رمان ارمغان بامداد پارت ۱۵

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

اول فکر کردم شاید اشتباه دیدم اما من باز توی راه سایه ی کسی که تعقیبمون می کرد رو دیده بودم و اون نور فلاش برای عکس گرفتن بود.

فکر می کردم توی ونیز به خاطر نبود ماشین و سفرهای آبی تعقیب و گریز سخت باشه اما انگار یکی واقعا ما رو تحت نظر گرفته بود.

قدم هام رو به سمت بامداد تند کردم و شونه به شونه ش ایستادم.
موس همراهمون به این بازدید نیومده بود و انگار کارناوال ماسک براش جذاب تر از جدال من و بامداد بود.

نگاهش رو تا ساختمون های شهر دنبال کردم و بعد از سکوت کوتاهی لب زدم:
-از کی یکی رو اجیر کردی تا تحت نظر بگیرتم؟

ابروهاش بالا پریدند و با حالتی کنایه وار بهم چشم دوخت:

-خیلی خودت رو دست بالا گرفتی. واقعا فکر کردی وقتی خودم بهت نزدیکم و آمار لحظه به لحظه ت رو با چشم هام دارم کس دیگه ای رو هم وارد بازی می کنم؟

چشم هاش نشون نمی داد توی حرفش دروغی باشه.
من فقط می خواستم تیری توی تاریکی بندازم اما روش بامداد واقعا این نبود.

اون یا آدم های اطرافم رو می خرید و یا خودش به صورت مستقیم جلوم می ایستاد.
پشت انگشت شستم رو روی لب هام قرار دادم و متفکر گفتم:

-پس اونی که لحظه به لحظه مون رو زیر نظر داره کیه؟
چشم هاش ریز شدند:

-از کی حرف میزنی؟
سرم رو کج کردم.

ـ یک نفر از وقتی از هتل بیرون اومدیم دنبالمونه. فکر می کردم اشتباه می کنم اما چند بار موقع دید زدن و عکس گرفتن ازمون دیدمش.

ابروهاش کمی درهم رفتند و تلخ گفت:
-دیگه حق کی رو خوردی که من ازش خبر ندارم؟

نیش کلامش باعث شد دستم مشت بشه.
لبخند تصنعی ای زدم.

-اصلا نمی دونم چرا دارم در این باره با تو حرف می زنم وقتی هنوز توی توهمات خودت غرقی.

بعد از این حرفم ازش فاصله گرفتم و به مارکو و بقیه پیوستم.
بر خلاف بی تفاوتی ای که مقابلش پیشه می گرفتم هر حرف طعنه آمیزش که به سمت قلبم پرتاب می شد به هدف می خورد.

چشم هام رو باز به اون ستون دوختم و اون انگار فهمیده بود متوجهش شدم که خبری ازش نبود.

سرم رو تکون دادم.
باید در این باره با مهام حرف می زدم.

***

با لبخند به نمایش خیابانی خیره شده بود و نوشیدنی ای که روی سکوی کناری پخش میشد رو به لب هام نزدیک می کردم.

این شهر توی این ایام واقعا رویایی می شد و شانس زیادی داشتیم که زمان بازدید و آغاز پروژه درست به فوریه خورده بود.

کارناوال ونیز یکی از بهترین دیدنی جهان بود.

اون ها هر سال توی این ایام لباس های عجیب می پوشیدند و ماسک بر صورت می زدند و بی وقفه به شادی و پایکوبی می پرداختند.

این کارشون به نوعی مقابله با نژاد پرستی و فاصله ی طبقاتی بود و این سنت قدیمی واقعا دوست داشتنی بود.

صدای زنگ گوشیم باعث شد حواسم از نمایش پرت بشه.
چتر توی دستم رو به دیوار تکیه دادم و با دست آزادم هندزفری بی سیم توی گوشم رو لمس کردم.

صدای مهام توی گوشم پیچید:
-کجایی؟ پیدات نمی کنم.
-دور و اطراف هتلم. طوری شده؟

-فکر کنم فهمیدم ماجرای کسی که تعقیبمون می کرد چیه.
ابروهام بهم نزدیک شدند و در حالی که چتر رو دوباره توی دستم گرفته بودم و به سکو نزدیک می شدم لب زدم:

-خوب؟
-اون شرکتی که سخت در حال تلاش بود این پروژه رو از چنگمون دربیاره به خاطر داری؟

لیوان رو روی سکو گذاشتم.
-همونی که مدیرعاملش همون پسره ی دو رگه ی ایران و فرانسه بود؟

-آره همون! بهم خبر دادن همین الان توی ونیزه. این جور که معلومه اون هنوز از پروژه دست نکشیده.
لعنتی توی دلم بهش فرستادم.

ـ فکر میکنی کسی که مدام ازمون عکس میگیره از طرف همونه؟

-به احتمال نود درصد خودشه. نمی دونیم برنامه ش چیه و فکر کنم بهتره بچه ها رو نزدیک خودمون جمع کنیم و تو هم هر چه سریعتر برگرد هتل. امضای تو پای این قرارداد لازمه.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-بر می گردم… تو هم بامداد و موس رو پیدا کن. الان چیزی که اهمیت داره فقط این پروژه ست و ما هم هنوز سر مدیر عامل به توافق نرسیدیم. بهش احتیاج داریم. ممکنه اونم هدف قرار بگیره.

-باشه پیداش می کنم.
تماس رو قطع کردم و چتر رو توی دستم فشردم.

نمی دونم چه زمانی قرار بود با خیال راحت توی خیابون ها قدم بزنم و فقط به لذت و تفریح فکر کنم.

راهم رو با فاصله از جمعیت به سمت هتل کج کردم اما نور فلاش که توی چشمم خورد باعث شد متوقف بشم.
با سرعت نگاهم رو به منبعش دوختم.

این بار به وضوح دیدمش.
وقتی فهمید متوجهش شدم خودش رو توی یکی از کوچه ها پنهان کرد.
لبم رو گزیدم.

برام عجیب بود که توی همه ی این مدت فلاش دوربینش رو خاموش نمی کرد و غیرممکن بود نفهمیده باشه من می دیدمش.

زنی که پیش روم بود رو پس زدم و با قدم هایی سریع به سمت همون کوچه رفتم.

باید گیرش می انداختم و همین که فرد تعقیب کننده مرد نبود برای من یک پوئن مثبت حساب می شد.

به انتهای کوچه که رسیدم باز هم دیدمش که داشت توی پیچ کوچه ی بعدی ناپدید میشد.

باید قبل از اینکه سوار یکی از قایق ها می شد توی همین محله می گرفتمش.
چند تا کوچه ی دیگه هم پشت سرش رفتم و به خودم که اومدم جایی پرت و خلوت رو پیش روم دیدم.

چرخی دور خودم زدم و نفسم رو بیرون دادم.
قبل از اینکه بخوام راه دیگه ای انتخاب کنم برای رسیدن بهش سایه ی کسی که از پشت سر داشت بهم نزدیک میشد رو روی دیوار مقابلم دیدم.

چتر رو محکم تر گرفتم و نگاهم خیره ی سایه شد.

باید فاصله مون رو تخمین می زدم و وقتی که حس کردم زمان مناسب رسیده با سرعت چرخیدم و چتر رو توی سرم مردی که داشت بهم نزدیک می شد کوبیدم.

خوشبختانه قد و فاصله رو خیلی خوب حدس زده بودم.
مرد کمی عقب رفت و خشمگین نگاهم کرد.

اون مرد رو قبلا هم دیده بودم و مهام راست می گفت…
اون مرد یکی از محافظ های همون رییس پرادعا و خطرناک بود.

خواست قدمی به سمتم برداره که من با چتر توی پاش کوبیدم.
باید هر طور که میشد با فاصله زمینش می زدم.

اگر لمسم می کرد همه چیز خراب می شد و کسی هم توی همچین جایی به دادم نمی رسید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا