رمان ارمغان بامداد پارت ۱۴

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

در حالی که لبش رو می گزید گفت:
-انتظار داشتم اون پسره زبونت رو با اون سفته ها کوتاه کنه.
این بار به آرومی خندیدم:

-شما هیچ وقت قابلیت پیش بینی درست رو نداشتید. بامداد معین برادر خوانده ی منه. ما فامیل هم دیگه هستیم و اگر گوشت هم رو هم بخوریم استخوون هامون رو دور نمی ریزیم.

قبل از اینکه بخواد حرف دیگه ای بزنه سلین من رو صدا کرد و من بعد از تکون کوتاه سرم ازش دور شدم و به سمت سلین رفتم.

-چیزی شده؟
-باید برای مصاحبه آماده بشید.
نگاهم رو بهش دوختم:

-زمانش نیم ساعت دیگه نبود؟
در حالی که چشم هاش به کرم بود لب زد:

-فکر کردم بهتره توی این شرایط زودتر برگذار بشه.
لبخند پررنگی زدم و در حالی که شونه ش رو به نشونه ی تشکر لمس می کردم لب زدم:

-خوبه که وقت شناسیت روز به روز قوی تر میشه.
سرش رو برام خم کرد.
-پرواز ونیز چی شد؟

-صبح زود پرواز دارید.
نگاهم خیره ی خبرنگار ها شد و من دوباره باید منتظر ضربه ی بامداد می موندم…

و صد البته که بعد از رسیدن به ونیز باید توضیحات زیادی میدادم بابت لغو پرواز توی دقیقه ی نود!

***

-دلم میخواد خفه ت کنم. خودت رفتی عشق و حال من رو تنها ول کردی اینجا تا کارهات رو ماله بکشم. زبونم مو در آورد تا این مهندس های پر ادعا رو راضی کنم و میونه رو نگه دارم. دیرتر اومده بودی ول می کردن می رفتن.

تکه ی دیگری از شکلات تخته ای کندم و توی دهانم گذاشتم.
-اصلا گوش میدی به حرف هام؟

-غر زدن هات رو از حفظم. احتیاجی به گوش کردن نیست.
با کوبیدن لیوانش روی میز توجه ی کل لابی به سمتمون کشیده شد و همین باعث شد بچه های شرکت که تازه وارد لابی هتل شده بودند متوجهمون بشن.

شکلات تخته ای رو توی کیفم گذاشتم و از جا بلند شدم.
نکاهم رو روی همه شون که داشتند به سمتمون می اومدند چرخوندم.

کلاه بافت فرانسوی روی سرم رو صاف کردم و رو به مهام لب زدم:
-بامداد و موس رو نمی بینم.

-منم از صبح ندیدمشون. امکان نداره خبر رسیدنت به ونیز رو نشنیده باشن. احتمالا منتظر زمان مناسب برای خراب شدن سرت هستند.

با رسیدن بقیه فرصت حرف دیگه ای نشد.
مهندس عظیمی که رییس گروه پیمانکار بود با نارضایتی بحث رو شروع کرد:

-چه عجب خانم فتحی! قرار نبود با هم توی پرواز باشیم؟

لبخند کوتاهی زدم:
-متاسفانه مجبور شدم به خاطر فشن شو کمی توی سفر اختلال ایجاد کنم.
-اما ما قرار بود جلسه داشته باشیم!

-حالا که نداشتیم.
ابروهاش درهم رفتند.
-مشکل ما هم دقیقا همینه. شما خبر داشتید زمان جلسه تغییری نکرده؟

صدام رو صاف کردم:
-راستش من از ابتدا این رو می دونستم و خودمم درخواست دادم که با همون برنامه ی قبلی پیش بریم.

پوزخند روی لب های عظیمی نشست:
-شما که از همون ابتدا می تونستید انقدر راحت نفوذ داشته باشید پس چرا توی جلسه ی هیئت مدیره ما رو انقدر بی دفاع جلوه دادین؟

-آقای عظیمی شما بچه های پروژه رو با مکان و شرایط آشنا کردید؟
حق به جانب گفت:

-معلومه! من روی ماکت و نقشه…
میون حرفش پریدم:

-این پروژه رو انقدر راحت و ساده می بینید؟ با دیدن یک ماکت و نقشه میخواید کار به بهترین نحو انجام بشه؟ ما باید توی جلسه ای که در پیش داریم کاملا بر پروژه مسلط باشیم تا بتونیم کنفرانس خوبی بدیم. در واقع من وقتی دقیقه ی نود تحول رو متوجه شدم از آقای محسنی خواستم خللی توی پرواز ایجاد نکنن تا ما فرصت آشنایی بیشتر رو داشته باشیم. در ضمن فراموش کردید جناب معین تازه از آمریکا به ما پیوستن؟ ایشون هم باید با همه ی شرایط و جوانب آشنا می شدند. این سفر زودرس علاوه بر اینکه هیچ ضرری به ما وارد نمی کنه باعث میشه شرایطمون رو حداقل پنجاه درصد بهتر کنیم.

ـ اما…
باز هم میون حرفش پریدم:

-این سفر تفریحی هم حساب میشه. ما تا زمان جلسه و آغاز پروژه دو روز وقت داریم و بعد از بازدید اولیه از مکان می تونید باقی این دو روز رو با هزینه ی شرکت به سیاحت و تفریح بپردازید.

آوردن عبارت “هزینه ی شرکت” نا رضایتی رو به وضوح از چشم هاشون فراری داد و عظیمی هم دیگه تلاشی برای سرزنش و مخالفت نکرد.

-حالا می تونید برگردید سراغ کارهای خودتون. فردا صبح برای بازدید می ریم و بعدم می تونیم به فستیوال ماسک ونیز بپیوندیم. میدونید که چه زمانی اومدیم به اینجا!

کم کم جمعیت متفرق شدند و من دوباره روی مبل نشستم.
قبل از این که به خاطر این سخنرانی نفسی تازه کنم صدای بامداد از پشت سرم بلند شد:

-فکر میکنم باید توی تعیین زمان بازدید با من مشورت کنی.
پیشونیم رو ماساژدادم و اون مبل رو دور زد و رو به روم نشست.

نکاهم رو بهش دوختم.
موهاش رو پشت سرش بسته بود و گوجه ای کرده بود.

-حالا میخوای چیکار کنی؟ زمانش رو تغییر بدی؟
خونسرد زانوش رو لمس کرد:

-به زودی باید در مورد ماجرای مدیر عامل با هم صحبت کنیم.

ـ مطمئنا الان زمان مناسبی نیست.
نیشخند زد:

-آره خوب…وقت زیادی داریم برای اینکه خودت مدیر عاملی رو دو دستی تقدیمم کنی.
از جا بلند شدم.

-ترجیح می دادم بابت این موضوع به موقعش باهات بحث کنم.
خواستم برم که صداش نگهم داشت:

-کجا؟ نمیخوای با برادر خوانده ت یه نوشیدنی بخوری؟
سرم رو به سمتش چرخوندم و با لبخند لب زدم:

-اونم به موقعش.

***

-چیزی که اینجا رو انقدر مورد توجه قرار داده موقعیتشه. همون طور که می بینید علاوه بر نزدیکی زیاد به ونیز خشکی زیادی نسبت به باقی مکان های این ناحیه داره. ویوی اون هم دقیقا رو به روی شهره به خاطر همین ما ازتون مکانی میخوایم که علاوه بر تجاری
بودنش توی تفریح هم حرف اول رو بزنه.

نگاهم رو به قایق هایی که دور و اطراف شهر در حال حرکت بودند دوختم و حرف های مارکو حالا حالاها ادامه داشت انگار.

سرم رو برای پیدا کردن بامداد چرخوندم و قبل از اینکه پیداش کنم احساس کردم نور فلاش رو از پشت یکی از ستون ها دیدم.

با چشم های ریز شده دقیق تر که شدم سایه ای انگار خیلی سریع از اونجا گذشت.
گنگ سرم رو تکون دادم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا