رمان ارمغان بامداد پارت ۷

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ من خودم تو رو اینجا آوردم. یک پناهنده ی بدون مجوز بودی و من همه ی کارهات رو رو به راه کردم تا اینجا بمونی و بهت کار دادم به یک شرط… بهت کار دادم به شرط اینکه مفهوم این برند رو درک کنی. گفتم باید انقدری خودت رو بسازی که مثل اسم اینجا قابلیت پرواز رو پیدا کنی. گفتم برای پرواز اول از همه سالم باش. روح و جسمت رو سالم نگه
دار تا ارزشت بالا بره… با ارزش باش تا لباسی که توی تنت میره هم ارزش پیدا کنه. تو قوانین من رو زیر پا گذاشتی و من دوست ندارم آدم بی اراده ای مثل تو برام کار کنه.

به سمت خروجی شرکت رفتم.
صدای التماس هاش رو از پشت سرم می شنیدم اما ذره ای دلم براش نمی سوخت.

اون می تونست بعد از بهبود زخم و کبودی های بدنش جای دیگه استخدام بشه چون هیکل و چهره ی زیبایی داشت و علاوه بر قد بلندش عشوه ای خدادادی توی وجودش رخنه کرده بود.

اون می تونست جای دیگه مدل بشه اما من دیگه اجازه نمی دادم برام کار کنه چون از قبل همه ی قوانین رو براش توضیح داده بودم.

سوار ماشینی که سلین جلوی در آورده بود شدم و به سمت اران رفتم.
روزهای اولی که به اینجا اومده بودم از پیش چشم هام گذشت.

چقدر ذوق داشتم وقتی با اولین درآمدم اون ویلای نقلی رو توی اران خریدم.
اران محله آرام، لوکس و زیبای آنکارا بود و من زیادی می بالیدم به خودم اون موقع.

با اینکه به مرور ثروت بیشتری نصیبم شد و می تونستم ویلایی بزرگ تر یا حتی یک پنت هاوس بزرگ بخرم هیچ وقت از این ویلا نگذشتم.

من زیاد توی بالا ترین طبقه ی هتل هیلتون اتاق می گرفتم و اون اتاق یک جورایی تبدیل به ملک خودم شده بودم.

اونجا می تونستم از پنت هاوسش با اون ویوی محشر لذت ببرم اما هرگز نتونستم خودم رو راضی کنم تا خونه ی دیگه ای توی آنکارا بخرم.

اون ویلا برای من مظهر آرامش بود.
من با وجود پدر خوانده ی پولدارم بی خانمان بودم و اونجا اولین خانمانم بود.

ماشین رو توی حیاط ویلا بردم و پیاده شدم.
نفس عمیقی کشیدم تا هوای پاک و عطر گل ها و درخت هایی که خودم کاشته بودم توی مشامم بپیچه.

در ساختمون رو باز کردم و داخل شدم.
سوییچ و کلید خونه رو روی کاناپه انداختم و چرخی زدم.

سالم همدم تنهایی من!
از پله ها بالا رفتم و در اتاقم رو باز کردم.

وقت زیادی برای رفع دلتنگی نداشتم و باید حاضر می شدم.
با ریموت پخش رو روشن کردم و صدای موزیک توی کل خونه پیچید.

در کمدم رو باز کردم و قدم داخل گذاشتم.
کمد توی اتاق تقریبا اندازه ی خود اتاق بود و خودم داده بودم اینجا تهویه ش کنند.

از جلوی قفسه های کفش و کیف گذشتم و جلوی رگال ایستادم.

سلین برای قرار شام با ساواش برام توی پنت هاوس هتل لباس می گذاشت و من فقط باید برای دیدن الکس آماده می شدم.

شلوار چسبون چرم مشکی رنگم رو با کت کوتاه مشکی چرم و تاپ طوسی ست کردم.

بوت های ساق بلند نگین دارم رو هم پوشیدم و جلوی آیینه ی قدی ایستادم.

موهام رو بالا بستم.
دوست نداشتم توی دیدار دوستانه م با الکس لباس مهمانی بپوشم و این تیپ سرتاسر مشکی بهم آرامش می داد.

رنگ مشکی همیشه مشکی می موند.
با هر رنگ دیگری هم مخلوط می شد باز هم مشکی بودنش رو از دست نمی داد و من دوست داشتم مثل اون باشم.

مشکی رو انتخاب می کردم تا به یاد بیارم که چی بودم…

که با اینکه با رنگ های دیگری مخلوط شده بودم و هزاربار از نو خودم رو ساخته بودم باز هم در اصل چیزی تغییر نمی کرد.

شاید از بیرون گاهی سرخ می شدم و گاهی سبز…

شاید رنگ های که روی وجودم پاشیده می شدند پررنگ بودند اما در حقیقت چیزی از اون مشکی کم نشده بود.

من در ظاهر هر رنگی که بودم درونم رو سیاهی مطلق فرا گرفته بود.
حتی عشق وعالقه م هم رنگ سیاه داشت.

من با سیاهی خو گرفته بودم.
رژ جیگریم رو روی لب هام کشیدم و چشم هام رو با خط چشم گرون قیمتم آذین دادم.

کیف دستی خز طوسی رنگم رو توی دست گرفتم و با موهایی که بالای سرم دم اسبی بسته بودم از اتاق خارج شدم.

پله ها رو پشت سر گذاشتم و نگاه دیگه ای به خونه انداختم.
کلید خونه و سوییچ آئودی مشکی رنگم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.

زمان زیادی طول نکشید تا به هتل برسم.
جلوی در ورودی از ماشین پیاده شدم.
نگهبان با سرعت به سمتم اومد و با ترکی لب زد:

-سلام خانم. رسیدن به خیر. خوش اومدید.
سری تکون دادم و سوییچ رو به سمتش گرفتم.

-مراقب باش.
-چشم خانم. همون جای همیشگی پارک می کنم.

این بار لبخند کمرنگی به روش پاشوندم و به سمت ساختمون پا تند کردم.
توی ورودی ایستادم و نگاهم رو به ساعت رولکس روی مچ دستم دوختم.

ساعت پنج و پنجاه و نه دقیقه بود و ثانیه های آخر که طی شد و شش دقیق رو نشون داد داخل شدم.

نگاهم رو توی لابی چرخوندم و دیدمش.
روی یکی از مبل ها رو به روی مردی نشسته بود که پشتش به من بود.

مردی که احتیاج نداشتم حتما چهره ش رو ببینم برای شناختنش.
باز هم غافلگیر شده بودم.

الکس با دیدنم از جا بلند شد و سرش رو برام تکون داد.
سرم رو تکون دادم و راهم رو به سمت بار هتل کج کردم.

کیف دستی توی مشتم فشرده شد.
بامداد الکس رو هم می شناخت و این چطور ممکن بود؟

فکر می کردم همه چیز رو درباره ش می دونستم اما اشتباه می کردم.
باید یک بار دیگه تحقیقات و داشته هام رو از ابتدا مرور می کردم.

صدای بلند موزیک توی گوشم پیچید و مغزم رو انقدر شلوغ کرد تا فکر بامداد توی مارپیچ نیم کره هام به تلاطم افتاد.

روی صندلی کنار پیشخوان نشستم و دفنه که پشت پیشخوان ایستاده بود با دیدنم لبخند زد.

-سلام ارمغان. کی اومدی؟
سرم رو تکون دادم:
-امروز رسیدم و فردا میرم.

خندید.
-فقط می خواستی سک سک کنی؟
دستی به پیشونیم کشیدم و چشم دوختم به چهره ی اروپایی و زیباش.

دفنه برای من یادآور روزهایی بود که با خفت و خواری میون آدم های بدبو و متعفن توی بار کوچک جنوب شهر مشروب سرو می کردیم.

دفنه برای من یادآور روزهای سخت و دردآوری بود که حتی مرورش هم تنم رو به لرزه می انداخت و اگر من از همون ابتدا با این دختر آشنا نشده بودم حتما همون موقع ها نابود می شدم.

نگاهم به دفنه بود و خودم غرق گذشته شده بودم.
روز اولی که پا به بار گذاشتم توسط یکی از همون عوضی ها لمس شدم و جنون که شاخ و دم نداشت.

دفنه بود که من رو نجات داد از رعشه و ترس شدیدم و وقتی من ماجرام رو بی اختیار توی اون حال بد براش تعریف کردم تا آخر پشتم ایستاد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا