رمان ارمغان بامداد پارت ۲۶

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ابروهاش بالا پرید:
-شرکت خودمه باید بهت جواب پس بدم؟
سرم رو تکون دادم و حوصله ی بحث باهاش رو اصلا نداشتم.

خواستم از کنارش رد شم که صداش نگهم داشت:
-این پسره رو ندیدم… سراغش رو که گرفتم گفتن رفته.

-کدوم پسره؟
-همونی که همیشه مثل دم بهت وصل بود. مهام. واسه چی رفته؟

دستم رو مشت کردم تا چیزی رو نشکونم.
واقعا به اسم مهام حساسیت پیدا کرده بودم.

-از دیروز فقط تو مونده بودی که این رو بپرسی.
نیشخند زد:
-پروندیش؟

تیز نگاهش کردم:
-از خودش بپرس!
-واسه اخراجش باید با من صحبت می کردی. نصف اینجا مال منه.

-اخراجش نکردم. استعفا داد.
معلوم بود جا خورده بود.
از کنارش رد شدم.

ـ صبر کن.
کلافه لب زدم:
-دیگه چیه؟

-میخوام برم سر مزار بابام.
نگاهش کردم:
-خوب به من چه؟

-میخوام همرام بیای.
-من حالم خوب نیست. میخوام برم خونه.
مچ دستم رو گرفت:

-باهام میای.
-لطفا… لطفا امروز رو راحتم بذار!
-باهام میای… بعد میری هر جا که میخوای.

***

-پس بعد از این همه وقت اینجا آروم خوابیدی. کنار سوگلیت!
چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و حتما جمله ی بعدیش حمله به مادرم بود.

-چرا اون زن اینجا توی آرامگاه معین دفن شده؟
-چون زن بابات بود.

پوزخند زد و نگفتم که زورم به سیاوش خان نرسید تا مامانم رو ببرم جایی غیر از اینجا و خودمم حالم بهم میخورد از کنار سیاوش خان بودنش.

ـ بشین ببین کی جنازه ش رو از این آرامگاه بیرون میندازم.
دستم مشت شد و غریدم:

-دستت به سنگ قبرشم بخوره خودم می کشمت.
نیشخند زد:

-میبینی سیاوش خان؟ این دختره رو عین خودت بار آوردی. همون قدر عوضی و بی رحم.

-آره سیاوش خان. من رو مثل خودت تربیت کردی و می بینم که این ژن عوضی بودن بی کم و کاست به پسرتم رسیده.

-این ژن رو لازم داشتم واسه تو.
نگاهم کرد و حرفش بیشتر از اینکه خطاب به سیاوش خان باشه من رو هدف گرفته بود:

-بیست ساله پیش گفتم بر می گردم بابا. یادته؟ الان برگشتم تا دخترت رو که کنارم ایستاده نابود کنم. وقتی به چیزی که خواستم رسیدم میارمش اینجا تا جلوی تو به پاهام بیفته.

خندیدم.
-آرزو بر جوانان عیب نیست.
بی اونکه منتظر نیش بعدیش بمونم از آرامگاه بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم.

من رو کشونده بود اینجا تا اذیتم کنه و خودمم نمی دونستم چی باعث شده بود همراهیش کنم.

صدای قدم هاش رو پشت سرم شنیدم.
به سمت ماشینش رفت و گفت:
-سوار شو.

قبل از اینکه جواب بدم صدای زنگ گوشیم بلند شد.

نگاهم رو به صفحه دوختم.
منشی بود که تماس گرفته بود و جواب دادم:
-بله؟

صدای مضطربش توی گوشم پیچید:
-سلام خانم. کجایید الان؟
-چیزی شده؟

-بله! خانم پلیس اومده و داره کل شرکت رو زیر و رو می کنه.
چشم هام گرد شدند و صدام بالا رفت:
-پلیس اونجا چیکار داره؟

بامداد به سمتم چرخید.
-منم نفهمیدم درست. دنبال شما می گردن.

نفس عمیقی کشیدم و امروز قرار نبود راحت به خونه برگردم.
دستی به پیشونیم کشیدم و لب زدم:

-خیلی خوب! من دارم میام.
تماس رو قطع کردم و به سمت بامداد رفتم:

-باید برگردیم شرکت.
-چی شده؟
-پلیس اومده داره اونجا رو بهم می ریزه.

ابروهاش بالا پریدند:
-پلیس واسه چی؟ چه دسته گلی به آب دادی؟

روی سقف ماشین کوبیدم:
-میری شرکت یا تاکسی بگیرم خودم؟
سرش رو تکون داد:

-سوار شو.
طی کردن مسافت بازگشت دقیقا نصف رفت طول کشید و بامداد ماشین رو که جلوی شرکت نگه داشت با سرعت پیاده شدم و داخل رفتم.

به محض ورودم چشم هام به پرسنل افتاد که همگی توی لابی جمع شده بودند و این حجم از هیاهو و آشفتگی بی سابقه بود.

کمند و مطلق زودتر از بقیه متوجهم شدند و با سرعت به سمتم اومدند.
-چه خبره اینجا؟

مطلق به حرف اومد:

-یک ساعته پلیسا ریختن اینجا دارن همه ی مدارک رو زیر و رو می کنن. هر چیم می پرسیم میگن شما که اومدین همه چیز معلوم میشه.

-کجان الان؟
مطلق به سمتی اشاره کرد و من نگاهم قفل مردی شد با لباس شخصی و بی سیمی که توی دست داشت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا