رمان ارمغان بامداد پارت ۹

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

کاهو رو که جویدم بدون نگاه بهش لب زدم:
-خوشم نمیاد موقع غذا خوردن اینجوری خیره م شی.

سنگینی نگاهش رو همچنان حس می کردم و این نشون میداد لجبازی نفرت انگیزش رو هنوز فراموش نکرده بود:

-بعد از این همه مدت دیدمت می خوام یک دل سیر نگاهت کنم.
یک تای ابروم رو بالا دادم.

-فکر میکنم دیدنم روی بیلبوردهای سطح شهر برات کافی باشه.
خندید:

-داری شهرتت رو به رخم می کشی؟ یادت رفته که تو همه ی این ها رو مدیون من و پدرمی؟ اگر به خاطر ما نبود هیچ وقت نمی تونستی با مستر ژوبین ملاقات کنی.

چشم هام رنگ جدیت گرفتند و تیز نگاهش کردم.
از تغییر حالت ناگهانیم جا خورد و من محکم لب زدم:

-من جایگاهم رو مدیون هیچ احد و ناسی نیستم. نه تو و پدرت… نه مستر ژوبین و نه حتی پدر خوانده م. هر چیزی که به دست آوردم فقط با تلاش خودم بوده. مثل اینکه تو حافظه ت رو از دست دادی.

کف دست هاش رو بالا گرفت و با ابروهای بالا رفته و همون لبخند منزجرکننده گفت:

-خیلی خوب! حق با توئه.
نگاه ازش گرفتم و این بار لیوان نوشیدنی رو برداشتم و جرعه ای ازش خوردم.

عصبانیت از درون وجودم رو می خورد اما نمی خواستم حتی ذره ای بهش نشون بدم که حرف هاش تا چه حد روم تاثیر می گذاره.

من یک سال تمام برای شرکت پدرش به اندازه ی دو نفر کار کردم و حقوق یک کارگر پاره وقت رو گرفتم.

اون یک سال روزهای جهنمی ای رو برام توی این شهر ساخت و حالا اون می گفت که من پیشرفتم رو به اون نامردهای عوضی مدیون بودم؟

لیوان رو روی میز گذاشتم.
-وقت زیادی ندارم. حرف اصلیت رو بزن.
دست هاش رو روی میز گذاشت.

-شنیدم با شرکت اوزون به مشکل برخوردی. منشاش مالیه مگه نه؟

کیف دستیم رو برداشتم و خز روی شونه م رو مرتب کردم.
-به تو ربطی نداره.

شونه هاش رو بالا انداخت:
-به هر حال خودت می دونی. اعتباری که من دارم میلیاردها دلار می ارزه.

نگاهش کردم:
-که چی؟
-با من باش.جوری ساپورتت می کنم که از اینم بیشتر پرواز کنی. به عرش می رسونمت.

جوری که انگار اصلا حرفش رو نشنیده بودم از جا بلند شدم:

-یه بار دیگه ببینم اومده باشی سمت هر چیزی که بهم مربوطه و آشوب راه انداخته باشی تضمین نمی کنم روح و جسمت سالم بمونه.

از جا بلند شد:
-من می تونم آینده ای برات بسازم که توی خوابم نمی بینی.

ـ من خودم آینده م رو می سازم.
از پشت میز کنار رفتم و قبل از اینکه قدمی بردارم دست ساواش جلو اومد و به بازوم چنگ زد.

همه چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
چیزی مثل جریان برق از بدنم گذشت و من رو توی شوک زجر آوری برد.

صداهای متعفن توی سرم پیچیده شد و نگاهم روی ساواشی موند که حالا برام نقش یه هیولای عوضی رو داشت.

طبق عکس العمل ناخودآگاهم دستم رو با تمام قدرت کشیدم و میز رو با تمام توانم سمتش برگردوندم.

صدای هین از همه جای رستوران بلند شد و من حتی نموندم تا ببینم چه بلایی سر ساواش اومد.

با تمام توانم از رستوران بیرون زدم.
گیج به دور و اطرافم چشم دوختم و صداها توی گوشم شدیدتر شد.

کیفم رو رها کردم و با تمام توان گوش هام رو گرفتم.
صدای جیغ میومد…

صدای ناله و من بوی تعفن و شهوت رو حس می کردم.

قبل از اینکه زانوهام سست بشه و با اون لرزش هیستریک شدید روی زمین بیفتم کشیده شدم توی ماشینی که حتی نتونستم ببینمش.

دستی که روی بازوم بود رو پس زدم و بازوهام رو محکم بغل کردم.

کبف دستیم روی پام قرار گرفت و چیزی از پستوهای ذهن نابود شده م سرم فریاد کشید که دوای حال بدم توی اون کیفمه.

با سختی زیپ کیفم رو باز کردم.
جعبه ی آلپرازولام رو توی دستم گرفتم اما یک ثانیه هم نگذشت که از میون دست شل و لرزونم رها شد.

چند بار برداشتنش رو تکرار کردم و از درموندگی مرزی تا گریه نداشتم.
بالاخره موفق شدم دو تا قرص از داخلش بیرون بیارم و بدون آب قورت بدم.

سرم رو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و چشم هام رو بستم.
صحنه ها و اون صداهای عذاب آورکمرنگ تر شدند.

چشم هام رو باز کردم و اون بوی عطر تلخی که توی ماشین پیچیده بود نشون می داد هویت راننده رو.

برای همین بود که لمس بازوم توسطش حالم رو خراب تر نکرد.
مدادم رو از توی کیفم بیرون آوردم.
-بهم کاغذ بده.

عکس العملی که نشون نداد داشبورد ماشین رو باز کردم و کاغذی رو از داخلش بیرون کشیدم.

شبیه یک فاکتور بود و من هنوز حالم به قدری خوب نشده بود تا بتونم نوشته های روش رو بخونم.

مدادم با همون دست های لرزون روی پشت فاکتور به حرکت در اومد و به خودم که اومدم تصویر دختر وحشت زده ای رو دیدم که لباس مشکی پریشونی به تن داشت.

دختری که یک مدل رد حال اجرا بود و سایه هایی که اطرافش روی کاغذ کشیده شده بود ترس رو به جونش انداخته بود.

نگاهم رو از پنجره به بیرون انداختم.
ماشین از حرکت ایستاده بود و من حتی متوجه ی این موضوع هم نشده بودم.

دختری که یک مدل در حال اجرا بود و سایه هایی که اطرافش روی کاغذ کشیده شده بود ترس رو به جونش انداخته بود.

نگاهم رو از پنجره به بیرون انداختم.
ماشین از حرکت ایستاده بود و من حتی متوجه ی این موضوع هم نشده بودم.
پلک زدم:

-چرا من رو سوار ماشین خودت کردی و از اونجا بیرون کشیدیم؟
-میخواستم ضعفت رو ببینم… می خواستم از درد و رنج دشمنم لذت ببرم.

کاغذ رو روی داشبورد رها کردم و در ماشین رو باز کردم.
الان احتیاج به یک اتاق کوچیک داشتم که کلیدش دست خودم باشه و چراغ هاش همه روشن باشند.

اتاقی که توی سه گوشش بنشینم و چشم هام رو ببندم تا همه چیز رو مرور کنم و روح پریشونم رو به چالش بکشم.

-دست از اون خونه و بقیه ی چیزهایی که درخواست وراثتش رو دادی بکش.

پاهام رو از ماشین بیرون بردم و چقدر خوب که درست جلوی ویلای اران ایستاده بود.

-بخوای به لجبازیات ادامه بدی زخم بزرگی بهت می زنم.
بالاخره نگاهش کردم.

با همون لحن سردی که بعد از این حال به سراغم می اومد قبل از پیاده شدن لب زدم:

-تهدید نکن بامداد معین… فقط بازی رو ادامه بده.

***

نگاهم رو از فتوشات های جدیدم که توی اینستاگرام پخش شده بود گرفتم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا