رمان ارمغان بامداد پارت ۸

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

من توی اون بار مشغول به کار شدم و دفنه همه جوره مراقب بود که هیچ برخوردی نداشته باشم با آدم هایی که اون اول ها حتی دیدنشون هم برام زجر و وحشت بود.

دست دفنه که روی دستم نشست از اون گذشته بیرون اومدم.
لیوان نوشیدنی رو جلوم گذاشت:

-خنکه. این حالت رو هم آروم می کنه.
لیوان رو برداشتم و به لب هام نزدیک کردم.
-دفنه؟

-جان؟
-از جایی که هستی راضی ای؟
ابروهاش بالا پریدند.

-چی شد یهو همچین سوالی پرسیدی؟
منتظر نگاهش کردم و خودش به حرف اومد.

-من از اول هم آرزوهای بزرگی نداشتم. الان که خودمون رو می بینم و با دوازده سال پیش مقایسه می کنم راضیم. درسته که تو از اون گارسون بار مسخره ی کثیف تبدیل شدی به یک طراح مشهور و من باز هم گارسونم این بار توی یک هتل به نام و پر پرستیژ اما هیچ وقت نخواستم جات باشم.

نیشخند زدم و جرعه ای از نوشیدنی خوردم.
-خیلی رقت انگیزه.

-چی؟ من یا تو؟
قبل از اینکه جوابش رو بدم صدای مبهوتش بلند شد:

خدای من! این همون پسره نیست؟
رد نگاهش رو دنبال کردم و به بامداد رسیدم که تازه وارد بار شده بود.

نگاهم رو ازش گرفتم و به دفنه دوختم.
-خودشه نه؟ من اون نقاشی ای که اون روز توی حال ناخوشت ازش کشیدی رو هنوز دارم. مطمئنم خودشه.

سرم رو تکون دادم:
-آره. خودشه.
-اینجا چیکار میکنه؟ قبلا دیدیش؟ باهاش حرف زدی؟

اومدن الکس به سمتمون باعث شد دفنه دست از کنجکاویش برداره و عقب بکشه.
الکس روی صندلی کنارم نشست:

-ببخش منتظر موندی.
لیوان رو توی دستم تکون دادم تا صدای برخورد یخ هاش رو بشنوم و در همون حال بی تفاوت لب زدم:

-ربع ساعت از پایان زمانی که برای ملاقات باهات در نظر گرفته بودم کم میشه.
خنده روی لب هاش نشست:

-ای بابا! خیلی خوب باشه. پس باید بجنبم.
نگاهش رو دور بار چرخوند و ناگهانی گفت:

-راستی…
نگاهش کردم و ادامه داد:

ـ اون پسره رو که توی لابی جلوم نشسته بود و الا باهام وارد بار شد میشناسی نه؟
یک تای ابروم رو بالا بردم:
-کیه؟

-نگو که نمیشناسیش!
-شناخت من با تو فرق داره. برای توی کیه؟

-برای من یه تاجر کله گنده ی آمریکاییه. اون پروژه ی ساخت و ساز میلیارد دلاری توی سن پطرز بورگ رو یادته؟ همونی که له له می زدم واسه بردن داخل مناقصه ش و در به درم دنبال کسی می گشتم تا من آس و پاس رو همراهی کنه و از نظر مالی پروژه رو ساپورت کنه.

-خوب؟

-خوب همون کسی که باعث شد پروژه رو بگیرم و الان کل اون پروژه و دار و ندارم بهش وصله همین پسره بود. باهاش توی کالیفرنیا آشنا شدم. مست بودم و فکر کردم اونم یکیه مثل بقیه. نشستم همه چیز رو براش تعریف کردم. طرف پسر مایکل موریسون بزرگ از آب دراومد و کمکم کرد. لطف مسیح بود که اتفاقی جلوی راهم قرار گرفت.

اتفاقی نبود.
حاضر بودم سر زندگیم شرط ببندم که دیدار اول بامداد و الکس اتفاقی نبود.

رابطه ی کاری مایکل موریسون و مستر ژوبین هم اتفاق نبود.

بامداد تمام مدتی که فکر می کردم زیر نظرش دارم و جیک و پوکش رو می دونم هر چیزی که به من وصل بود رو در اختیار خودش گرفته بود.

این مرد اومده بود تا من رو نابود کنه!

صدای الکس باز هم بلند شد:
-میدونم میشناسیش چون اونم میشناستت. به نظرم باید مواظبش باشی.

ابروهام رو کمی درهم بردم:
-چطور؟

-خطرناک به نظر می رسه. دیدمش که با ساواشم صمیمی بود. حس می کنم برات نقشه هایی داره.

حس الکس درست بود.
باید خیلی زود استارت بازی بامداد رو می فهمیدم.

خواست باز هم حرف بزنه که صدای کشیده ی ریحانه از پشت سرم بلند شدم:
-به به! ملکه!

به سمتش چرخیدم.
چهره ی زار و بهم ریخته ش نشون می داد که هنوز اخراجش رو هضم نکرده بود.

تلو تلو خوران بهم نزدیک شد:
-تو… تو فکر کردی کی هستی که من رو اخراج می کنی؟

حالش خراب بود و این رو می شد از فارسی حرف زدنش فهمید.
بار شلوغ و پر سر و صدا ساکت شده بود و حالا همه به این سمت خیره بودند.

-توی عوضی فکر کردی چون بابات پولدار بوده آدمی؟ تو… تو هیچی نیستی. فقط یه عقده ای روانی هستی که اگر بابات پول نداشت وضعت از منم بدتر بود.

خونسرد بهش خیره بودم و حتی ذره ای دلم نمی خواست لب باز کنم و باهاش حرف بزنم.

دیدن حال رقت انگیزش باعث می شد هیچ رغبتی برای از اشتباه بیرون آوردنش نداشتم.

قبل از اینکه باز لب باز کنه نازلی با ترس به سمتمون دوید و بازوش رو کشید.
-ببخشیدش خانم… حالش خوب نیست.

از جا بلند شدم.
صدای خنده هاش روی اعصابم بود.
به طرفش رفتم و سرم رو کنار گوشش بردم.

-با این رفتار فرصت کار توی بقیه ی فشن شوها رو هم از دست دادی.

ازش فاصله گرفتم و دیدم که با همون حال از خود بی خودش چشم هاش رنگ ترس گرفته بودند و فهمیده بود حرفم رو.

-خانم…
نگاهم رو به نازلی که نگران نگاهم می کرد دوختم و لب زدم:
-از اینجا ببرش.

چشمی گفت و بازوی ریحانه رو کشید.
بیرون رفتنش رو دنبال کردم و سرم رو تکون دادم.

باید هر چه زودتر به ایران بر می گشتم اما آنکارا هنوز برام یک برنامه دیگه نگه داشته بود!

***

چنگال رو توی سالاد فرو کردم و تکه ی کوچکی از کاهو رو توی دهانم گذاشتم.
ساواش دست هاش رو توی هم گره کرده بود و در حالی که آرنجش رو روی میز گذاشته بود نگاهم می کردم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا