رمان ارمغان بامداد پارت ۱۳

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

این ماجرا اینجا موقتا تموم می شد و ما به ونیز می رفتیم…
اما مشکل اصلی وقتی بود که همه متوجه میشدن زمان جلسه تغییری نکرده.

مارکو می تونست بهانه ی خوبی مثل بازرسی آخر از مکان رو جور کنه اما باز هم آشوب داخلی ایجاد میشد و بامداد مطمئنا ساکت نمی موند.

جلسه بالاخره با تعیین زمان پرواز به اتمام رسید و هیئت مدیره یکی بعد از دیگری بیرون رفتند.

وقتی همه رفتند و فقط من و محسنی موندیم قبل از اینکه خارج بشه صداش زدم:
-آقای محسنی؟

چرخید سمتم:
-بله؟
اون بعد از من و بامداد سهام دار ارشد بود و من باید توجیهش می کردم.

-ازتون درخواستی دارم.
دوباره روی صندلی نشست.
-بفرمایید.

-میخوام که قبل و بعد از پرواز شما تحت هر شرایطی از این پروژه حمایت کنید.
دقیق نگاهم کرد و من ادامه دادم:

-مطمئنا این پروژه برای شما به عنوان سهامدار ارشد سود زیادی خواهد شد.
-مشکلی قراره پیش بیاد؟

ابروهام رو بالا انداختم:

ـ هیچ کس از آینده خبر نداره. متوجه ی منظورم هستید؟
سرش رو تکون داد:

-شما میخواید هر اتفاقی که افتاد این پروژه با موفقیت انجام بشه و کسی اعتراضی نداشته باشه. درسته؟

-خوشحالم که حرف هم رو خوب می فهمیم.
-من می تونم این کار رو براتون انجام بدم اما میدونید که روی آقای معین تسلطی ندارم.

-نگران ایشون نباشید.
در واقع این خودم بودم که باید نگران عکس العمل و حرکت بعدی بامداد می موندم.

دستم رو روی گردنم کشیدم و از جا بلند شدم.
-روز خوش آقای محسنی.

از سالن که خارج شدم نگاهم روی بامداد نشست.
درست توی درگاه راهرو ایستاده بود و نگاهم می کرد.

به سمتش رفتم و قبل از این که از کنارش رد شم صداش رو شنیدم:
-از عکس العمل سریعت خوشم اومد.

درست شونه به شونه در امتداد هم ایستاده بودیم.
از گوشه ی چشم نگاهش کردم:

-من بلدم چطور خودم رو از تنگنا بیرون بکشم. برای من هیچ وقت “تنها راه” وجود نداره.

سرش رو تکون داد:

ـ خوبه! با این کار متوجه شدم که میتونم برای انتقام دستم رو باز بذارم. دیگه قرار نیست دلم برات بسوزه.

کلامش تماما رنگ و بوی کینه و خطر داشت.
انگار باید منتظر اتفاقی چندیدن برابر بیشتر از ممنوع الخروجی می بودم.

***

پاهام رو روی هم انداخته بودم و بی توجه به نگاه سنگین بامداد به تابلوی اعلانات خیره شده بودم.

شماره ی پرواز ما که اعلام شد همه از جا بلند شدیم.
نگاهم رو به مهام دوختم و بلیت رو سمتش گرفتم.

-چمدونم رو همراه خودت ببر.
سرش رو تکون داد و وقتی همه به سمت گیت رفتند و از من غافل شدند قدم هام رو به سمت سرویس بهداشتی تند کردم.

قبل از این که داخل راهرو بپیچم و دیدم رو از بقیه از دست بدم نگاهم توی چشم های بامداد قفل شد.

لبخند کوتاهی زدم و وارد سرویس بهداشتی شدم.
نگاهم رو از داخل آیینه به خودم دوختم.

یک ساعتی باید صبر میکردم تا پرواز آنکارا و چقدر خوب که موس هم قرار بود به ونیز بیاد.
این طوری خیالم راحت تر بود.

نفس عمیقی کشیدم و رژ لبم رو پررنگ تر از قبل روی لب هام کشیدم.

فردا باز هم وقت درخشش بود.
من باز هم می درخشیدم و هیچ چیز برای خودم تغییر نمی کرد.

به خودم پوزخند زدم.
من حتی قدر ایستادن پای علاقه م و رویارویی با حقیقت رو هم نداشتم.

تصویر خودم رو توی آیینه لمس کردم:
-تو برای خودت هیچی نیستی ملکه… طبل تو خالی!

***

جام نوشیدنیم رو همراه با بقیه بالا بردم.
چشم های همه شون پر از برق بود و هیچ کدوم امشب بدون سود نمونده بودند.

مدل ها با همون لباس هایی که تنشون بود هنوز گاهی میون جمعیت چرخ می زدند و نگاه حسرت بار خیلی ها هنوز روشون بود.

صدای کرم ییلماز پدر ساواش رو از کنارم شنیدم:
-از مانکن های تکی استفاده کردی. از اون دختره خوشم اومده.

رد نگاهش رو دنبال کردم و چشم های هرز رفته ش این بار نازلی رو هدف گرفته.

-اگر بتونی یه قرار بچینی برامون توی یک هتل…
میون حرفش پریدم و محکم لب زدم:

-مانکن های من تنها وظیفه شون نمایش دادن چیزهاییه که به تن کردند… نه بیشتر و نه کمتر. بهتره شما به خاطر برطرف کردن امیالتون از روسپی خونه ها کمک بگیرین.

شوکه شده لب زد:

ـ چطور میتونی به خودت اجازه بدی انقدر بی پرده باهام حرف بزنی؟ این رو به هر کس می گفتم بی درنگ کاری که میخواستم رو برام انجام می داد.

از گوشه ی چشم نگاهش کردم:
-چیز تازه ای نیست که بخواید متعجب بشید… من همیشه متفاوت بودم.

از اون حالت بیرون اومد و با خنده ی تصنعی ای سرش رو تکون داد:
-بله بله می دونم… حتی توی ایجاد آشوب هم آدم ها رو غافلگیر می کنی.

با یادآوری آخرین شب سپری شده توی این شهر جام میون انگشت هام فشرده شد.

-شاید چون با هر کس به اندازه ی لیاقتش رفتار میکنم آدم ها رو غافلگیر می کنه.

مستقیم بهش چشم دوختم:
-من عادت به ظاهر سازی ندارم.

-به هر حال آدم ها همیشه برای رک بودنشون تاوان میدن. اگر ساواش از شکایت صرفه نظر نمی کرد دوست داشتم توی دادگاه هم وضعیتت رو می دیدم.

یک تای ابروم رو بالا بردم:

-واقعا ساواش شکایت نکرده؟ حیف شد چون من به زودی ازش شکایت می کنم. هم برای تجاوزش به حریم خصوصیم و هم برای واگذاری سفته های ضمانت.

از میون دندون های بهم فشرده شده ش غرید:
-تجاوز؟
-نمی دونستید؟ هر گونه لمس بدون اجازه حکم تجاوز رو داره.

صورتش از خشم سرخ شده بود اما خیلی سعی خودش رو می کرد که علنا چیزی رو بروز نده.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا