رمان ارمغان بامداد پارت ۱۱

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

چمدون رو ازش گرفتم.
-برای چی نمیری؟
لپ هاش رو پر از هوا کرد و بعد از بیرون دادنش لب زد:

-الان باید ازم تشکر کنی به خاطر بدرقه کردنت. نه اینکه طلبکار بگی “برای چی نمیری؟”

تقلید از لحن و حرف زدنم باعث شد لبخند بی اختیار روی لبم بنشینه.
-کی قراره عادت کنی؟ ماهی چند بار دارم میام توی این فرودگاه!

سرش رو تکون داد:
-آره می دونم… اینجا فقط به خاطر سفرهای تو هست که ورشکست نمیشه.
-پس برو دیگه.

بعد از این حرفم با چمدون راهی قسمت تحویل بلیت شدم.
سنگینی نگاهش رو از پشت سرم حس می کردم.

صف چندان طولانی نبود.
بلیتم رو که دادم برعکس همیشه چند دقیقه طول کشید تا مسئول چکش کنه.

با چشم های ریز شده نگاهم کرد:
-خانم ارمغان فتحی؟
بعد از این همه سفر تازه اسمم رو می پرسید! دستی به شالم کشیدم:

-بله.
از جا بلند شد.

چند دقیقه منتظر باشید لطفا.
ابروهام کمی درهم رفتند:
-طوری شده؟

-الان میام خدمتتون.
از پشت میز دور شد.
کلافه سرم رو تکون دادم.

به اندازه ی کافی وقت تلف کرده بودم و من همین الانش هم باید آنکارا می بودم.
چند دقیقه بعد مرد برگشت.

-عذرمیخوام اما شما نمی تونید وارد هواپیما بشید.
این بار به وضوح اخم کردم:

-چرا نمی تونم؟
-متاسفم! شما ممنوع الخروج هستید.

***

پر خشم مشتم رو روی میز کوبیدم.

-چطور ممکنه؟ اون ها فقط سفته های ضمانت بودن. بامداد چطور تونسته اون سفته ها رو از ساواش بگیره؟ اصلا منطقیه که من به خاطر این موضوع ممنوع الخروج بشم؟

مهام خونسرد شونه هاش رو بالا انداخت:

-عزیزم از یه تاجر چه انتظاری داشتی؟ اون کارش معامله ست. خوب بلده چطور همه ی چیزهایی که الان گفتی رو جفت و جور کنه و بهتره بدونی اون تازه اقدام به پاس کردن سفته ها کرده.

روی صندلی نشستم.
اون دقیقا می دونست چه موقع باید اقدام می کرد.

-بامداد تازه اقدام کرد چون می خواست درست قبل از خروجت حکم ممنوعیت بیاد تا نتونی کاری کنی. حسابت رو چک کرد و وقتی دید این مبلغ توی حسابت نیست اولین عمل ممکن رو انجام داد.

دستم رو به پیشونیم کشیدم:
-چند درصد امکان موفقیتش وجود داره؟
-صد در صد!

بی درنگ تقویم روی میز رو به سمتش پرت کردم و اون توی هوا گرفتش و خندید:

-چرا پاچه میگیری؟ مگه من ممنوع الخروجت کردم؟
-آدم باش مهام! با چه منطقی انقدر مطمئن میگی صد در صد؟

-با این منطق که هدف بامداد به دست آوردن مبلغ توی سفته ها نیست. اون میخواد تو به فشن شویی که مدت ها برای برگزاریش تلاش کردی نرسی و قطعا موفق میشه. چون اگر بخوای قانونی اقدام کنی احتمالش زیاده که برنده تو باشی اما این پروسه انقدری طول میکشه که تو به فشن شو نرسی.

وا رفتم.
این مدت انقدری فکر و ذهنم مشغول مشکلات فشن شو بود که حتی ذره ای به بامداد و عکس العملش فکر نکرده بودم.

اون درست همون کاری رو کرده بود که بهم ضربه می زد و اگر من زودتر جلوش رو نمی گرفتم ضربه ی جبران ناپذیری می خوردم.

نفس عمیقی کشیدم.

اول باید خودم رو کنترل می کردم.
دست هام رو روی میز گذاشتم:
-باید کاری کنیم تا خودش شکایتش رو پس بگیره.

-مذاکره جواب نمیده؟
قبل از این که بهش جوابی بدم صدای زنگ گوشیم بلند شد.

نگاهم روی شماره ی ناشناسش موند و انگار می دونستم اون شماره ی ناشناس متعلق به کی بود که بی درنگ جواب دادم.

-بله؟
-پرواز خوش گذشت؟
با مشت کردن دستم خونسردی رو به صدام برگردوندم:

-یه مشکل فنی بود که مطمئنا خیلی زود حل میشه و من میرم به جایی که باید.

-آره خوب… این مشکل حل میشه اگر تو چنگال هات رو از چیزهایی که مال منه کنار بکشی.
-و اونا چین؟

-همه ثروتی که بدون حق درخواست کردی و اون خونه.
نیشخند زدم:

-متاسفم که ناامیدت می کنم اما من بدون دادن چیزهایی که میخوای به اهدافم می رسم.
اون هم نیشخند زد:

-منتظرم تا توی دفتر اسناد ببینمت.

تماس رو قطع کرد و من گوشی رو پایین آوردم.
-بامداد بود؟

سرم رو تکون دادم.
-میخوای کاری که گفت رو انجام بدی؟
یک تای ابروم رو بالا بردم:

-چطور فکر کردی اون کار رو می کنم؟
شون هاش رو بالا انداخت:
-راه دیگه ای نداری. مگه اینکه بخوای قاچاقی بری که اونم…

حرفش رو ادامه نداد و مشکوک نگاهم کرد:
-نگو که همچین کاری می کنی!

فورا مدادم رو برداشتم و به جون کاغذ سفید رو به روم افتادم.
-ارمغان!
-ساکت شو بذار تمرکز کنم.

بی حرف روی یکی از مبل ها نشست و خوب می دونست با طراحی می تونستم ذهنم رو آروم کنم و راه حل خوبی به دست بیارم.

نمی دونم چقدر مدادم رو کاغذ رقصید و من مدام کاغذها رو مصرف کردم…
درست وقتی که کارم با آخرین کاغذ روی میز شروع شد فکری مثل برق و باد از ذهنم گذشت.

مداد رو با هیجان محکم روی میز پرت کردم و مهام که خوابش برده بود وحشت زده از خواب پرید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا