رمان ارمغان بامداد پارت ۱۰

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

صدای مهام بلند شد:
-قرار بود این عکس ها رو مجله ی مد با پیام کالکشن جدیدت پخش کنن. حالا کپشن ها رو بخون!

بی خیال گوشی رو به سمتش گرفتم و لب زدم:
-بار اول نیست همچین اتفاق هایی میوفته.

ناباور سرش رو تکون داد:

– واقعا متوجه نیستی؟ سر جمع سی و پنج ساعت توی آنکارا بودی و توی همون مدت زمان دو تا فیلم ازت دراومده… یکیش که آبروریزی اون دختره بود و بعدم که میز رو روی ساواش برگردوندی.

از جا بلند شدم.

-ارمغان! این مسائل بهت ضربه میزنه. تو هنوز با شرکت اوزون کشمکش داری. ممکنه کالکشن جدیدت و اون شوی ساحل با دردسر رو به رو بشه.

پرده رو کنار زدم:
-اونا از من چی میخوان؟
جاخورد.

-چی؟
-اونا از من زیبایی میخوان. زیبایی که هم توی خودم باشه و هم توی کارهام. من هر دوش رو با هم بهشون میدم. به خاطر همچین مسائلی شوی ساحل کنسل نمیشه.

-همه جا بهت میگن روانی.
سرم رو کج کردم و نگاهم رو به باغ خالی دوختم.

ـ بار اوله یه آدم مشهور بیماری روانی داره؟ تازه این شهرتم رو هم زیاد میکنه.
پرت شدن گوشیش روی مبل نشون از کلافگی و عصبانیتش می داد.

از بی خیالیم حرص می خورد و من واقعا برام اهمیتی نداشت که کپشن بیشتر پست های فضای مجازی از دیوانه بودن من می گفت.

من چیزی که بودم رو قبول داشتم و حالا اگر بقیه نمی تونستند باهاش کنار بیان مشکل خودشون بود.
-چرا هیچ اقدامی برای درمان نمی کنی؟

پرده رو رها کردم.
-خداحافظ مهام.
به سمتش چرخیدم.

چشم هاش گرد شده بودند.
-برم؟
به سمت پله ها رفتم و نسرین خانم رو صدا زدم:

-نسرین خانم؟ انگار مهام راه خروج رو فراموش کرده. راهنماییش کن.
وارد اتاق خوابم شدم و صدای بد و بیراه گفتن های مهام کمتر شد.

هیچ وقت عادت نمی کرد به اخلاقم و این فقط خودش رو اذیت می کرد.
صدای زنگ گوشیم بلند شد.

تماس رو روی بلندگو زدم و روی تخت دراز کشیدم.
-سلام خانم. پرواز چطور بود؟

چشم هام رو بستم.
-مثل همیشه. چه خبر؟

-از صبح بیش از ده تا شرکت باهامون تماس گرفتن و همه توضیح خواستن به خاطر فیلم های پخش شده. شرکت اوزون هم تهدید کرده که اگر این بلبشو و شایعات جمع نشن همکاریش رو باهامون تموم می کنه.

چشم هام باز شدند.

-همین الان به شرگت اوزون زنگ بزن… نه! یه اعلامیه ی جمعی بیرون بده. ما الان وسط فصلیم. از طرف من بگو هر کس که فکر میکنه این همکاری دیگه براش سود و ارزش نداره فورا غرامت رو بپردازه تا قرارداد رو باهاش فسخ کنیم. این رو هم تاکید کن که من با آدم های سست عنصر و بد قول و عهد هیچ وقت و در هیچ شرایطی دوباره همکاری نخواهم کرد.

-درسته که غرامت مبلغ زیادیه اما اگر اون رو بپردازن و واقعا بخوان قراردادها رو فسخ کنن چی؟ اون موقع خیلی ضربه می خوریم.

-اونا خیلی خوب می دونن که همکاری با من چه سود و شهرتی براشون میاره. اگرم خواستن فسخ کنن اصلا مهم نیست. هنوز جاهای زیادی هستن که خودشون دنبالمون راه می افتن برای همکاری. کاری که گفتم رو انجام بده.

-چشم. فقط کی دوباره بر میگردین برای فشن شو؟
کلافه نفسم رو بیرون دادم و از جا بلند شدم.

-احتمالا توی همین هفته میام. به خاطر این شرایط باید خودم بالا سر کارها باشم.

-بله. پس روزش رو که تایین کردید براتون بلیت رزرو می کنم.
صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد تماس رو قطع کنم.

-بیا تو نسرین خانم.

در باز شد و نسرین خانم با فنجون جوشونده داخل شد.
فنجون رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و پرده ها رو کشید.

-امری ندارید خانم؟
-نه ممنون. می تونی بری.
سری تکون داد و بیرون رفت.

یکی از قرص ها رو از قوطیش بیرون آوردم و با اون جوشونده ی داغ قورت دادم.

حالم هنوز بعد از اون اتفاق رو به راه نشده بود و همین هم مصرف قرص ها رو بیشتر کرده بود.
حرف های مهام توی سرم تکرار شد.

اون همیشه بعد از هر حمله اصرار به درمانم داشت و من می دونستم اصل اول درمان چی بود.

پیش هر روانپزشک و روانشناسی که می رفتم باید با اون ماجرا رو به رو می شدم و من توان به زبون آوردنش رو نداشتم.

بعد از مرگ دکتر آرمان، کسی که از کودکی پیشش می رفتم و مادرم همه ی ماجرا رو براش گفته بود دیگه هیچ وقت پا توی مطب روانپزشک نذاشتم.

این قرص ها رو هم برادر زاده ی پزشکش همیشه برام توی نسخه می نوشت و می فرستاد و پول عجیب راه ها رو هموار می کرد.

سرم رو روی بالشت گذاشتم و چشم هام رو بستم.
باید امشب رو خوب استراحت می کردم چون از صبح باز هم همه ی جنجال ها شروع می شد.

باید خودم رو برای بازی ای که ساخته بودم آماده می کردم.

-فکر می کنید اگر شکایت کنه چقدر دستش بنده؟
معتمد دستی به ریش و سبیلش کشید.

-به هر حال شما فرزند خونده ی آقای معین هستید و اون فرزند واقعیشونه. شما حتی حاضر نشدید فامیلیتون رو عوض کنید. با همه ی این مسائل فکر می کنم مدت طولانی ای درگیر بمونید.

دست هام رو توی هم گره زدم.
-البته ممکنه با یک مذاکره بتونیم از شکایت منصرفشون کنیم و…

پریدم میون حرفش:
-نه!
جاخورد:

-چرا؟
-ترجیح می دم همه چیز همین طور پیش بره. بهتره شما هم بیشتر از این دخالت نکنین.

با شک لب زد:
-یعنی… نمیخواید من وکیل مدافعتون باشم؟

-شما وکیل مورد اعتماد پدرم بودین و من نمی خوام توی دعوای مالی ما حضور داشته باشین. شما کسی هستین که در انتها ارث و میراث رو تقسیم می کنین.

-پس میتونم کس دیگه ای رو معرفی کنم.
از جا بلند شدم.

-وکیل نمی خوام.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا