رمان ارمغان بامداد پارت ۱۲

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ چته؟
-راهش رو پیدا کردم.
دستی به چشم هاش کشید و بهم اخم کرد:

-دیوانه! نمی تونستی ملایم تر این رو اعلام کنی؟
در حالی که کاغذ ها رو حمع و جور می کردم لب زدم:

-ساخت و ساز ونیز برای چه زمانی تایین شده؟
صاف نشست و چشمم هاش رو ریز کرد:
-واسه بعد از فشن شوی تو!

-پس باید جلو بیفته.
با شک گفت:
-مطمئنی جواب میده؟

سرم رو تکون دادم:

-برای مذاکره ها و انجام پروژه من حتما باید حضور داشته باشم و اگر من نباشم این پروژه سر نمی گیره. وقتیم سر نگیره شرکت به راحتی نابود میشه. بامداد مجبوره من رو از ممنوع الخروجی در بیاره.

-پس واقعا می خوای پروژه رو بندازی قبل از فشن شو؟
یک تای ابروم رو بالا بردم:

-نه دقیقا.
گیج از جا بلند شد…

ـ من که نفهمیدم تو میخوای چیکار کنی. اما هر کاری که می خوای در این باره انجام بدی خیلی سخت میشه. فقط شرکت ما توی این پروژه نیست.

با رضایت لب زدم:
-با مارکو حرف میزنم. میدونم چه جوری باید همه چیز رو درست کنم.

***

-واو! ببین کی به من زنگ زده.
دستم رو روی میز چوبی کشیدم.
-حالت چطوره مارکو؟

-با تو حرف بزنم و بد باشم؟ معلومه که عالیم!
چشم هام رو توی حدقه چرخوندم.

-مهام باهات حرف زده؟
-یه چیزایی گفته. خودت میدونی که شدنی نیست.

-بیخیال مارکو… چیز زیادی ازت نمی خوام.

-من که رییس نیستم. واسه چند ساعت عقب و جلو باید دم همه رو ببینم. حالا تو میخوای چند روز جلو بیفته؟ فقط شما توی این ماجرا نیستین!

-کی گفته من میخوام پروژه چند روز جلو بیفته؟
جاخوردنش رو به خوبی میشد از پشت خط متوجه شد.

-پس چی؟

ـ فقط میخوام سفر ما جلو بیفته. اون جلسه و استارت پروژه واسه دو روز بعد از فشن شوی من توی آنکاراست و من میخوام تو کاری کنی هیئت ما یک روز قبل از فشن شو به ونیز بیان.

-اون وقت… باید با چه بهونه ای شما رو اینجا بکشونم؟
لبخند مرموزی زدم:

-این بستگی به خلاقیت و هوش خودت داره.

-اگر بخوام بگم پروژه جلو افتاده و وقتی اومدید بگم هنوز همون زمانه اون وقت من آدم بدنامی میشم.

لحنش به شدت حریص شده بود و من خیلی خوب می فهمیدم چی ازم می خواست.

-بدنامی مهمه وقتی تو مسئول مزایده ی پروژه ی تجاری میلان باشی؟
سکوت طولانیش نشون از شوکش میداد و من راضی بودم از اینکه همه چیز داشت جور میشد.

-واقعا… می تونی من رو مسئول اون مزایده کنی؟

-چرا که نه! دختر رییس پروژه به واسطه ی من تبدیل به همچین سوپرمدل مشهوری شده. مطمئنا قبول کردن این درخواست من بخشی کوچکی از جبرانشه. میدونی که چقدر میتونی
با رشوه از شرکت های خواستار اون مزایده ثروتت رو زیاد کنی.

-اوه تو که میدونی من اهل رشوه نیستم.
پوزخندی که زدم دست خودم نبود.

اون موجود دندون گردی که می گفت اهل رشوه نیست برای برنده شدن ما توی به دست گرفتن پروژه ی ونیز حسابی داشت تلکه مون می کرد و اگر من حساب های مخفیش رو در نمی آوردم و تهدیدش نمی کردم مطمئنا اون پروژه به دست شخص بی لیاقتی می افتاد.

ـ همه چیز رو درست شده بدون.
تماس رو قطع کردم و گوشی رو به لب هام چسبوندم.

حالا مشتاق بودم برای دیدن عکس العمل بامداد بعد از شنیدن این خبر.

***

-چطور میتونیم با همچین بی نظمی ای کنار بیایم؟
صدای محسنی هم پشت بند مالکی بلند شد:

-این بی احترامیه اما ما هم نمی تونیم به راحتی بگیم گور بابای پروژه. آینده ی این شرکت بستگی به همین داره.

-بازم اونا کار ناشایستی انجام دادن. اگر بخوایم انقدر راحت باهاش کنار بیایم از بعد از این بارها به خودشون اجازه ی همچین کاری میدن.

دستم رو دو مرتبه روی میز کوبیدم:
-آقایون!
چشم های همه شون بهم دوخته شد.

-آروم باشید لطفا. جلسه هنوز شروع نشده و این فقط ما نیستیم که باید تصمیم بگیریم.
چشم های محسنی ریز شد:

-منظورتون رو متوجه نمیشم.
لبخند زدم:
-اجازه بدید آقای معین هم تشریف بیارن. هر چی نباشه میزان سهام ایشون با من برابره.

قبل از اینکه بخواد چیزی بگه صدای در بلند شد و دقایقی بعد بامداد راس دیگر میز کنفرانس نشسته بود.

محسنی باز هم شروع کننده ی بحث بود:
-شما هم متوجه شدید چه اتفاقی افتاده آقای معین؟

بامداد در حالی که نگاه سنگینش خیره ی من بود سرش رو به تایید تکون داد:
-بله.. من هم در جریان این بی نظمی قرار گرفتم.

-شما فکر می کنین باید چیکار کنیم؟
-نباید انقدر راحت با این موضوع کنار بیایم.

صدام رو صاف کردم:
-ما نمی تونیم برخورد قاطعی داشته باشیم.

سنگینی نگاه بامداد بیشتر شد و معنی دار لب زد:
-چرا؟ موفقیت اون پروژه کاملا به ما بستگی داره. چرا ما نتونیم با قاطعیت باهاشون برخورد کنیم؟

بامداد فهمیده بود همه ی این ها زیر سر من بود.
من حرف نگاهش رو به خوبی متوجه می شدم.

دست هام رو درهم گره کردم:

-شما مدت زیادی ایران نبودین پس طبیعیه در جریان روند این جور پروژه ها نباشید. شرکت ما هنوز نتونسته شهرت لازم رو در سطح جهان به دست بیاره و ما این پروژه رو هم با سختی به دست آوردیم. ما رقبای زیادی داریم که نه از لحاظ مهارت بلکه از لحاظ شهرت و مالی از ما بالاترن. این پروژه می تونه برای شرکت طی کردن راهی ده ساله در یک شب باشه. اگر بخوایم نسنجیده عمل کنیم رقبا به راحتی توی لحظه ی آخر کار رو از ما می دزدن.

نگاهم از چشم هاش به دست مشت شده ش روی میز کشیده شد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا