رمان خدمتکار جذاب من پارت ۲۲

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

* میبینم پدر و دختر بدجور خلوت کردن. حالا من شدم غریبه؟
+نه غریبه چیه. اومدیم بالا تا اتاق بابارو نشونش بدم.
* اره درسته. اما دزدکی یه چیزاییو شنیدم.

که من مغرور و لجباز بودم؟
+ نبودی؟
قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت:
* بودم اما خدایی خیلی نبودم.
+ بودی. خیلی زیاد.

با لجاجت اومد و کنار آقاجون نشست:
* شما بگین . به من با این حد مهربونی میاد مغرور و لجباز بوده باشم؟
اقاجون فقط خندید و هیچی نگفت:
+ سکوت علامت رضایته. باباهم تایید کرد.

– نه کی اینو گفت. آخر دعوا رو راه میندازیا ـ
سه نفری بلند زدیم زیر خنده.
* درست میگه آقا جون. این یاسین الانو اون زمان با یه من عسل نمیشد خورد.
خودم از خودم میترسیدم.

+ الان هرچی هستی رو از من داری مگه نه؟
* جااااان؟ نشنیدم.
+ مهربون شدنت و مدیون من نیستی؟
* نه! چه ربطی به تو داره؟
اخمامو تو هم کشیدم و زیرچشمی نگاهش کردم:

* الان که فکر میکنم بله. همشو مدیون شمام. اصلا این عمارت و بنگاه و اموال و داراییمو همه مدیون تو أم.
اقا جون زودتر از بقیه مون زد زیر خنده و بلند شد.
– قدر همدیگه رو بدونین. بعضی وقتا زود دیر میشه. مثل من که صب تا شب کار کردم و از بودن کنار خونوادم لذت نبردم. اما وقتی یکیشون رفت…. همه چیو با خودش برد….

یه دست از لباس راحتیای یاسینو برای آقاجون آوردم تا لباساشو عوض کنه.
– فکر نمیکنی اینا خیلی برا من جوون میزنن؟ من پیر شدم دیگه. باید ازین پیژامه خط دارا بخرم.
+ آقاجوووون. این چه حرفیه.

* آره اقاجون دخترتون راست میگه. هنوز خیلی جوونین میخوایم دامادتون کنیم بچه دارشین و…
+ یااااسینننن.
*چشم من ساکت شدم بای.
+ بعضی وقتا انقد حرص میدی راضی میشم بع همون مغرور بودنتا.

* شرمنده دیگه اون مشترک مورد نظر از دسترس خارج شده.
+باشه برو بریم پایین تا آقاجون لباسشو عوض کنه.

همونطور که از پله ها پایین میومدیم به یاسین غرمیزدم:
+ چرا انقد حرص میدی یاسین. منتظر بودی زنت شم اخلاقای بدت شروع شن نه؟
* آره.

سرجام ایستادم. بچه پر رو. چه راحت میگه آره.
دندونامو بهم ساییدم. چشامو ریز کردم و نگاهش کردم:
– اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان…
+ چی میگی زیر لبت؟

– والا این قیافه ای که من دیدم خودتم میدیدی اشهد میخوندی.
حرفشو زده یا نزده سمت پایین دوید.
پشت سرش شروع به دویدن کردم:
+ میکشمت یاسینننن.

وارد اشپزخونه شد و پشت میز غذا خوری وایستاد:
– جلو نیا.
+ خودت وایسا کاریت ندارم.

*پریا جان؟ فکر نمیکنی دیگه بزرگ شدیم؟
این کلک مال بچگیامون بودا.

حرصی تر شدم. دویدم دنبالش. اون میچرخید ، من میچرخیدم.
که یهو صدای قدمای اقاجون اومد:
+فعلا ولت میکنم ولی بعدا دارم برات یاسین خان.
اقا جوووون. لباساتو عوض کردی؟
– اره دخترم.
+ پس بشینین تا میوه بیارم.

یاسین اروم و با خنده های زیرکانه ازم دور شد.
سبد میوه روبرداشتم و با سه تا بشقاب سمت حال رفتم.
روی میز جلوی مبل گذاشتمشون و تعارفی کردم:

* مرسی.
+ با شما نبودم یاسین خان شما که خونه خودته.
* از امروز خونه آقاجونم هست دیگ.
– من زیاد نمیمونم. الانم تو فکر اینم چجوری باید این همه لطفتو جبران کنم.

* کجا؟ جای بهتری سراغ دارین؟
– نه پسرم اما…
* اما نداریم. یه بار برای همیشه حرفشو بزنیم و تموم شه.
شما هم بخواین برین من نمیزارم.
چون بعد این همه وقت یه امروز صدای خنده تو این خونه پیچید .

+ آره آقا جون کجا میخوای بری آخه این چه حرفیه.
– تو بهتر منو میشناسی دخترم. عادت ندارم لطف کسیو بی جواب بزارم. و بدتر از همه نمیتونم بیکار باشم.

+ اما دیگه بسه هرچی کار کردین. سنی ازتون گذشته.
– تا پنج دیقه پیش میگفتین جوونم یهو شدم پیر؟
هرجور شده باید کار پیدا کنم.
پوفی کشیدم و روی مبل نشستم.
+ من که حریف شما نمیشم نمیدونم چی بگم.

یاسین همونجور که دهنش پر بود گفت:
*نگیان نباسین. اونس بامت.
+ اول دهنتو خالی کن بعد حرف بزن بفهمیم چی میگی.
میوه هارو جویده نجویده قورد داد پایین و گفت:
* میگم نگران نباشین اونش با من.

– دوباره چی با تو یاسین؟ تا همینجاشم خیلی لطف کردی پسرم. دیگه نمیزارم یه قدم برا من برداری.
* ای بابا باز که رفتیم رو خط تعارف. دارین بهم میگین پسرم.
پدر و پسر مگه باهم تعارف دارن؟ سربلندیه شما سربلندیه منه.

+ خب واضح بگو ببینم چی با تو؟
* مگه آقاجون نمیگه باید بره دنبال کار تا بتونه جبران کنه پولی که من بابت قرضاش میدم؟
+ اره خب.
* چرا بره دنبال کارای سخت ؟
بیاد توی بنگاه کار کنه.

اصلا کار چیه. بنگاهو بچرخونه. بالاسر بقیه وایسته.
با شنیدن حرف یاسین برای بار چندم ذوق مرگ شدم.
جلوش نگفتم که خر نشه اما واقعا مثل یه فرشته داشت زندگیمو نجات میداد.

* حله؟ قبول؟
+ اره چرا که نه. اقاجون بخاطر من نه نگو.
– اخه دخترم اینطوری که نمیشه.
تا الانشم خیلی خجالت زده شدم.
+ خجالت از کی اخه؟ من دخترتم یاسینم دامادت .

*آره دیگه شما میشی صاحب همه چی.
ماهم عین کارگرات.
– این چه حرفیه اخه پسرم.
* والا خب این همه وقت بدون اینکه کسی بهم بگه تو بزرگ شدم و زندگی کردم.

یه چند وقتم زیر سایه شما و زور باشیم مگه چیه.
+ یاسینننن. آخه کجای آقاجون به زورگفتن میخوره؟
* خودشون که نه. اما ازونجایی که تو دخترشی و احتمالش زیاده که به پدرت رفته
باشی…

با اقاجون بلندزدن زیرخنده.
بدجور حرصیم کرده بوداما خندیدن اقاجون ارومم میکرد.
+ خب دیگ دیر وقته. بخوابیم؟
* هنوز بحثمون گل انداخته. کجا؟
چشم غره ای به یاسین رفتم و گفتم:

+ نه دیگه خسته ایم پاشو بریم.
* ای بابا تازه میخواستم تلویزیون ببینما.
کنترلو جلوی اقاجون گذاشت و گفت:
* راستی خیلی ببخشید.
اخه شنیدم. پدرا با دو چیز شوخی ندارن یکی کنترل یکی کلید کولر.

انقد خندیده بودم دیگه خنده م نمیومد. لبخندی زدم و دوباره صداش زدم:
+ یاسین انقد اذیت نکن بیا بریم.
آقاجون شب بخیر.
* چیزی نگفتم که بابا. شب بخیر اقاجون.

– شبتون بخیر.خوب بخوابین.
همینجور که سمت اتاق میرفتیم دوباره شروع به غرزدن کردم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا