رمان ارمغان بامداد پارت ۱۸

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

میدونستم اون دختر بخش اول جمله ی “نه بامداد اینجا مدیر عامله و نه تو نامزد بامدادی” رو ضبط کرده بود تا تحویل بامداد بده و مطمئنا شیرش می کرد تا ماجرای مدیریت رو سریع به جریان بندازه.

بهتر بود خودم زودتر به این مورد اشاره می کردم.
مهام که داخل شد نگاهم رو بهش دوختم.

با تعجب گفت:
-این دختره کی بود الان عصبانی از در بیرون رفت؟

-به بامداد زنگ بزن برای امشب دعوتش کن خونه ی من. خودتم بیا.
-میخوای چیکار کنی؟

دستم رو به چشم هام کشیدم:
-خودمم نمیدونم.

***

-میخواین قاب عکس رو بذارم داخل انبار؟
نگاه از چشم های مشکی پر ابهت سیاوش گرفتم و در حالی که بازوم هام رو نوازش میکردم بهش پشت کردم.

-احتیاجی نیست نسرین خانم. همه چیز آماده ست؟

-بله. همون طور که گفتید فسنجون، اسپاگتی و لازانیا درست کردم. برای پیش غذا هم سوپ سفید گذاشتم.

-خوبه. یادت باشه دسرها رو به همون ترتیبی که گفتم بچینی.
-چشم.

قبل از اینکه بره کمی دست دست کرد.
-چیز دیگه ای مونده که بخوای بگی؟
دست هاش رو درهم گره کرد:

-شما از کجا میدونستید آقا بامداد عاشق فسنجونه؟ تا اونجایی که من میدونم شما تا به حال همدیگه رو ندیده بودید.

لبخند محوی روی لبم نشست.
نسرین خانم دو سال بعد از رفتن بامداد و مادرش به این خونه اومده بود و از اون موقع هم صحبت راجع به اتفاق های گذشته قدغن بود.

سیاوش خان حتی همه ی پرسنل خونه رو بعد از رفتن اون ها اخراج کرده بود تا مبادا دیگه حرفی ازشون بمونه.

نسرین خانم هیچ وقت نمی دونست من یک سال با بامداد توی این خونه زندگی کرده بودم و زیر و بمش رو میشناختم.

همون طور که اون هم شخصیت اصلی من رو از حفظ بود.
-من و بامداد توی بچگی یه زمانی رو کنار هم گذروندیم.

سرش رو تکون داد و با اینکه کنجکاوی هنوز از چشم هاش معلوم بود بدون پرسش دیگه ای به آشپزخونه رفت.

خوش حال بودم که خودش می فهمید سوال زیاد تنها موجب سرزنش خودش می شد.

اصلا دوست نداشتم بحث اتفاقات گذشته باز هم از سر گرفته بشه و این که دوباره بهم یادآوری می شد اون راز ها باید بدون بازگو شدن با خودم بمونند برام دردآور بود.

چیزهایی که اینجا دیده و شنیده بودم برام مثل یک تومور سرطانی بود.
تومور بدخیمی که هیچ وقت ازش رهایی نداشتم و درمانش هم فقط درد و رنج اضافی بود.

اون تومور باید تا زمان مرگ باهام می موند.
دردی که بیست سال توی سینه م زندانی شده بود مسری بود و راه انتقالش هم تنها فاش شدن بود و بس.

من محکوم بودم به این بیماری ترسناک و طاقت فرسا.
صدای زنگ در که بلند شد نفس عمیقی کشیدم.

به سمت آیفون رفتم و موس و مهام رو توی صفحه ی مانیتورش دیدم.
انگار با هم رسیده بودند.

در رو زدم و با ریموت پارکینگ رو هم باز کردم.
از پنجره داخل اومدنشون رو دیدم و وقتی پیاده شدند با دیدن سارا آه کلافه ای کشیدم.

این شب به اندازه ی کافی زهر مار بود و با بودن اون دختر قطعا طعم زهرمار شیرین تر از طعم تلخی که قرار بود امشب داشته باشه می شد.

نسرین خانم در ساختمون رو باز کرد و برای خوش آمد گویی جلوش ایستاد.
اول موس با سبد گل توی دستش وارد شد.

با دیدنم لبخند زد و سلام کرد.
سبد گل رو به سمتم گرفت و من هم با لبخندی که روی لبم نشونده بودم ازش گرفتم.

ابروهام بالا پریدند و لب زدم:
-رز مشکی!
شونه هاش رو بالا انداخت:
-بامداد می گفت گل مورد علاقه تونه.

سرم رو تکون دادم.
نفر بعدی مهام دست خالی بود و بعدم سارای پر مدعا که با وجود مهمون من بودن حتی به خودش زحمت سلام کردن رو هم نداد.

بامداد آخرین نفر داخل شد.
نگاهش کردم و اون هم بهم چشم دوخت.
-خوش اومدی.

نگاهش رو از چشم هام به سبد گل توی دست هام کشوند و من با لبخند پررنگ تری گفتم:
-فکر نمی کردم یادت بمونه.

-میخواستم ببینم چقدر از ارمغان بیست سال پیش توی وجودت زنده مونده.
-رنگ مشکی بیشتر از بیست سال پیش باهام عجین شده.

با صدای موس از جلوی راه بامداد کنار رفتم و اون به سمت مبل های سمت راست سالن رفت.

-بوی اسپاگتیه؟ باور نمی کنم انقدر شانس خوبی داشته باشم.
به برق چشم هاش نگاه کردم و لب زدم:

-شانس نیست. اطلاعات قویه.
ابروهاش بالا پریدند و دیگه چیزی نگفت.
به لطف مهام یک ساعت زمانی که تا شام گذشت با بحث کار و سابقه ی شرکت گذشت و انگاره همه توانشون رو برای بعد از شام گذاشته بودند.

به سمت میز غذا که رفتیم نگاهم به عکس العمل بامداد بود.

با دیدن فسنجون تنها نیشخند زد و در حالی که روی یکی از صندلی ها می نشست آروم لب زد:

-انگار تو هم دنبال چیزهایی هستی که بعد از بیست سال زنده موندن.
-شاید.

راس میز نشستم و این حرکتم انگار چندان به مزاق بامداد خوش نیومده بود.
انتظار داشتم خودش راس میز رو برای نشستن انتخاب کنه اما انگار امشب برنامه ی دیگه ای داشت.

سارا نگاهش رو روی غذاها چرخوند و حق به جانب گفت:
-غذای مورد علاقه ی خودم رو روی میز نمی بینم.

در حالی که مقداری از لازانیا رو برای خودم می کشیدم بی تفاوت گفتم:
-نسرین خانم فقط برای کسایی که دعوت بودن تدارک دیده.

پر حرص خودش رو روی صندلی کنار بامداد کوبوند و خواست چیزی بگه که موس پیش دستی کرد:

– سوپرایز سارا حسابی همه چیز رو بهم ریخت. توی هتل حوصله ش سر می رفت وگرنه اینجا نمیومد… هرچند شنیده بودم ایرانی ها خیلی مهمان نوازن.

-بقیه رو نمی دونم اما مهمان نوازی من فقط شامل انسان های محترم و مودب میشه.

سارا لبش رو گزید و گفت:
-من مهمون نیستم. اینجا خونه ی نامـ…
نگاهش رو به بامداد دوخت و حرفش رو تغییر داد:

-اینجا خونه ی پسر خاله مه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا