رمان ارمغان بامداد پارت ۱۷

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

قایق که توی محله ی بعدی ایستاد چند دقیقه ای طول کشید تا آدم های پشت سرمون رو توی شلوغی جا بگذاریم و از توی یکی از مغازه ها لباس بالماسکه بخریم و مجهز بشیم.

موس با این عقیده که اگر باز سه نفر باشیم شک برانگیزه زود تر از ما جدا شد و ما هم باز سوار قایق شدیم تا به هتل برگردیم.

از پشت ماسک نگاهم رو به بامدادی دوختم که خیره ی خشکی بود.

این لباس های قدیمی که حالتی از کنت های اشرافی بهش میداد با اون موهای بلند زیادی به تنش نشسته بود و برای لحظه ای فکر کردم چقدر می تونست توی مراسم “بالو دل دوجه*” بدرخشه.

حیف که زمان زیادی نداشتیم برای تفریح وگرنه جفتمون حتما برای اون رویداد دعوت می شدیم.

این بار از قایق که پیاده شدیم راه های کم رفت و آمد تر رو انتخاب کردیم و بالاخره خودمون رو به هتل رسوندیم.

با دیدن مهام و چند تا از بچه های شرکت که دور هم جمع شده بودند ماسکم رو برداشتم و نفس عمیقی کشیدم.

با این که هوا سرد بود باز هم صورتم زیر ماسک عرق کرده بود.
مهام با دیدنمون خودش رو بهم رسوند و من بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه ماسک رو توی بغلش گذاشتم:

-میرم صورتم رو بشورم بعد با هم صحبت می کنیم.

الان بیشتر از هرچیز به یک دوش کوتاه احتیاج داشتم و هر چقدر هم که مسئله ی پیش اومده مهم بود باز هم اگر چیزی که بیشتر از بقیه توی ذهنم چرخ می خورد رو انجام نمی دادم بحث فایده ای نداشت.

بدون توجه به سنگینی نگاه بامداد از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم.

* بالو دل دوجه یکی از مراسم های کارناوال ونیز است که بلیت های آن به راحتی در دسترس دیگران قرار نمیگیرد و فقط آدم های خاص برای شرکت در آن دعوت می شوند.

لباس هام رو بیرون آوردم و جلوی آیینه ایستادم.
امروز باز دلم لرزیده بود و باید سهمیه ی سرزنشم رو مصرف می کردم.

دستم رو روی میز آرایش گذاشتم و محکم لب زدم:
-حق نداری احمق باشی!

***

-نباید بیشتر اونجا میموندیم؟
مهام بود که پشت سرم توی کارخونه راه می اومد.

از پشت ماسک روی دهانم که برای جلوگیری از فرو رفتن گرد و خاک حاصل از مصالح ساختمانی زده بودم گفتم:

-اینجا بیشتر به ما احتیاج بود. محسنی خودش همه ی کارا رو اونجا مدیریت میکنه.

-من… فکر میکنم داری زیادی به محسنی میدون میدی.
صداش توی صدای بلند دستگاه ها گم شد و من کلافه از این همه آلودگی صوتی به سمت خروجی رفتم.

از کارخونه که بیرون اومدم ماسک رو برداشتم و نفس عمیقی کشیدم.
– شنیدی چی گفتم؟

به سمتش چرخیدم و گفتم:
-نشنیدم. اگرم میخوای بحث کنی و غر بزنی الان چیزی نگو چون گوشم هنوز پر از سر و صداست و همین اعصابم رو مختل میکنه.

سرش رو تکون داد.
به سمتش ماشین رفتیم و من سوییچ رو به سمتش گرفتم:

ـ تو رانندگی کن.
-میری خونه؟
-نه. باید یه سر به شرکت بزنم.

نیم ساعت بعد ماشین رو جلوی شرکت متوقف کرد.
-ماشینت رو میبرم توی پارکینگ.

باشه ای گفتم و پیاده شدم.
محوطه رو پشت سر گذاشتم و بعد از جواب سلام نگهبان رو دادن سوار آسانسور شدم.

قبل از اینکه از آسانسور پیاده شم سر و صدای زن جوانی به گوشم خورد.
خودم رو به دفتر رسوندم و جلوی در ایستادم:

-اینجا چه خبره؟
کمند، منشی جوانم که ایستاده بود با دیدنم سریع سلام کرد.

سرم رو تکون دادم و نگاه دوختم به دختری که با پیراهن کوتاه و شلوار جین اخم کرده زیر لب غر میزد.

-پرسیدم اینجا چه خبره؟
-خوب شد خودتون اومدید. ایشون چند دقیقه ست اومدن و یک بند میگن نامزد مدیر عاملن و میخواستن داخل اتاقتون بشن. هر چیم براشون توضیح میدم که مدیر عامل اینجا شمایید متوجه نمیشن.

ابروهام بالا پریدند و اون با نیشخندی که تازه روی لب هاش نشسته بود گفت:
-باید بهشون بگی مدیر عامل اصلی کیه.

بی تفاوت بهش نزدیک شدم.

ـ اون وقت شما کی هستی که به من همچین دستوری میدی؟

با غرور سرش رو بالا گرفت و حالا که رو به روش ایستاده بودم با اون کفش های پاشنه ده سانتی یک سر و گردن ازش بلندتر بودم.

-من سارام. نامزد بامداد.
چشم هام ناخودآگاه رنگ تمسخر گرفتند.

می شناختمش… انگار تازه از نیویورک برگشته بود و من اصلا حوصله ی سر و کله زدن با افکار بچگانه ش رو نداشتم.

بی توجه بهش در حالی که به سمت اتاقم می رفتم خطاب به کمند گفتم:

-زنگ بزن به آقای معین بگو دختر خاله شون اومده ایران و راهش رو گم کرده. بگو بیان ببرن جایی که احتیاجی به کنترل و استفاده از ادب نداشته باشه.

-چشم خانم.
داخل اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم.

هنوز به میزم نرسیده بودم که در با سرعت باز شد:
-مثل اینکه نفهمیدی من کیم.

کمند انگار درگیر صحبت با بامداد بود که نتونست جلوی داخل اومدنش رو بگیره.
پشت میز نشستم و نگاهش کردم.

-چطوره که بامداد نامزد کرده و من خبر ندارم؟
ابروهاش بیشتر در هم رفتند:

-چرا تو باید خبر داشته باشی اصلا؟ انقدری ازت دل خوشی نداره که بخواد دعوتت کنه برای نامزدیمون. منم خیلی دلم نمیخواست روی خواهر شوهر دزدم رو ببینم.

اخم کردم.
بامداد هر چیزی که میگفت ممکن بود بهش حق بدم و از کوره در نرم اما اجازه نمی دادم اون دختر تازه به دوران رسیده بهم توهین کنه.

دستم رو روی میز کوبیدم و اون که تازه داشت روی مبل می نشست از جا پرید و بهت زده نگاهم کرد.
-من بهت اجازه دادم بشینی؟

-چی؟

-یک! رابطه ی من و بامداد فقط به خودمون ربط داره و هیچ کس حق نداره چیزی در موردش به زبون بیاره. دو! اینجا نامزد مدیر عامل بودن پست و مقام نیست.

از روی صندلی بلند شدم و محکم تر ادامه دادم:
-سه! نه بامداد اینجا مدیر عامله و نه تو نامزد بامدادی.

-من…
میون حرفش پریدم:

– همین الان نیمچه احترام باقی مونده ت رو بردار و برو داخل لابی منتظر پسر خاله ت بمون چون اصلا دوست ندارم نشونت بدم که تو واقعا رو به روی چه کسی ایستادی.

خشم توی چشم هاش نشست:
-حالت رو میگیرم صبر کن و ببین.
بعد از این حرفش از اتاق خارج شد و من با نفس عمیقی دوباره نشستم.

موس کم بود حالا وکیل دیگه ای هم برای بامداد پیدا شده بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا