رمان خدمتکار جذاب من پارت ۱۷

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

تا خواستم سمتت بیام و نجاتت بدم خدا انگار یاسینو رسوند.
عقب موندم و دخالت نکردم.
وقتی سوار ماشین یاسین شدی اول ترسیدم.
برای همین دنبالتون اومدم تا ببینم کجا میرین.

وقتی وارد عمارت یاسین شدین خیلی دیر وقت بود.
تقریبا دیگه کسی داخل کوچه دیده نمیشد.
یه کم منتظر موندم. چند دقیقه بعد پیرمرد رفتگری رو دیدم.

اروم بهش نزدیک شدم و ازش راجب اون خونه و ادماش سوال کردم.
تقریبا تمام شرح حال یاسینو میدونست.
وقتی به نجابت و کمک کردن یاسین اعتراف کرد کمی آروم ترشدم اما بازم دلشوره م تموم نشد.

ناچار برگشتم سمت خونه اما خدا خودش شاهده دقیقه ای هم از خاطرم دور نشدی.
منو ببخش دخترم اگه برات پدر خوبی نبودم.

اشکایی که ناخواسته از روی گونه هام شروع به غلطیدن کرده بودن و پاک کردم.
+امـ..اما… هیچوقت این چیزارو بهم نگفته بودین.
* نمیخواستم تو چهره ی من یه پدر ناتوان و ضعیف ببینی.

همیشه دلم میخواست دخترم فکر کنه هرکی رو نداشته باشه پدرش مثل کوه پشتشه. اما نشد که بشه…
با سخن یاسین کلام حرف بابام شکست:

– یعنی شما سر قرض مالی به این وضع دچار شدین؟
* بله درسته. من ورشکست شدم و همه ی این مشکلات ازونجا شروع شد.

– خب درسته. اما الان دیگه نمیخواد نگران این چیزا باشین.
منو پدرم با تعجب به یاسین نگاهی انداختیم که رو به پدرم ادامه داد:

– میخواین شما هم بیاین پیش ما و بقیه عمرتون کنار دخترتون بگذره یا نه؟
* این آرزومه اما به هیچ وجه قابل انجام نیست.
یاسین پوزخندی زد:
– بسپارینش به من.

* نه پسرم نمیخوام مزاحم…
– من بخاطر شما هم که نشده بخاطر همسر آینده م مجبورم این کارو انجام بدم.
از امروز دختر شما میشه همسر من.
من نمیتونم ازش تقاضای زندگی خوش و خرم داشته باشم وقتی پدرش گرفتار رنج و سختیه و دل دخترشم پیششه.

با بهت و حیرت فقط به حرفاشون گوش میدادم. هنوز تو شوک حرفای پدرم بودم:
+ یاسین یعنی راهی هست؟
– بله که هست. مگه یادت رفته داری همسر کی میشی؟

– من یاسینم با کلی دارایی و ثروت.
هرچقدر بابات بدهی داشته باشه پرداخت میکنم.
* اما رقمش خیلی بالاست پسرم. من نمیخوام زیر همچین دینی برم.

– گفتم که این وظیفه ی منه.
هر چقدرم باشه باید پرداختش کنم. حداقل بخاطر اسایش همسر و زندگیم.

حلقه ی اشک تو چشمای پدرم نقش بسته بود.
من هنوزم شوکه بودم.
ازین همه اتفاقی که افتاده بود و بیخبر بودم.
ازین همه وقت که به پدرم انگ بی مهری زدم و نفرینش کردم.

با لمس دستام توسط یاسین سرمو بالا گرفتم.
یاسین اروم دستمو نوازش کرد و سمت خودش کشید.
با کشیده شدن دستم سمت پدرم بغض گلومو گرفت.
وقتی پدرم منو تو اغوشش کشید…..

#یاسین

تا دستای پدر پریا بدنشو لمس کرد بغض پریا ترکید.
سرشو به سینه پدرش چسبوند و با صدای بلند گریه کرد.
طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم. دست پریا رو گرفتم و نوازش دادم:

+ اروم باش عشقم. همه چیز درست میشه. مادرت داره نگامون میکنه. درست نیست روز عقدت اینجوری بگذره.
گونه های اشکی شو دستی کشید و دوباره کنار مرقد مادرش نشستیم.
فاتحه خوندنمون تموم شده یا نشده بود که دوباره گریه ی پریا منو سمت خودش کشید:

– مامان … درستش این بود که امروز تو منو آماده کنی واسه مراسم عقدم.
درستش این بود که تو کنار سفره ی عقدم باشی اما….

+پریا جان بهتره بریم.
دستشو گرفتم و بلندش کردم.
سه نفری سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم.
گریه های پریا تموم شدنی نبودـ
سعی کردم با حرفام آرومش کنم اما فایده ای نداشت.

* دخترم آروم باش. امروز یکی از بهترین روزای عمرته باید بخندی.
من اومدم تا با بودنم سختیای این چند وقتو جبران کنم.

نمیدونستم پدر زنم تا چه حد بدهکاره و چجوری باید مشکلشو حل کنم.
اما تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود.
نمیتونستم با بیخیالی زندگی همسر آینده مو نابود کنم.

سمت کافه ای رفتم که پاتوق همیشگیم بود.
جلوی در ایستادم و ازشون خواستم پیاده شن که پریا با لحن خشنی گفت:
– اصلا حال و حوصله کافه رفتن ندارم یاسین. تورو خدا منو ببر خونه.

بدون شکایت باشه ای گفتم و خواستم حرکت کنم که صدای پدر پریا مانعم شد:
* پیاده شو دخترم بد خلقی نکن.
یه چیزی بخور شاید حال و هوات عوض شد.
لبخند رضایت بخشی رو به پدرش زدم.

سردرگم بودم که باید به پدر پریا چی بگم و چجوری خطابش کنم.
از ماشین پیاده شدیم و سمت کافه رفتیم.
روی میز همیشگیم نشستیم و بعد از سفارش اروم خودمو سمت پریا کشیدم:

+ پریا یه چیز بپرسم مسخره م نمیکنی؟
– نه بپرس.
+ اسم بابات چیه‌؟ من هربار میخوام باهاش حرف بزنم نمیدونم چی خطابش کنم.
با نیشخند نگاهی به پدرش انداخت و دوباره سمتم برگشت:
– هادی.

گلویی صاف کردم و گفتم:
+ اع. ببخشید آقا هادی. بدهی که اسمشو اوردین حدودا چقدری هست؟
تا خواست جوابمو بده با پوف کشیدن پریا سمتش برگشتم.

از قیافه ش همه چی معلوم بود . پس زود حرفمو پس گرفتم.
+ البته ببخشید هادی اقا. الان زمان درستش نیست بمونه بعد مراسم مفصل حرف میزنیم.
با شنیدن حرفم و دیدن قیافه م دوتایی زدن زیر خنده.

*راستی پسرم.
+ جانم.
* میشه یه خواهشی کنم ازت؟
+ بله حتما. چرا که نه.
* لازم نیست منو با اسم و اقا صدا بزنی. منم مثل پدر خودت فرقش چیه.

با شنیدن حرفش انگار که یه سطل اب یخ روم خالی کرده باشن.
خیلی وقت بود بابایی در کار نبود که بخوام صداش بزنم.
خیلی وقت بود کسیو نداشتم که نصیحتم کنه و با غر زدناش جلوی اشتباهاتمو بگیره.

– یاسین….یاسین…
با صدای پریا به خودم اومدم.
– به چی فکر میکنی؟ چرا چشات اشکی شدن؟
اشکامو پاک کردم و “هیچی ” گفتم.
بلند شدم و سمت حیاط خلوت پشت کافه رفتم.

دوباره اشک تو چشمام حلقه زد.
کلافه بودم ازین که به ظاهر همه چیز داشتم اما وقتی پدر و مادرم نبودن هیچ چیز با ارزشی تو زندگیم وجود نداشت.
-یاسین جان چت شد یهو.

پریا بود. سرمو سمتش چرخوندم و با زور لبخندی زدم:
+ هیچی عزیزم. فقط یاد پدر و مادرم افتادم.
تو امروز مادرتو کم داری اما حداقل پدرت هست. اما من….

دستمو آروم تو دستش فشرد و لب زد:
– ببخشید. شاید تقصیر منه . با مشکلاتم انقد سرگرمت کردم که رفتیم بهشت زهرا بخاطر من و هیچ سراغی از خونواده خودت نگرفتی.
حتی اندازه یه فاتحه …

حرفشو قطع کردم:
+ نه عزیزم. خونواده ی من اینجا دفن نیستن.
خیلی دورن ازم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا