رمان خدمتکار جذاب من پارت ۱۰

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

مشغول تمیز کاری بودیم که صدای زنگ در اومد.
سمت ایفون رفتم و جواب دادم.
یه نفر یه بسته آورده بود.
بسته رو گرفتم و روی میز گذاشتم.

معلوم نبود دوباره آقا یاسین چی سفارش داده بود.
داشتم سمت اتاق خوابش میرفتم که گوشی زنگ خورد.
گوشیو برداشتم و گفتم:
+ الو. بفرمایید.

– سلام زینب خانوم برای من بسته ای نرسید؟
آقا یاسین بود. گلویی صاف کردم و جواب دادم:
+ سلام آقا. همین دو دقیقه پیش یه بسته آوردن.

– خوبه. بسته مال پریاس . الانم گوشی رو بده بهش کارش دارم.
متعجب باشه ای گفتم و پریا رو صدا زدم.
گوشی رو بهش دادم و کنجکاوانه ازش دور شدم.

همش تو فکر بودم که این رفتارای مشکوک چیه. این دخترم مثل من خدمتکاره اما…
+ زینب خانوم بسته دست شماست؟
با شنیدن صداش رشته ی افکارم پاره شد.
– آره عزیزم. روی میز جلوی مبلاس.

سمتشون رفت و بسته رو برداشت.
جوری که متوجه نشه پشت ستون قایم شدم تا ببینم چی توی بسته س.
بسته رو باز کرد یه کارتون کوچیک از توش دراورد.
معلوم نمیشد دقیقا چیه.

سر کارم رفتم . بعد از چند دقیقه که سمت حال برگشتم با دیدن پریا که یه گوشی شیک و خوشکل تو دستشه شوکه شدم.
با دیدنم هول شد و با لبخند گفت:

+ اع سلام. چیزه…
– آقا یاسین برات خریده؟
اره ای زیر لب گفت.
سمت اشپزخونه رفتم و با حس حسادتی که داشتم گفتم:
– خدا شانس بده. من ده ساله اینجام چیزی جز دستمزدم نداشتم. حالا این دختره دو روزه صاحب گوشی و این همه وسایل شد….

دیگه داشتم کفری میشدم.
تا بحال چیزی توی این خونه از من پنهون نشده بود. اما الان چی….
پوفی کشیدم و سعی کردم بیخیال باشم.
طبق عادت روزانه کارامو انجام دادم .

شب که آقا یاسین اومد خیلی دوست داشتم این ماجراهارو ازش بپرسم و دلیلشو بدونم اما یه چیزی مانعم میشد.
سعی کردم اهمیتی ندم.
باهاشون خداحافظی کردم و از عمارت خارج شدم.

#پریا

شامو روی میز چیدم و منتظر شدم تا یاسین بیاد.
وقتی اومد و سر میز نشست رو بهم گفت:
+ ازگوشی خوشت اومد.
– اره خیلی قشنگ بود. اما فکر نکنم کار درستی باشه.

متعجب نگاهم کرد و پرسید :
+ یعنی چی؟
– فکر کنم زینب خانوم یکم دلگیر شده ازین مسائل. آخه صبم با همون ارایش جلوش ظاهر شدم و خیلی براش عجیب بود که تو این خونه یه پسر و دختر مجرد چیکار میکنن…

+ به اون مربوط نیست. اون فقط یه خدمتکار ساده س همین.
– خب منم یه خدمتکار ساده م.
+ نه اینطور نیست.
متعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

– چی؟
+ همینکه شنیدی. فردا خودم همه چیزو با زینب خانوم روشن میکنم.
پوفی کشیدم و ساکت موندم.
کمی از شامم خوردم و منتظر موندم تا شامشو تموم کنه.

+ چرا چیزی نمیخوری؟
– سیرم .
+ بردار یکم دیگه از غذاتو بخور.
– نه کافیه.
حرف دیگه ای نزد و بی توجه با همون غرور مسخره ش مشغول ادامه کارش شد.

سفره رو که جمع کردم سمت اتاقم رفتم تا بخوابم. اما صدای یاسین مانعم شد:
+ پریا بیا اینجا.
سمت حال رفتم. طبق معمول روی مبل لم داده بود و فیلم میدید:

– بله؟.
+ بگیر بشین باهم فیلم ببینیم یه خورده هم صحبت کنیم.
بدون مخالفت نشستم و بی حس و حال به تلویزیون خیره شدم.

+ چه بازیه جالبی.
به خودم اومدم وگفتم:
– چی؟.
+ فیلمو میگم. چه بازی باحالی دارن.
با توجه بیشتر به فیلم نگاه کردم.
یه پسر و دختر شیشه نوشابه رو بینشون گذاشته بودن و مشغول جرأت حقیقت بازی کردن بودن.

– آره خیلی خوبه.
نوبت دختره بود تا شیشه رو بچرخونه.
شیشه چرخید و چرخید تا روی پسره افتاد.
دختره پرید رو هوا و گفت:
+ هوووورا. حالا نوبت منه. خودتو آماده کن.
جرات یا حقیقت؟

پسره کمی فکر کرد و حقیقتو انتخاب کرد.
دختره لبخند مرموزانه ای زد و گفت:
+ لجن ترین کاری که انجام دادی چی بوده؟
پسره خنده بلندی کرد و با همون خنده ادامه داد:

– به دوستم که مست بود ادرارمو دادم اونم فکر کرد شرابه و همشو خورد.
با شنیدن این حرف اوقی زدم و سمت دسشویی رفتم.
صدای خنده ی بلند یاسین به گوشم میرسید.

حسابی بالا آوردم. بعد ازینکه یکم حالم بهتر شد دوباره اومدم و کنار یاسین نشستم و گفتم:
+ خواهشا عوضش کن . دوباره حالم بد شه مجبوری این وقت شب ببریم بیمارستاناااا.
لبخندی زد و شبکه رو عوض کرد.

همیشه عادت داشت نوشیدنی بعد از غذاشو روی مبل میخورد.
نگاهی به شیشه ی خالی روی میز انداخت و بعد رو بهم گفت:
– بریم بازی؟

رومو برگردوندم و گفتم:
+ عمرا. بیخیالش شو.
– نکنه میترسی چیزی رو لو بدی.
+ هه. منو ترس؟
– پس بیا و بازی کن.

با این حرفش حرصی شدم. از روی مبل پاشدم و اونور تر روی فرش نشستم:
+ خب بیا.
یاسین دقیقا روبه روم نشست و شیشه رو به دست گرفت.
چرخید و چرخید تا رو به یاسین وایستاد.
جیغی کشیدم:
+ هوراااااا. خب حالا چی میگی.

-هیچی سوالتو بپرس.
+ جرأت یا حقیقت؟
-بزار فکر کنم ….. جرأت.
لبخند دندون نمایی زدم و به فکر فرو رفتم.
سمت یخچال دویدم و سس تند و برداشتم.
یه کم سس تو یه قاشق ریختم و پره فلفل کردمش.

برگشتم تو حال و رو به یاسین گرفتمش.
+ نوش جان.
– همین؟ باشه حتما.
قاشقو گذاشت تو دهنشو همشو خورد.
اول رفتارش عادی بود اما بعد از چند ثانیه با سرعت دوید سمت آشپزخونه:
-سوختممممم.

بلند زدم زیر خنده. نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و ولو شدم رو فرش.
قهقهه میزدم.
چند دقیقه ای منتظر شدم تا دیدم یاسین با قیافه ی بهم ریخته سمتم میاد.

جلوی خودمو گرفتم تا نخندم.
– خب بیا دوباره.
+ باشه بچرخون.
دوباره شیشه رو چرخوند.
چرخید و چرخید و بازم روبه خودش وایستاد.

پوفی از روی کلافگی کشید . لبخند شیطونی زدم و گفتم:
+ جرأت یا حقیقت؟
– این بار حقیقت.
به فکر فرو رفتم تا سوال خوبی ازش بپرسم و بیشتر از زندگیش سر در بیارم؟

+ تا حالا عاشق کسی شدی؟
به فکر فرو رفت. یه کم مکث کرد و جواب داد:
– آره….
با تعجب پرسیدم:
+ چه کسی ؟

پاشد و گفت:
– دیگه بازی بسه پاشو برو بخواب.
پاشدم و دوباره سوالمو تکرار کردم:
+ کي؟ عاشق کی شدی تا حالا؟
سمتم برگشت و با حالت کلافه ای گفت:
– یعنی تا حالا اینو نفهمیدی؟

ابرویی بالا انداختم و نوچی گفتم.
– تو.
با شنیدن حرفش چشمام از حدقه بیرون زد.
+ چـ…چی گفتی؟
– اخبارو یبار تکرار میکنن.

سمت اتاقش روونه شد.
دویدم و جلوش وایستادم. گنگ و مردد پرسیدم:
+ یاسین حرف بزن دیگه. یعنی چی این حرفا.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا