رمان ارمغان بامداد پارت ۲۵

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ خانم؟
-اصلا حوصله ندارم چیزی بشنوم. برو بیرون.
ناراحت چشمی گفت و بیرون رفت.

در که بسته شد از جا بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
پسره ی دیوونه…

اون احمق چطور تونست انقدر راحت من و شرکت رو به به یک ادای دین ربط بده و بره؟

پرده رو کنار زدم و دیدمش که با نگهبان از شرکت خارج می شد و به سمت ماشینش می رفت.

حتی ماشینش رو داخل پارکینگ هم نیاورده بود و انگار تصمیمش از اول قاطع بود.

با نگهبان دست داد و قبل از اینکه سوار ماشینش بشه نگاهش رو به پنجره ی اتاق من، درست همون جایی که ایستاده بودم دوخت.

با سرعت پرده رو رها کردم و کنار رفتم.
شالم رو گوشه ای انداختم و دست هام رو توی موهام فرو کردم.

سماجتش برای با من بودن وقتی که توی ترکیه میون هفده سالگی تازه دیده بودمش مثل صحنه ی فیلم از جلوی چشم هام گذشت.

“از در بار که بیرون اومدم با دیدن ماشینش رو ترش کرده از کنار خیابون راهم رو در پیش گرفتم.
پا به پام اومد:

-بیا سوار شو.
-برو گمشو.

ـ راهم رو بلدم گم نمیشم. نگران نباش.
تیز نگاهش کردم:

-تو خسته نمیشی انقدر دنبالم راه میفتی؟ برو به اونی که فرستادتت بگو من کمک نمیخوام.
-مگه گفتم که میخوام کمکت کنم؟ فقط میخوام برسونمت خونه.

-من خودم اختیار خودم رو دارم. پشت سرم بیای جیغ میزنم میندازمت زندان.
خندید:
-من پارتیم کلفته زود در میام.

بند کوله م رو سفت کردم و به سمت ماشینش رفتم:
-میخوای سوار شی؟
چشم هام رو ریز کردم و گفتم:

-بذار بند کفشم رو ببندم.
خم شدم و چاقوی بزرگ توی کیفم رو داخل لاستیک ماشینش فرو بردم.

صداش بلند شد:
-چیکار داری میکنی؟
با نیش باز ایستادم و ابروهام رو بالا انداختم:

-ببینم بدون ماشینم میتونی راه بیفتی دنبالم یا نه.
حرفم هنوز تموم نشده بود که با سرعت شروع کردم به دویدن و ازش دور شدم.

صدای فریاد هاش رو پشت سرم می شنیدم و دلم خنک شده بود.

وقتی مطمئن شدم دیگه پشت سرم نمیاد دست از دویدن کشیدم و وارد کوچه ی تاریکی شدم تا از میانبر به خونه برسم.

میون راه با دیدن مردی که داخل بار ازم خوشش اومده بود و من حالش رو گرفته بودم ایستادم.

وحشت زده خواستم برگردم که مرد دیگه ای از پشت بازوهام رو گرفت و محکم داخل دیوار پرتم کرد.

گوشه ی زمین افتادم و حمله ی لعنتی باز هم به سراغم اومد.
درست یادم نمونده بود اون لحظات رو و اینکه اون دو تا مرد دقیقا چقدر آزارم دادن که مهام از راه رسید و باهاشون دست به یقه شد.

حالم که بهتر شد با دهن و دماغ خونی کنارم نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود:
-یه نفر بهم گفت کمک نمی خواد.

نگاهش کردم و اون توی چشم هام چشم دوخت:

-اختیارت دست خودته باشه. منم اختیار خودم رو دارم و تا هر وقت که دلم بخواد پشت سرت راه می افتم و ازت محافظت می کنم.

چشمکی زد و ادامه داد:
-اگر فکر کردی از دستم راحت میشی کور خوندی”

ناسزای دیگه ای زیر لب بارش کردم و دوست داشتم اون پسره ی بدقول رو می کشتم.

نمی دونستم باید از دست رفیق نیمه راه بودن اون عصبانی می بودم یا غرور لعنتی خودم که نتونستم یک کلمه بهش بگم بمون.

مهام تنها کسی بود که همیشه باهام راه می اومد و همه ی بداخلاقیام رو تحمل می کرد و من فکر می کردم همیشه می موند.

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی خودش بخواد با پای خودش بره.
لبم رو گزیدم و زمزمه کردم:

-احمق! فکر می کردم تو با همه فرق داری و من گند اخلاق رو میشناسی. فکر می کردم تا ابد حرف پشت نگاهم رو میخونی. اشتباه می کردم!

***

خسته از روز شلوغ و پر سر و صدا سرم رو روی میز گذاشتم و چشم هام رو بستم.

نبودن مهام باعث شد مجبور باشم همه ی کاراها و رسیدگی ها رو خودم انجام بدم و این سخت تر از تمام تصوراتم بود.

با صدای در سرم رو از روی میز برداشتم و نگاه به مطلق دوختم که با اجازه م وارد شده بود.
چند تا پوشه روی میزم گذاشت:

-باید اینا رو امضاء کنید.
سرم رو تکون دادم و خودکارم رو برداشتم.

قبل از اینکه بخوام پوشه ها رو باز کنم و نگاهم رو به برگه ها دوختم:
-شما خبر ندارین چرا آقای فرهادی رفت؟

سرم رو بالا گرفتم و اون ادامه داد:
-فکر می کردم اون و شما رابطه ی صمیمانه ای داشتین.
-خوب؟

-آقای فرهادی معمولا همه ی کارهای شما رو انجام می داد حتی به جاتون این ها رو هم امضا می زد. کار اضافی ای کرده نه؟ حتما چیز بزرگی رو دست کاری کرده.

اخم کردم:

-من از آدم های فضول اصلا خوشم نمیاد آقای مطلق. هر کس توی کاری که بهش مربوط نیست دخالت و اظهار نظر کنه بی معطلی از اینجا می ندازمش بیرون برامم فرقی نداره سمت و سابقه ی کاریش. متوجه ی منظورم میشید؟

بشه برخورد اما حرف اضافه ای نزد و تنها بله ای گفت.
-میتونید برید. من اینا رو امضا می کنم و میدم خانم محمدی براتون بیاره.

سری تکون داد و بیرون رفت.
خودکار رو میز انداختم و از جا بلند شدم.

دو دقیقه ی دیگه توی این شرکت لعنتی می موندم یا دیوونه می شدم یا تمام دق و دلیم رو سر یکی از آدم هایی که توی اتاق می اومدند خالی می کردم و اون وقت پشیمونی به بار می اومد.

کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
-دارید می رید؟
رو به کمند که این حرف رو زده بود سر تکون دادم:

-آره. این پرونده هایی که مطلق آورده رو هنوز امضاء نکردم. اگر سراغشون رو گرفت بگو فردا تحویلش میدی.
-چشم.

با آسانسور به هم ف رفتم و همین که در آسانسور باز شد چشم هام رو بامداد ایستاد.

نفسم رو بیرون دادم و از آسانسور خارج شدم.
-اینجا چیکار می کنی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا