رمان خدمتکار جذاب من پارت ۱۴

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

-نمیدونستم انقد منحرفی.
رومو برگردوندم و با چشم غره گفتم:
+ منحرف نیستم لحن تو بد بود.
خندید و سمت اتاقش رفت.
+ کجا؟

– اگه اجازه بدین حموم.
+ حموم چخبره.
با تعجب نگام کرد و گفت:
– میرم بیل بزنم.
+ تو حموم بیل بزنی؟

نیشخندی زد و با طعنه گفت:
– چته پریا این سوالا چیه؟
به خودم اومدم. سرمو پایین انداختم و مظلومانه جواب دادم:

+ همش از استرس زیادیه. زود بیا بیرون منم برم دوش بگیرم. راستی ارایشگاه چیشد.؟؟
– وای خوب شد گفتی. از امیر نپرسیدیم چه ساعتی باید بریم اونجا.
+ خب شماره وآدرسشو که داری خودت زنگ بزن.

باشه ای زیر لب گفت و سمت کتش رفت.
تیکه کاغذی که روش ادرس و شماره ارایشگاه بود برداشت و از روش تلفنشو گرفت:
+سلام خسته نباشید. ارایشگاه پارمیس؟
-. . . . . .
+ ببخشید آقای امیر صلاحی برامون وقت گرفته بودن برای فردا. خواستم ببینم چه ساعتی بیایم.
– . . . . .
+باشه حتما خیلی ممنون.

+ چی گفت یاسین؟
– فردا ساعت ۱ ظهر.

#یاسین

حال دگرگونی داشتم همه چی برام مثل یه داستان گنگ بود.
ناراحتی پریا سر خانواده ش داشت عذابم میداد.
بیخیال لباسامو برداشتم و سمت حموم رفتم .

زیر دوش خاطرات قبل ازین و مرور میکردم.
روزایی که با خوش گذرونی با دوستام گذشت.
عمری که تنها تو این خونه درندشت گذروندم.
کارا و معاملاتی که کردم و….

عجب زندگی داشتم!
هیچی توش کم نبود.
منظورم مال و اموال و داراییام نیست. مال و اموالی که دلخوشی نیاره بدرد نمیخوره.
منظورم تنهایی و غم و دردایی بود که از کوچیکی با رفتن پدر و مادرم شروع شده بود.

پوزخندی زدم.
به خودم اومدم.
* بیخیال یاسین الان دیگه اوضاع تغییر کرده. قراره کسی کنارت باشه که زندگیتو بسازه.
کسی که شریک زندگیت باشه و به زندگیت رنگ و بو بده.

لبخندی از روی رضایت زدم.
با صدای در به خودم اومدم:
+ یاسین داری چیکار میکنی میشه بیای بیرون زودتر منم دوش بگیرم؟.
سرمو از لای در بیرون بردم و گفتم:

– دو دیقه صبر کنی چیزی میشه؟
+ نه ولی خب زینب خانوم رفت تنها میترسم اینجا.
حس شیطنتم گل کرد.

دست پریا رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم.
آوردمش داخل حموم و درو بستم.
به صورتش که نگاه کردم نمیدونستم بخندم یا اخم کنم.
+ د..داری چیکار میکنی یاسین؟

– کار خاصی نمیکنم عشقم تنها میترسه آوردمش پیش خودم.
سرشو اروم و با ترس سمت پایین تنه م حرکت داد.
+ تـ.. تو لختی یاسین ما نامحرمیم هنوز.

– بیخیال بابا. وقتی عاشق همیم یعنی محرمیم. اون چند تا آیه فقط برای فهم بقیه س.
تا حالا هم چند بار بهم دست زدیم یادت نرفته که؟
+ اره اما..

– اما نداره.
کشیدمش تو بغلم و با همون لباسای بیرونش بردمش زیر دوش.
مثل یه بچه سرشو گذاشته بود رو سینه م و حرف نمیزد.
بعد از چند سال حس آرامش داشتم.

بوسه ای روی پیشونیش کاشتم.
سرشو ازم جدا کرد و به چشام زل زد.
طاقت نیاوردم.
لبامو روی لباش گذاشتم و حسابی خوردمشون.
داشتم دیوونه میشدم از عطر تنش.

رفتم سمت لباساش. یکی یکی دراوردمشون و حالا لخت مادرزاد تو بغل همدیگه بودیم.
دوباره شروع کردم به بازی گرفتن لباش.
انقد وحش بوی بدنش شده بودم که نمیدونستم چیکار میکنم….

برای اولین بار داشتم با یه دختر رابطه برقرار میکردم.
بدجوری دیوونه ش شده بودم.
پریا ساکت بود و فقط همراهیم میکرد.

سرمو نزدیک گوشش بردم و لب زدم:
+ پریا.
با لحن هاتی جواب داد:
-جونم…اه.
+ میخوامت پریا.

– منم میخوامت عشقم.
از خود بیخود شده بود.
دستمو نوازش وار روی اندام زنانه ش حرکت دادم و سمت پایین تنه ش رفتم.
با برخورد دستم به اندامش وحشی تر شدم.

گاز بعدی رو از گلوش گرفتم که جیغ بلندی کشید.
از درد بدنمو چنگی زد و با فریاد گفت:
– آاااخخخ یواش تر عشقمممم.
با فریادش لرزیدم.

به خودم اومدم من داشتم چیکار میکردم؟
کمی ازش فاصله گرفتم.
تو چشماش نگاه کردم و دوباره تو اغوشم کشیدمش.
تا به حال همچین حسی رو تجربه نکرده بودم.

بوسه ای روی پیشونیش کاشتم و محکم به خودم چسبوندمش.
نمیدونم چرا بی هوا گریه م گرفت.
انگار که دلتنگی خاصی داشته باشم.

+ پریا خیلی عاشقتم.

+ چرا گریه میکنی یاسین؟
– چیزی نیست. به نظرم بسه نه؟ بریم بیرون؟
سرشو روی سینه م چسبوند و لب زد:
+ نه. نمیخوام بغلتو از دست بدم.

محکم تربغلش کردم و باشه ای گفتم:
-اما میشه بیرون از حمومم بغلت کنم. روی تخت….
مکثی کرد و بعد چشمی گفت.
اومدیم تو رختکن.

لباسای خیس شدشو خواست در بیاره که با دیدنم مکثی کرد.
+ دوتایی نمیشه لباس عوض کنیم نه؟
بزار من چشامو بگیرم تو لباس عوض کن.
خندیدم و منتظر موندم.

چشماشو که بست شرت خیسمو دراوردم و حوله دورم پیچیدم.
– چشاتو باز کن.
تا لباسای خیستو در بیاری من میرم حوله و لباس خشک بیارم.

باشه ای زیر لب گفت و از حموم درومدم.
سمت اتاقش رفتم و حوله و یه دست لباس برداشتم.
دوباره سمت حموم رفتم و در زدم:
– حوله و لباساتو میزارم همینجا بردار.

یه قدم بیشتر دور نشده بودم که صدای جیغ پریا منو با دو سمت حموم کشوند:
– چیشده؟؟؟؟؟
+ سوسککککک.
زود درو باز کردم و رفتم داخل.
با دیدن سوسکی که کف حموم بود دمپایی رو کوبیدم روش.

برگشتم و گفتم اینم از این. با دیدن بدن لخت پریا دهنم باز موند….

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا