رمان خدمتکار جذاب من پارت ۱۶

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

پوفی از روی کلافگی کشیدم.
یاسین خندید و نزدیک شد بهم. دوباره بغلم کرد و گفت:
+ چیزی نیست نگران نباش.
* اهم.

با شنیدن صدایی سمت در برگشتیم.
با دیدن زینب خانوم که تو چارچوب در ایستاده از هم جدا شدیم.
+ ادم وارد تویله هم میشه در میزنه. این چه طرز…..

حرف یاسینو قطع کردم:
– ای بابا اشکالی نداره.
جانم زینب خانوم.
* ببخشید آقا. اومدن برای نصب چراغ و این چیزا. گفتن اجازه بگیرم ازتون.

+ مشکلی نیست بگو کارشونو انجام بدن ما میریم بیرون حواست به همه چیز باشه.
زینب خانوم چشمی گفت و رفت.
– هنوز ساعت هشت و نیمه کجا میریم؟
+ بیرون.

– بیرون چخبره؟
+ خبرای خوب. بیای میبینی.
– خب بگو دیگه قراره چی بشه؟
– اینش سورپرایزه.
چش غره ای رفتم و باشه ای گفتم.

سمت اتاقم رفتم و لباسامو نگاهی انداختم.
مانتو سفیدمو برداشتم و روی میز گذاشتمش.
در اتاقو بستم و لباسامو دراوردم.
تو آیینه به خودم نگاهی انداختم.

من همون پریایی بودم که باباش از خونه بیرونش کرد اما الان داره زن یه آقازاده میشه.
باورشم سخت بود.
لباسامو پوشیدم و بیرون اومدم.

#یاسین

ازینکه بهش نگفتم قراره چه اتفاقی بیفته کمی کلافه شده بود.
باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادم.
+ نمیگی کجا داریم میریم؟
– نوچ.

با کلافگی باشه ای گفت و ساکت موند.
همینجور که میرفتیم ازش پرسیدم:
– پریا.
+ جان.
– مادرتو خیلی دوس داشتی؟
+ آره. حیف نیست امروزو ببینه.

– اگه دوسش داری همیشه تو قلبته.
+ آره ولی دیدنش … هعی بیخیال.
اگه اون بود من این همه سختی نمیکشیدم.
– اره دیگه منم پیدا نمیکردی راحت بودی.
+ منظورم این نبود.

خندیدم و گفتم:
– میدونم عزیزم شوخی کردم.
میشه چشماتو ببندی؟
+ چرا؟
– ببند دیگه گفتم سوپرایزه.
+باشه.

چشاشو بست و منم سرعتمو بیشتر کردم.
بعد از چند دقیقه جلوی بهشت زهرا بودیم.
-آروم پیاده شو.
+ چشامو میشه باز کنم؟
– نه بسته باشن.

پیاده شدم و سمتش رفتم. دستشو گرفتم و با خودم بردمش.
+ کجا داریم میریم یاسین؟ دارم میترسما.
-هیس. فقط باهام بیا.

#پریا

نمیدونستم یاسین چه فکری تو سرشه و داره منو کجا میبره.
دروغ چرا. یه کم ترسیده بودم.
باهاش رفتم تا ببینم قراره چه اتفاقی بیفته.

با صدای یاسین سر جام خشکم زد:
+ خب رسیدیم. حالا میتونی چشماتو باز کنی.
با ترس و لرز چشامو آروم باز کردم و روبه رومو نگاهی انداختم.
تو بهشت زهرا بودیم.

با خیره شدن به قبر روبه روم چشام پر از اشک شد.
کنار سنگ قبر مادرم نشستم و حالا اشکام بودن که رو گونه هام میلغزیدن.

یاسین کنارم نشست و شونه هامو بغل کرد.
+ آروم باش عشقم.
– یاسین تو از کجا اینجا رو بلد بودی.
+ کار سختی نبود. از بابات گرفتم.

سرمو پایین انداخته بودم و اشک میریختم که دستی روی دستم نشست.
با نگاه به رو به روم و دیدن چهره ی غم بار پدرم برای چند ثانیه قفل کردم.

* دخترم. منو ببخش که اون کارو باهات کردم.
از همون روز که تو آواره خیابون شدی من رو نداشتم که بیام سر مزار مادرت.
اما با حرفای یاسین و دیدن خوشبختیت امروز این جرأتو پیدا کردم که اینجا باشم.

– هیس. نمیخوام دوباره اون خاطرات یادم بیاد.
* باشه دخترم اما تو ماجرا رو نمیدونی.
شاید هر کسی بجای من بود چاره ای جز این کار نداشت.

#پارت۸۴

+راجب چی داری حرف میزنی ها؟ یه پدر اگه واقعا پدر باشه تحت هیچ شرایطی دختر جوونشو آواره خیابون نمیکنه.
یه پدر اگه پدر باشه کسیو که خودش به دنیا آورده تا لحظه مرگش پیش خودش نگه میداره.

یه پدر اگه پدر باشه….

– بسه پریا جان. بزار پدرت حرفاشو بزنه.‌
پدرم آروم اشکاشو پاک کرد و لب زد:
* وقتی مادرت مرد من خیلی سختی کشیدم.
تازه شرکت داشت سر و سامون میگرفت که با اون اتفاق همه چی عوض شد.

* با مرگ مادرت من خیلی بهم ریختم و خودتم شاهدش بودی. معتاد شده بودم و به کارای شرکت نمیرسیدم. همه چیزم شده بود دود.
وقتی به خودم اومدم که دیگه خیلی دیر شده بود.

وقتی به خودم اومدم که بجز کلی قرض و بدهی هیچی برام نمونده بود.
کسی که جای مادرتو گرفت و ازم خواست بین تو و اون یکی رو انتخاب کنم دختر همون شریکمه.

شریکی که وقتی دید تو لجن دست و پا میزنم و حسابی تو قرض افتادم از فرصت بهترین استفاده رو کرد.
سهم منو با قیمت خیلی پایین تر خرید و در عوض پرداخت قرضام ازم چک گرفت .

اما یه شرط سنگین این وسط بود
ازدواج با دخترش!!!!!
من میدونستم چی پیش میاد و این روزا رو پیش بینی میکردم.

اما هیچ راهی نداشتم.

#پارت۸۵

نمیدونستم بابام داره از چی حرف میزنه.
من حتی از یه جمله یه این حرفا هم خبر نداشتم.
دوباره گوشامو تیز کردم تا شاید بیشتر بفهمم.

*وقتی با اون زن ازدواج کردم هیچ علاقه ای بهش نداشتم.
فقط از روی اجبار دست به همچین کاری زده بودم و نمیدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد.
اگه یادت باشه دخترم گفته بودم برای یه سفر کاری میرم و یه ماهی نیستم.

تمام اون یه ماه من توی کمپ ترک اعتیاد بودم.
بعد از اون پیش شما برگشتم تا شاید بتونم دوباره زندگی کنم اما خیلی چیزا عوض شده بود.
تو هم مدام با اون زن سر جنگ و ناسازگاری داشتی.

هر روز کنار گوشم از بدیات میگفت و منم هیچی نمیتونستم بگم.
شاید تا حالا با خودت میگفتی من به راحتی تورو کنار گذاشتم اما اولین باری که درخواست کرد تورو از خونه بیرون کنم خیلی بد تو روش ایستادم.

باهاش دعوا کردم و سرش فریاد زدم.
به ساعت نکشیده پدرش زنگ زد و تهدید کرد.
که اگه یبار دیگه با دخترش بد رفتاری کنم یا حرفشو گوش ندم تمام اون چکارو میزاره اجرا به علاوه حق و حقوق و مهریه دخترش.

هیچ راهی برام نذاشته بودن. وقتی ازت خواستم از پیشمون بری کل اون روز پشت سرت اومدم تا ببینم چیکار میکنی.
وقتی اون سه نفر مزاحمت شدن من پشت سرت بودم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا