروهاش رو بالا پروند.
از جا بلند شد و گفت:

ـ با این حساب اولین و آخرین مهتم خودتونین. این ماجرا اصلا ماجرای کوچیکی نیست. شرکت شما با خیلی از کشورها همکاری داره و توی ایران هم آدم های بزرگی بهش متصلن. دردسر بزرگی در انتظارتونه و هر چی بیشتر مقاومت نشون بدید بزرگترم میشه.

نفس عمیقی کشیدم و لب زدم:
ـ این مسئله چقدر میتونه مخفی بمونه و اسم من برده نشه؟

ـ همون طور که گفتم شرکت شما با چندتا از کله گنده های کشور سر این قاچاق همکاری داشته و به خاطر همین فعلا باید سکرت بمونه. اگر کارمندای شرکت چیزی رو بروز ندن مسئله مخفی میمونه. اما نه زمان زیادی.

سرم رو تکون دادم و اون با گفتن “یکی هست که میخواد ببینتتون” از اتاق خارج شد.

مهلت پرسیدن هویت اون آدم رو پیدا نکردم و بامداد که از در اتاق بازجویی داخل شد ابروهام بالا پریدند:

-اینجا چیکار میکنی؟
بهم نزدیک شد و صندلی رو به رویی رو کنار کشید:
-اینطوری شرکت رو حفظ کردی؟

نفسم رو بیرون دادم و از جا بلند شدم:
-رقابت ما تازه شروع شده. حوصله ی تضعیف روحیه رو ندارم.
صداش نگهم داشت:

-من می تونم همین الان بی گناهیت رو ثابت کنم.
نگاهم رو بهش دوختم و اون در حالی که روی صندلی می نشست بهم اشاره کرد:

-بشین.
دستم رو زیر بغلم زدم و با چشم های ریز شده نگاهش کردم:

-چطور می تونی ثابتش کنی؟
-اول سوالم رو جواب بده.
منتظر نگاهش کردم و ادامه داد:

-مهام مضنون نود درصده. از بعد از استعفاش غیبش زده و هیچ کس هیچ جوره نمی تونه ردش رو بزنه. اون تنها کسیه که به همه چیز شرکت و تو دسترسی داشت. چرا حاضر نیستی به قیمت اثبات بی گناهیت این فرضیه رو قبول کنی؟

ابروهام به هم نزدیک شدند:

ـ اگه اینجوری میخوای بی گناهیم رو ثابت کنی ترجیح می دم خودم کار خودم رو راه بندازم.

ابروهاش بالا پریدند:
-چرا مهام نه؟
دستم رو روی میز گذاشتم و کمی خم شدم:

-چون مهام آدمه! برعکس من… برعکس تو… برعکس سیاوش خان مهام آدمه.
لحن محکمم نیشخند رو به لب هاش آورد:

-اگر آدمه چرا پس برای تو کار می کرد؟
چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و خواستم برم که صداش دوباره بلند شد:

-من فیلم کسی که مهر تو رو دزدید و ازش استفاده کرد رو دارم.
این بار واقعا جا خوردم!

به سمتش چرخیدم و بی اختیار روی صندلی نشستم:
-کار تو بود؟
خندید:

-احمق نباش… من شرکتی رو که دارم برای به دست آوردنش تلاش می کنم اینجوری به نابودی نمی کشونم.

-پس چطور…
-یه دوربین مخفی همون روز اول توی اتاقت کار گذاشته شد تا حواسم بهت باشه.

چشم هام گرد شدند و اون با لبخند ادامه داد:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا