رمان ارمغان بامداد پارت ۲۳

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ زنه.
با شنیدن حرفم خواست از جا بلند شه که نسبتا محکم روی میز کوبیدم و گفتم:
-بشین!

نگاه ها حالا بیشتر از قبل به سمتم کشیده شده بود.
کلافه سرش رو تکون داد:

-گفتم حوصله ی عروسک بازی ندارم. مخصوصا عروسک بازی ای به این کثیفی.
-چی شد؟ تو که گفتی اهل کثافت کاری هستی.

-نه از این مدلش.
-نخواستم بهش تجاوز کنی.
جاخورده نگاهم کرد و احتمالا انتظار نداشت بی پروا باهاش صحبت کنم.

-بشین. قرار نیست شرفت لکه دار بشه.
از کنایه م خوشش نیومد اما سر جاش نشست.

-میخوام بترسونیش. میخوام بدونه وقتی همجنس خودش رو با همچین موضوعی آزار میده چه دردی داره.

-گفتی نمی خوای بهش… دست درازی کنم. من خودم خواهر دارم.
در حالی که کارتم رو از داخل کیفم بیرون می آوردم گفتم:

-پای حرفم هستم.
کارت رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم…

ـ این شمارمه. عجله دارم. بهم زنگ بزن. زمان و مکان رو بهت میگم و مطمئن باش دستمزدتم زیادی راضیت می کنه.

عینکم رو روی چشم هام گذاشتم و از در قهوه خونه خارج شدم.
نفس عمیقی کشیدم و هوای داخل قهوه خونه به قدری خفه بود که هوای آلوده ی تهران برام حکم اکسیژن خالص رو پیدا کرده بود.

نیازی نبود برای تماسش انتظار بکشم چون درست قبل از اینکه سوار ماشین بشم صداش رو از پشت سرم شنیدم.

-گفتی عجله داری. همین الان زیر و بمش رو بگو.

***

گیر افتادنش توی اون تاریکی و ترسی که توی چشم هاش می دیدم دلم رو خنک می کرد.

روی زمین توی خودش جمع شده بود و رفیق منصور که قرار بود این کار رو انجام بده با چاقوی توی دستش رو به روش ایستاده بود.

صدای منصور باعث شد نگاه از سارا بگیرم و به اون بدوزم:
-تا کجا پیش بره؟

معلوم بود از این شرایط ناراضیه اما هنوز به جایی نرسیده بود که شرط و شروطمون زیر پا بره.

-میخوام لمسش کنه.
-من گفتم…
-فقط لمسش کنه!

صدای محکمم ساکتش کرد و نفسش رو محکم بیرون داد.

چهره ی رفیقش که به سمت ما برگشت منصور سرش رو براش تکون داد.
ما توی قسمت تاریک کوچه ایستاده بودیم و همین باعث می شد سارای ترسیده چندان متوجهمون نشه.

رفیق منصور جلوش نشست و دستش رو روی گونه ش کشید.
هق هقش بلند شد:

-تو رو خدا بذار من برم. هر چقدر که بخوای بهت میدم فقط بذار برم.
قمی به جلو برداشتم.

روسری از سرش کشیده شد.
جیغش توی گوشم پیچید:
-یکی کمک کنه.

بهشون نزدیک شدم.
صدای قدم هام باعث شد رفیق منصور کمی عقب بکشه.
-این حال رو دوست داری؟

هق هقش قطع شد و نگاه مبهوتش روی صورتم نشست.
-ت…تو…

-چیه؟ تعجب کردی؟
نگاهش همچنان رنگ بهت داشت و هضم وجود من توی این وضعیت حتما براش خیلی سخت بود.

-چرا گریه می کنی؟ فکر می کردم این بازی ها خوشحالت می کنه.

ـ اینا.. زیر سر توئه؟
سرم رو برای رفیق منصور تکون دادم و اون چاقو رو زیر گردنش گذاشت.

نگاهش رنگ التماس گرفت:
-بهش بگو ولم کنه… خواهش می کنم.
نیشخند زدم:

-تو از کار کثیفت دست برداشتی مگه؟
-ببخشید… ببخشید..
گریه هاش روح زخم خورده م رو جلا می بخشید.

این دختر باید با بند بند وجودش درک می کرد که کارهاش به یک آدم چقدر می تونست آسیب بزنه.

-دو تا راه جلوی پات میذارم.
لبخند زدم:
-می بینی چقدر مهربونم؟ تو هم هیکل خوبی داری. میتونی باهاش باشی. سعی میکنه خیلی اذیت نشی.

هق هقش بالاتر گرفت.
-اگر این راه رو دوست نداری مرگ رو انتخاب کن. با همین چاقو شاهرگت زده میشه و بعد میتونی تاوان کارهات رو اون دنیا ببینی.

-این کار رو باهام نکن… تو رو خدا… تو مگه وجدان نداری؟
بی اختیار به حرفش خندیدم.

نگاهم رو به به ساعت مچیم دوختم و لب زدم…

زود باش یکیش رو انتخاب کن. خیلی وقت ندارم که اینجا تلف کنم.
-بامداد… بامداد میکشتت.

بی تفاوت به تهدیدش گفتم:
-اگربرات سخته میخوای خودم انتخاب کنم؟

قبل از اینکه بازی ای که راه انداخته بودم تموم بشه بازوم کشیده شد و محکم به دیوار کوبیده شدم.
-داری چیکار میکنی؟

نگاهم قفل چشم های بامداد شد و عجیب نبود اینکه خودش رو رسونده بود.
-تو دخالت نکن.

نگاه پر نفرتش رو ازم گرفت و به رفیق منصور دوخت.
رهام کرد و فریادش بلند شد:

-اون چاقو رو بکش کنار عوضی.
خواست هجوم ببره به اون سمت که بازوش رو کشیدم:

-بهش نزدیک نشو. اون هر کاری رو که من بگم انجام میده. اینا زیر سر منه. اگر میخوای کسی رو بزنی میتونی بیای سراغ خودم.

نگاه تیزش رو به سمتم پرتاب کرد:
-بگو عقب بکشه.
لبخند زدم:

-چرا نمیزنی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا