رمان خدمتکار جذاب من پارت ۱۱

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

با کلافگی گردن کج کرد و تو چشمای پر از سوالم خیره شد:
+ یعنی همین که شنیدی. یعنی من عاشقتم پریا.
سرجام قفل شدم.
چی داشت میگفت؟

یعنی ممکن بود همچین آدمی عاشق من بشه؟ آخه چجوری.
دوباره دنبالش رفتم:
+ یاسین آخه چجوری. این همه دختر دور و برتو هست.
تو عاشق منی شدی که حتی خونوادم ولم کردن؟

– دخترای دور و ور من، دور و ور هزار نفر دیگه هم هستن. اما تو نه.
همین میارزه به کل دارایی و اصل و نصب اونا.
برق خوشحالی تو دلم روشن شد.
+ اما …اما یاسین.

– اما و اگر و بزار کنار. تو دوسم داری یا نه؟
سرمو پایین انداختم:
+ نـ..آر…ـ نمیدونم یاسین.
– باشه. تا فردا صبح بهت مهلت میدم فکر کنی.
فردا قبل ازینکه برم سر کار نظر قطعیتو میخوام.

سری به نشونه تأیید تکون دادم و سمت اتاقم رفتم.
تو آیینه به خودم نگاهی انداختم و دستی به سر و صورتم کشیدم.
یعنی اون عاشق چیه من شده بود؟

کلافه رو تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم. اگه بهش بله میگفتم به تمام آرزوهام میرسیدم.
آما ازونور میترسیدم نتونم با شرایط زندگیش راحت کنار بیام.
تو سرم پر از سوالای متفاوت بود.

دلم میخواست تا صب کنارش بشینم و ازش سوال بپرسم.
دوباره پاشدم و سمت اتاقش رفتم:
در زدم و با اجازه ش وارد شدم.
– چیشده؟

+ هیچی چندتا سوال داشتم.
خندید و ازم خواست کنار تخت بشینم.
– دیگه چه سوالی مونده .؟

+ خب ذهن من پر از سواله که چیشد و چجوری؟.

– چیزی نشد . دیدمت عاشقت شدم آوردمت خونه م .
+ به همین راحتی؟
– دقیقا به همین راحتی. من اصلا به عشق اهمیتی نمیدادم اما نمیدونم وقتی دیدمت چی داشتی که منو انقدر مجذوب خودش کرد.

-فکر کردی راجب اینکه بهم جواب مثبت بدی یا منفی؟
+ اوهوم. اگه جواب منفی بدم چی میشه؟
– هیچی مثل یه خدمتکار عادی میتونی به کارت برسی و برای خوب یا بد کار کردنت مجازات و تشویق میشی .

+ اگه جواب مثبت بدم چی؟
-میشی خانومِ کلِ این عمارت.
ابروهامو تو هم کشیدم و گفتم:
+ واااای خدا یعنی چی آخه چرا انقدر یهویی. دارم دیوونه میشم.

– فکر نکنم جواب دادن انقدر سخت باشه ها.
+ چرا خیلیم سخته. تو خوش تیپ و پولداری درست. اما من میترسم نتونم به فضای شاهانه ی زندگیه تو عادت کنم.
– یعنی الان بزرگترین مشکلت عادت به این سبک زندگیه؟

+بله.
– کسی که تو اون خونواده با اون سبک زندگی کرده مگه میشه نتونه تو این وضع با این راحتی زندگی کنه؟
داشتم گوز پیچ میشدم.
+ با سوال جواب نده دیگع قاطی میکنما.

خندید و اومد کنارم نشست. فاصلمون از همیشه کمتر بود.
دستمو تو دستش گرفت و گفت:
– من غرورمو بخاطر تو کنار گذاشتم. بنظرت برای ثابت کردن عشقم کافی نیست؟

ساکت موندم و حرفی نزدم.
سرمو تو آغوش کشید .
چشامو برای چند دقیقه بستم. ارامش عجیبی داشتم.

به سختی چشمامو باز کردم.
حس کردم دستی دورم حلقه شده. چشامو که کامل باز کردم با دیدن یاسین که تو بغلش خوابیدم متعجب شدم.
با یاداوری دیشب فهمیدم وقتی بغلم کرده خوابم برده.

وای اگه زینب خانوم میومد چی؟
روبه یاسین گفتم:
+ یاسین بیدارشو. یاسین.
انگار نه انگار که با اون بودم.
هرچی صداش میزدم تکون نمیخورد.

دستاشم به هیچ وجه از دورم باز نمیشد.
راهی نداشتم. دندون تیز کردم و گاز محکمی از بازوش گرفتم.
یهو از خواب پرید:
+ چیکار میکنی . چخبر شده؟.

– هیچی آقا یاسین. فقط جوابم منفیه بای.
از جا پرید و سمتم اومد:
+ چی میگی یعنی چی؟
– همینکه شنیدی. من با کسی که خوابش سنگین باشه نمیتونم زندگی کنم.

گردن کج کرد و نگاهی بهم انداخت. یهو با هم پقی زدیم زیر خنده..
+ حالا چیشده که این وقتِ صبح بیدارمون کردی. خیلی خوب بود این خوابیدناااا.
– نه تورو خدا بیا بد باشه. خب اگه زینب خانوم میومد چی؟

+ ای بابا هی زینب خانوم زینب خانوم. وایسا بیاد تا خودم درستش کنم.
باشه ای گفتم و سمت آشپزخونه رفتم.
مشغول درست کردن صبحانه شدم.
* سلام. صبح بخیر چقدر زود بیدار شدی .

با شنیدن صدای زینب خانوم سمتش برگشتم و لبخندی زدم.
خواستم حرفی بزنم که با صدای یاسین ساکت موندم.
+زینب خانوم یه چیزایی هست که بهتره شما هم بدونی.

دستمو گرفت و کنارم روی صندلی نشست.
معرفی میکنم پریا خانوم هستن نامزدم و خانوم این خونه. فردا هم میریم برای عقد کنون. فهمیدی؟

نیشگونی از دستش گرفتم:
– درست حرف بزن یاسین.
+ درست بود دیگه.
زینب خانوم با من و من نگاهمون کرد و چشمی گفت:
* یـ…یعنی پریا خانوم نامزدتونن؟

+ بله دقیقا.
* یعنی شما بالاخره دارین زن میگیرین؟
+ بلهههه.
زینب خانوم خندید و با صدای بلند گفت:
*خدایا شکرت. ای قربونتون برم خانوم جان.

نزدیکم شد و ماچی ازم گرفت.
– اع زینب خانوم گفتم از خانوم جان گفتن خوشم نمیاد.
* چشم پریا خانوم چشم.
خدایاشکرت بالاخره این خونه هم ازین تاریکی در میاد.

یه سروری توش میبینیم بالاخره.
با یاسین دوتایی زدیم زیر خنده.
یاسین مشغول صبحانه خوردن شد.
صبحانه خوردنش که تموم شد بلند شد و گفت:
+ دیر شد دیگه من برم سر کار.

زینب خانوم پرید وسط و گفت:
* وا آقا امروز برین سر کار؟ فردا قراره ازدواج کنین نمیرسین کاراتونو انجام بدین.
– نه زینب خانوم. یه عقد ساده س نمیخوایم مجلس بگیریم که. برو سر کارت یاسین.

یاسین برگشت و با تعجب گفت:
+ زینب خانوم همچین بدم نگفتا. باید بریم خرید لباس و حلقه و این چیزا.
– لباس که دارم هنوز چند شبه برام گرفتی.
تا حرفم تموم شد دیدم یاسین و زینب خانوم بهم زل زدن.

یاسین شروع به حرف زدن کرد:
+ آخه پریا اون لباسا بدرده عقد کنون میخوره؟
-‌ آره چرا که نه.
+ برو آماده شو تا بهت بگم چرا که نه.

#یاسین

+عرضم به خدمتتون که بنظرت لباسایی که خریدی به درد مجلس عروسی میخوره؟
به فکر فرو رفت و جواب داد:
– آره خب یکی شو پوشیدم همش بقیه ش هنوز نوعه نوعه.

+ دِ نه دیگه. اون رنگا چیه که روز عقد کنونت بپوشی. روز عقد کنون باید لباس سفید تنت کنی.
– وااا مگه عروسیه یاسین. نه خوشم نمیاد همینا خوبن.

+ حرف نباشه برو آماده شو بریم.
– من بدم میاد کسی بهم زور بگه آقا یاسین اینو میدونستی؟
+ منم بدم میاد کسی حرفمو گوش نکنه پریا خانوم اینو میدونستی؟

قیافه ظو کج و کوله کردو ادا دراورد.
خندیدم.
سمت اتاقش رفت تا لباس عوض کنه. منم دویدم و سریع لباسامو عوض کردم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم پریا رو دیدم که نگران به چارچوب در تکیه داده و جلوشو نگا میکنه.

نزدیک رفتم و گفتم:
– این چه قیافه ایه. مگه داری میری مجلس ختم.
سرشو بالا آورد و باهمون حالت جواب داد:
– نه تو فکر بابامم. اون نباشه نمیتونیم عقد کنیم.

+ خب میریم میاریمش.
– فکر نکنم بیاد. اگه به ازدواج من راضی بود همون موقع نامزدم میداد نه که بیرونم کنه.
+ مجبوره بیاد . نمیتونه نه بگه.
– میتونه. ازون طرفم اون زن بابای آشغالم حتما مخالفت میکنه باهاش.

به فکر فرو رفتم:
+ بیا بریم خونتون.
بهت زده جلو اومد و با ترس و لرز گفت:
– نـ…نه….
دستشو گرفتم و گفتم:
+ از چی میترسی وقتی من پیشتم؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا