رمان خدمتکار جذاب من پارت ۲۱

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

+چیه خب خودت گفتی بخور.
– یه تعارف ساده بود.
+ به من چه میخواستی تعارف نکنی.
– من نمیخوام بیا سریع بریم. اره ارواح عمت.
+ الان ادا منو دراوردی؟

– نه! تو اینجوری حس کردی؟
مشتی به بازوش کوبیدم.
خنده ای کرد و راه افتاد.
دلم نمیخواست چشم ازش بردارم.
پوفی کشیدم و دستشو گرفتم:

+ اگه تو نبودی چیکار میکردم یاسین؟
– زندگی.
+ اره… اما چجور زندگیی؟
ساکت موند.
+میشه یخورده گاز بدی؟

– نمیترسی؟
+ کنار تو نه!
– پس وایسا بریم سمت بزرگراه.
وارد بزرگراه که شدیم نگاهی بهم انداخت و چشمکی زد.

در عرض چند ثانیه سرعتشو به نهایت رسوند.
هم ترس داشتم و هم حال میکردم.
+ گفتم گاز بده نه انقددد… یواش تر.
تک خنده ای کرد و بیشتر پدالو فشار داد.

شونه ای بالا انداختم و باشه ای گفتم:
سرمو از شیشه بیرون بردم و شروع کردم به جیغ زدن…..

– چیکار میکنی بیا تو.
+ نمیخوام. از بچگی عاشق این کار بودم. امشبم که شب نامزدیمه.
سرعتشو آروم اروم کم کرد.
از پشت لباسمو کشید و روی صندلی نشستم.

مثل دیوونه ها میخندیدم.
– دیگه باید بیشتر مواظب خودت باشی.
+ به چه دلیل؟
– به دلیل اینکه الان نامزد داری و باید بهش متعهد باشی.

+ خب چه ربطی به مواظبت داره؟
– مواظب نباشی من اذیت میشم. پدرت اذیت میشه….
+ اوم….

به خونه نزدیک و نزدیک تر شدیم.
جلوی خونه کع رسیدیم اقاجونو دیدم که نگران ایستاده بود و به دور و برش نگاه میکرد.
سریع از ماشین پیاده شدم و سمتش رفتم.

+ اقا جون؟ حالت خوبه؟
*سلام دخترم. آره خوبم کجا بودین شما؟
+ هیچی دنبالت میگشتیم.
* در خونه که نرفتین نه؟
+ رفتیم تا اون نزدیکی. گوشیتو اون برداشت و گفت رفتی.

* هوووف خیالم راحت شد.
+ چرا مگه چیشده؟
* تو اون آدمارو نمیشناسی بابا. خیلی خطرناکن. ترسیدم برین و بلایی سرتون بیارن.

+ وا. مگه شهر هرته؟
* هیچی جلودار اونا نیست.
– سلام آقا جون خوبین.
* سلام پسرم ممنون.
– بیاین بریم داخل . بعد صحبت میکنیم.

باشه ای گفتیم و سمت خونه راه افتادیم.
زینب خانوم رفته بود و کسی داخل خونه نبود.
تمام وسایل جشن و عروسی هم غیب شده بودن.
+ به این سرعت همه چیزو بردن؟
– آره دیگه کار همیشگیشونه.

آقاجون و یاسین روی مبل نشستن.
سمت آشپزخونه رفتم تا چیزی براشون بیارم.
انقد خسته بودم که جال غذا درست کردن نبودم.
روی گاز دوتا قابلمه غذا بود.
درشو که باز کردم زیر لب گفتم:

+ دمت گرم زینب خانوم.
زیر گازو روشن کردم تا کمی گرم شن و خودم پیش اقاجون و یاسین برگشتم که مشغول حرف زدن بودن.
یاسین برگه هایی تو دستش بود و سر تکون میداد.

+ چیزی شده؟ اون برگه ها چیه؟
– ته چکایی که اقاجون به اون مرتیکه داده. رقمشم خیلی بالاس.
+ چقدره مگه؟
– حدود یه تومن.
+میلیارد!!!؟؟؟
– آره.

دست و پام شل شد و روی مبل نشستم:
+ آقا جون این همه بدهی؟؟
*شرمندم. من که گفتم نباید مزاحم زندگیتون میشدم.

با صدای یاسین گرمایی توی وجودم نشست.
– نگران مبلغ و پولش نباشین.
فقط برام جای سواله یه شرکت به اون کوچیکی و این همه بدهی؟؟
* پسرم من یه شریک داشتم که سهم خودشو از فروش اجناس نقد کرد و از ایران رفت.

بعدشم من موندم و کلی بدهی از وسایل تولید و پولایی که به عنوان پیش پرداخت گرفته بود اما….
– نگران نباشین. همشو من پرداخت میکنم.
* اما پسرم ….
– اما نداره . درسته پول زیادیه. اما ارزش اخم همسرمو نداره.

با چشمای اشکی به یاسین نگاهی انداختم.
نمدونستم چی بگم.
اروم اشکامو پاک کردم و تشکری کردم.
+ یاسین….
– جونم.
+ یه لحظه میای؟

از اقاجون عذرخواهی کردم و سمت اشپزخونه رفتیم.
تا از دیدش دور شدیم خودمو پرت کردم تو بغل یاسین.
– اع. چیشده پریا؟

+ مرسی که هستی. داری زندگیمو نجات میدی یاسین.
– انقد امروز اینو بهم گفتی کم کم دارم خر میشما.
خندیدم و سرمو محکم به سینه ش زدم.

– بیا بریم اقاجونو تنها گذاشتی زشته.
باهم سمت اقاجون رفتیم.
روبهش گفتم:
+ اقا جون میشع باهام بیای؟

راهنماییش کردم و باهم سمت طبقه ی بالای عمارت رفتیم.
+ این میشه اتاق شما.
درو باز کردم و پشت سر آقاجون وارد اتاق شدم.
– وسایل داخلش مال کیه؟

+ اونا مال خودمن. فردا همشو میبرم اتاق خودمو یاسین تا شما وسیله هاتونو بیارین.
– وسیله؟ کدوم وسیله؟ اون زنیکه حتی لباسامو برام نذاشت.
+ اقاجون توروخدا…..
بیاین بقیه ی امشبو با خنده بگذرونیم.

لبخندی از روی اجبار روی لبش اومد.
گوشه ی تخت نشست و روبهم گفت:
– میشه برام بیشتر از خودتون و رابطتون بگی؟
دوست دارم بیشتر بدونم.

+ خب اون شب تا دم خونه که پشت سرمون اومدین دیگه درسته؟
آهی از ته دلش کشید و اره ای گفت.
+ بعدش وارد عمارت شدیم و یاسین ازم راجب خونواده و کارم پرسیدـ
همه چیزو بهش توضیح دادم و اونم اجازه داد براش کار کنم و در عوض جا و حقوق بگیرم.

همه چیز عادی بود اما خیلی سریع عوض شد. جوری که خودمم تو شوکم.
یاسینِ مغرور و لجبازی که عاشق شد و منی که از فرش به عرش رسیدم.
انگار دارم یه خواب میبینم. یا بهتره بگم رویا.
عاشقم شد….. زندگیمو ازینور به اونور کرد….. الانم داره پدرمو زندگیه منو نجات میده ….

آقا جون با چشای اشکی دستمو گرفت و سمت بغل خودش کشید.
– فقط جای مادرت خالیه که این روزا رو ببینه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا