رمان خدمتکار جذاب من پارت ۱۲

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

انگار که خیالش راحت شده باشه کنارم راه افتاد.
سوار ماشین شدیم.
ازش آدرسو پرسیدم و سمت خونشون راه افتادم.
همش تو خودش بود.

تو این چند وقت هیچوقت اینجوری ندیدمش.
بشکنی زدم تا به خودش بیاد:
+ نگران نباش دختر. من درستش میکنم.
بعدشم هیچ پدر و مادری از خوشبختی بچه شون بدشون نمیاد.
خدارو شمر چیزی کم ندارم که بخوان مخالفت کنن.

– نه ولی تو زن بابامو نمیشناسی. نمیدونم چه مشکلی باهام داره که انقد آزارم میداد.
سکوت کردم.
بعد از یه ساعت رانندگی تو ترافیک سنگین تهران بالاخره به یه کوچه ی باریک رسیدیم.

ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم.
پریا جلوتر راه افتاد. جلوی در مشکی رنگی ایستادو گفت:
– همینجاست.
+ اسم بابات چیه؟
– نادر…..نادر لطفی.

زنگ درو زدم.
آیفون به صدا درومد:
* بله؟
+ منزل آقای لطفی؟
* بله بفرمایید.
+ میشه به آقا نادر بگین بیان دم در.

بعد از چند دقیقه یه مرد تقریبا قد کوتاه و میان سال جلوی در ظاهر شد.
پریا با دیدنش اشک تو چشماش جمع شد و پشت سرم خودشو مخفی کرد.

پدرش خیلی بهت زده شده بود.
نزدیک تر اومد و گفت:
* د….دخترم واقعا خودتی؟

پریا اشکاشو پاک کرد و گفت:
– دختر؟ کدوم آدمی دختر جوونشو تو خیابون ول میکنه ؟ کدوم پدری…
حرفشو قطع کردم:
+آروم باش عزیزم.

جلو رفتم و به پدرش سلام کردم:
+ سلام آقا. نمیخوام زیاد وقتتونو بگیرم.
من عاشق دخترتونم و میخوام باهاش ازدواج کنم. از نظر مادی و غیر مادی چیزی کم ندارم. فقط موندیم به حضور شما تویه مجلس عقد و امضاتون.

انگار که جا خورده باشه.
حلقه اشک تو چشماش مشخص بود.
* ازدواج؟ اونم با دختر من؟
چجوری آشنا شدین؟ چیشده که همچین آدمی عاشق دختره بیچاره ی من شده؟

استغفراللهی زیر لب گفتم:
+ بیچاره کسیه که دخترشو تو خیابون….
– نه یاسین.
صدای پریا حرفمو تو گلو خفه کرد.
– بابا تو زندگی همین یه بار برام پدری کن.
فردا شناسنامه مو بردار و بیا محضری که آدرسشو میدم. اگه به زنت نگی خیلی بهتره.

قطره ی اشکی از کنار چشم پدرش چکید.
* باشه دخترم. آدرسو بهم بده.
کارتی که از قبل تو جیبم داشتم دراوردم و بهش دادم:
+ فردا تماس بگیرین تا آدرسو بهتون بدم.
سری به نشونه تایید تکون داد.

خداحافظی کردم و رو به پریا گفتم:
+ بریم پریا دیگه بسه.
برای چند لحظه تو چشمای پدرش خیره شد.
اشکاشو با پشت دست پاک کرد و با یه خداحافظی از پدرش دور شد.

تقریبا سر کوچه رسیده بودیم که صدای پدرش متوقفمون کرد.

* پریا. وایساـ
دوتایی سمتش برگشتیم.
با گریه دست پریا رو گرفت و روی سینه ش گذاشت:
* دخترم منو ببخش. تو شرایط زندگی منو میدونی. منم و یه سه دنگ مغازه که توش کار میکنم.

اگه با همسرم مخالفت میکردم ازم طلاق میگرفت.
طلاق گرفتنش برابر بود با آوارگی و دربدری جفتمون.
– باهم آواره میشدیم بهتر بود یا اینکه دخترتو بین این جماعته گرگ رها کنی؟

* منو ببخش دخترم.
پریا بدون حرف چرخید سمت ماشین و سوار ماشین شد.
تا از کوچه ی پدریش دور شدیم بلند زد زیر گریه.
ماشینو نگه داشتم و دستشو تو دستم گرفتم:

+ آروم باش پریا جان. تو دیگه منو داری. نیاز نیست به کسی جز من فکر کنی. زندگیی برات بسازم که همه ی این محل انگشت به دهن بمونن.
دوباره ماشینو روشن کردم و راه افتادم.
چند خیابون بالاتر یه دکه دیدم.
پیاده شدم و یه شیشه خریدم.
اومدم سمت پریا و شیشه رو سمتش گرفتم:
+ بیا صورتتو بشور میخوایم بریم خرید.

– میشه خریدو بزاریم برای بعد؟ اصلا حال و حوصله ندارم.
+ بعد؟ کدوم بعد؟ کمتر از ۲۴ ساعت دیگه شما به عقد اینجانب درومدین. وقتی نمونده.
زورکی خندید و شیشه رو ازم گرفت.

کنار جوب صورتشو شست و سمت بازار راه افتادیم.
تا وارد پاساژ شدیم یاد امیر افتادم:
+ اوه اوه دیدی چیشد؟
– چیشد؟
+ به امیر و بچه ها خبر ندادم.

– از اولشم قرار بود بی سر و صدا باشه.
+ بی سر و صدا درسته.اما اینکه هیشکی نباشه درست نیست هوم؟
سری به نشانه تایید تکون دادم.
+ پس تا تو به لباسا نگاه میکنی من برم پیش امیر و بیام.

#پریا

باشه ای زیر لب گفتم و سمت ویترین مغازه ها رفتم.
به فکر فرو رفتم.
وای پریا داری چیکار میکنی. اصلا حواست هست؟
کمتر از یه ماه این همه اتفاق.

الانم داری ازدواج میکنی . اونم با کسی که کمتر از یه ماهه میشناسیش.
ترسی به دلم افتاده بود.
اگه این رابطه به بن بست میخورد چی؟
اگه نمیتونستیم باهم راه بیایم چی؟

* به به مبارکا باشه زن داداش. چه عجله ای برای عقد کنون دارین شما.
با شنیدن صدای امیر لبخندی زدم و سمتش برگشتم:
– شرمنده یهویی شد.
* خواهش میکنم. تا باشه ازین یهوییا.

+ امیر اینارو ولش. یه آرایشگاه خوب برام ردیف کن. بین کسایی که ازت جنس میگیرن حتما هست دیگه؟
* به!! پس چی. یه ارایشگاه سراغ دارم اوم. عالی. نامبر وان.
تا شما لباس ببینین میرم باهاش هماهنگ کنم.

اینارو گفت و سمت مغازه ش رفت:
+ خب پریا. چیزی پسندیدی؟
– نه یاسین تو فکر بودم.
+ ای بابا. بیخیال دیگه. دیدی که بابات اوکی داد.
– فکرم درگیر اون نیست. درگیر اینه که کمتر از یه ماه این همه اتفاق. اگه…

+ اگه چی؟ اگه من تو زرد از آب در بیام چی میشه؟
هیچی میتونی بری و صیغه ی عقدو باطل کنی. قرار نیست اسم بزنیم تو شناسنامه که. نامزدی برای آشناییه مگه غیر ازینه؟
پوفی کشیدم و شونه ای بالا انداختم.

شروع کردیم به گشتن. ازین مغازه به اون مغازه.
بعد از یه ساعت گشتن بالاخره یه لباس پیدا شد که نظر یاسینو جلب کنه.

وارد مغازه شدیم و رفتم برای پرو لباس.
پوشیدمش و بعد با کمک فروشنده مرتبش کردم.
تو آیینه که به خودم نگاه میکردم خجالت میکشیدم جلوی یاسین ظاهر شم.

به سختی خودمو قانع کردم و از اتاق پرو بیرون رفتم.
تا چشمام به چشمای یاسین خورد از خجالت چشمامو بستم.

صدای خنده ی یاسین و فروشنده باعث شد چشمامو باز کنم و بهشون نگاه کنم.
+ به به. عروس خانوم . نظرتون چیه اقا داماد؟
یاسین سر تا پامو بر انداز کرد و گفت:

– اصن خوده مانکنه.
باهم زدیم زیر خنده.
یاسین نزدیک ت اومد:
– نظرخودت چیه؟
تو چشاش خیره شدم و جواب دادم:
* چیزی که تو بخری امکان نداره بد باشه.

پوزخندی زد
جدی ترشد و رو به فروشنده گفت:
– همینو برامون آماده کنین.
لباسو دراوردم و یاسین رفت تاپولشو حساب کنه.
دوباره به فکر فرو رفتم.

تو فکر این بودم که بابام واقعا میاد یا نه؟
با صدای یاسین به خودم اومدم:
– خب عروس خانوم.بریم سر خریدای بعدی یا چی؟
+ اوهوم بریم.

– فکر کنم نوبت لباس منه مگه نه؟
+ بله آقا یاسین. نوبت شماست.
سمت یه مغازه که کلی کت و شلوار داخلش بود رفتیم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا