رمان ارمغان بامداد پارت ۲۴

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

پر حرص دستش رو توی موهاش کشید:
-گفتم خودم آدمش میکنم. واسه چی همچین غلطی کردی؟

-من عادت دارم خودم حسابام رو تسویه کنم.
بازوش رو کشید و مچ دستم رو محکم گرفت:

-باورم نمیشه انقدر عوضی باشی.
شونه هام رو بالا انداختم:
-الان که دیدی میتونی باور کنی.

باز هم توی همون وضعیت قبل رفته بودیم و اون انگار زیاد دوست داشت من رو بین خودش و دیوار حبس کنه.

-تمومش کن.
بی حرف خیره ش شدم و وقتی دید کاری که میخواد رو انجام نمیدم خودش به سمت سارا رفت و رفیق منصور رو کنار زد.

رفیق منصور نگاهم کرد و من سرم رو تکون دادم تا عقب بکشه و بره.
چشم هام رو به چهره ی وحشت زده ی سارا دوختم و محکم گفتم:

-این لحظه ها رو هیچ وقت فراموش نکن. بهتره دیگه با من در نیفتی خانم کوچولو. من آدمیم که به خودمم رحم نمی کنم پس له کردن تو برام کاری نداره. دفعه ی بعد بدون معطلی خودم شاهرگت رو می زنم.

بی توجه به نگاه سنگین بامداد به سمت انتهای کوچه رفتم و سوار ماشینم شدم.
منصور و رفیقش هم سوار شدند…

-اگر این پسره سر نمی رسید تا کجا می خواستی ادامه بدی؟

در جواب سوال منصور واقعیت رو به زبون آوردم:
-میگفتم بهش تجاوز کنه.

چشم های منصور گرد شدند و من ماشین رو روشن کردم.
واقعا این کار رو می کردم و به خاطر همین هم بود که خودم برای بامداد پیام هشدار فرستادم.

میخواستم سر برسه تا من بیشتر از این هیولا نشم.

***

-شما هر دو بسیار شایسته هستین و تصمیم گیری برای ما واقعا سخته.

نگاهم رو مستقیم بهشون دوختم و بامداد هم می دونست هیئت مدیره قرار بود چه پیشنهادی بده که بی تفاوت سمت دیگر میز نشسته بود و خونسرد نگاهشون می کرد.

-ما با آقای محسنی توی ونیز تماس گرفتیم و ایشون هم پیشنهادی که الان میخوایم بدیم رو تایید کردن.

مالکی مکث طولانی ای کرد و با صدای من حرفش رو ادامه داد:
-لطفا بدون مقدمه چینی بیشتر تصمیمتون رو بگید.

-خانم فتحی شما در زمان بیماری آقای معین و بعد از مرگشون به خوبی از عهده ی اداره ی شرکت و کارخونه براومدید و آقای بامداد معین هم که تاجر مشهور و خوش نامی هستن و در مهارت هاشون شکی نیست. تصمیم داریم به هر دوتون شش ماه وقت بدیم.

فتوحی حرف مالکی رو ادامه داد:

-ما عملکرد هر دوی شما رو توی این شش ماه می سنجیم و بعد برای انتخاب مدیرعامل رای گیری می کنیم. تا اون زمان تصمیم ها رو کل هیئت مدیره می گیره.

سرم رو تکون دادم.

بامداد هم کمی خودش رو جلو کشید و رضایتش رو اعلام کرد.
اول از همه بامداد بیرون رفت و سالن کنفرانس که خالی شد دست هام رو توی هم قفل کردم و به سمت بالا کشیدم.

نگاهم رو به مهام دوختم که ایستاده کنارم پا به پا می کرد و معلوم بود می خواست حرفی بزنه.

-چیه مثل سمندون انقدر وول میخوری؟ چی میخوای بگی؟
اخم کرد و پاکتی رو به سمتم گرفت.

-این چیه؟
-لطفا بخونید و امضاش کنید.
از لحن متفاوت و غریبش ابروهام بالا پریدند و پاکت رو از دستش گرفتم.

کاغذ داخلش رو بیرون آوردم و شروع به خوندنش کردم.
نوشته ها که تموم شدند به خنده افتادم:

-رفتی استعفانامه نوشتی؟
تمسخر توی حرف و خنده م باعث شد بهش بر بخوره و اخمش پررنگ تر بشه:

-بله و امیدوارم هر چه زودتر امضاش کنین.
استعفانامه رو روی میز انداختم و از جا بلند شدم:

-باشه فهمیدم ناراحت شدی. حالا این مسخره بازی رو تموم کن برو سراغ کارت.
-اگر استعفانامه رو امضا نمی کنی خودم کار رو ول کنم و برم.

نگاهم رو به چشم هاش دوختم و بار اول بود که هیچ رگه ای از شوخی نمی دیدم.

ـ عقلت رو از دست دادی؟

-نه تازه عقلم سر جاش برگشته. من خیلی وقت پیش میخواستم برم. همون موقعی که سر از کارای سیاوش خان درآوردم می خواستم برم اما نذاشت. به حقی که بر گردنم داشت قسمم داد تا بمونم… نه برای خودش… بمونم برای تو. بهم گفت درسته خودش توی کثافت غرق شده اما میخواست تو رو پاک نگهداره. من موندم تا ازت مراقبت کنم و فکر می کردم توی این سال ها برات چیزی بیشتر از معاون بودم همون طور که تو برام خیلی بیشتر از یک رییس بودی.

چشم از چشم های دلخورش گرفتم و پشت بهش ایستادم.

-من نتونستم کاری که بر عهده م بود رو انجام بدم و حتی اعتمادت رو جلب کنم. در حدی که بدون گفتن به من به اون قهوه خونه بری.

نیشخند زدم:
-فکر نمی کردم دهنشون انقدر لق باشه.
از پشت سر هم می تونستم سرش رو که به تاسف تکون می داد ببینم:

– الان فهمیدم رابطه ی من و تو صرفا یه رابطه ی کارمند و رییس بود و بس. فکر می کنم تا حالا کارهایی که سیاوش خانم در حقم کرده بود رو با مواظبت از تو جبران کردم و دیگه دینی نمونده.

لبم رو گزیدم.
احمق عوضی!
خونسرد به سمتش چرخیدم و سرم رو تکون دادم:

-باشه هر جور راحتی.
با خودکار روی میز پایین استعفانامه ش رو امضا کردم و در حالی که به سمت در خروجی می رفتم گفتم:

ـ این رو ببر حسابداری. میسپارم خیلی سریع باهات تسویه حساب کنن.
در سالن رو باز کردم و صداش از پشت سرم بلند شد:

-حتی نمی خوای از سوءتفاهم بیرونم بیاری؟
بی رحمانه گفتم:

-سوءتفاهمی در کار نیست که بخوام برای از بین بردنش تلاش کنم.

***

با صدای شکستن نوک ضخیم مداد بی ششم کلافه گوشه ای انداختمش.
این بار پنجم بود توی این یک ساعت که نوکش به خاطر فشار زیاد می شکست.

کاغذ های طراحی پیش روم به حدی پررنگ سیاه شده بودند که حتی بعضی نقاطش کار به سوراخ شدن کشیده بود.

نفس عمیقی کشیدم و حالا حالاها باید طرح می زدم تا حرص و عصبانیتم کمتر بشه.
صدای در باعث شد خودم رو جمع و جور کنم:

-بیا تو.
در باز شد ونگاه من روی چهره ی غمگین منشی نشست.
-رفت؟

-بله. با همه ی بچه های شرکتم خداحافظی کرد.
دستم مشت شد.

-بهم سپرد از طرفش با شما خداحافظی کنم.
سرم رو تکون دادم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا