رمان ارمغان بامداد پارت ۶

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

ـ مطمئنم.
نیشخند روی لب هاش نشون می داد که من داشتم بامداد رو دست کم می گرفتم.

این بازی تازه شروع شده بود و هنوز مونده بود تا بامداد برگ های برنده ش رو رو کنه.

***

سرم رو به تاسف تکون دادم.
-چطور نتونستید جلوش رو بگیرید؟
سلین با شرمندگی سرش رو پایین انداخت:

-شرمنده این رو میگم اما فکر می کنم بهتره خودتون با ساواش بیگ صحبت کنید.

دستی به موهام کشیدم و در حالی که از پله های سالن بالا می رفتم لب زدم:
-تا یک ساعت دیگه این بلبشو جمع نشده باشه عاقبت خوبی در انتظارتون نیست.

صدای بله خانم گفتنشون بلند شد.
صدای قدم های سلین رو پشت سرم شنیدم.

-توی هتل بیلکنت براتون اتاق رزرو کردم.
ابروهام در هم رفتند و توی پله ها به سمتش چرخیدم.

ایستاد.
-چرا اونجا؟
لبخند آرومی زد:

-آقای لرنر اونجا اقامت دارن.
سرم رو تکون دادم:

ـ پس الکس اومده.
-بله. تا فهمیدن که شما بعد از پاریس عازم آنکارا هستید با اولین پرواز خودشون رو رسوندن.

-بلیت رو کنسل کن. وقت زیادی ندارم. بهش بگو امشب هتل هیلتون می بینمش.
-اما…

میون حرفش پریدم:

-اما نداره! بیلکنت این موقع از سال به خاطر کنفرانس های تجاری و سیاسی شلوغه. به یه جای آروم احتیاج دارم. بگو اگر ملاقات باهام رو میخواد فقط هتل هیلتون می بینمش.

-چشم. امشب توی هتل می مونید؟
-خونه رو ترجیح می دم.
لبخندش رو پررنگ تر کرد:

-حدس می زدم. گفتم خونه رو براتون تمیز کنن.
-خوبه. همه ی مدل ها و طراح ها رو بعد از حل کردن آشوبی که ساواش به پا کرده توی سالن جمع کن.

-چشم. با ساواش بیگ چیکار می کنید؟
کلافه دستی به پیشونیم گذاشتم و لعنتی فرستادم.

اون مرد بی سر و پای بدون حد و مرز برای من آرامش نمی گذاشت.

-فردا حتما باید به تهران برگردم. قرار با الکس رو بذار شش بعد از ظهر. یه قرارم شامم برای نه شب با ساواش تنظیم کن.

راهم رو دوباره از سر گرفتم و از پله ها بالا رفتم.

ـ اما خانم… ساواش بیگ امشب قرار تجاری مهمی دارن.

در حالی که به سمت اتاق کار خودم توی طبقه ی دوم می رفتم دستم رو توی هوا تکون دادم:

-ایناش به من مربوط نیست. پیغامم رو برسون و تاکید کن این اولین و آخرین فرصتیه که بهش میدم. اگر بخواد از دستش بده مجبوره تا بعد از شوی ساحل صبر کنه.

داخل اتاق شدم و با بستن در صدای چشم سلین رو شنیدم.
خودم رو روی صندلی انداختم و آه عمیقی کشیدم.

هر بار که به آنکارا میومدم به قدری خسته می شدم که بعد از برگشت تا یک هفته احتیاج به استراحت مطلق داشتم.

طرح های روی میز رو از نظر گذروندم و با تاسف مدادم رو توی دست گرفتم.
هنوز نشده بود که طرحی رو بهم بدن و من نیازی به اصلاح درش نبینم.

رفع و رجوع عیوب طرح ها یک ساعتی وقتم رو گرفت و سلین ازم خواست تا پایین برم.

این بار هم به جای استفاده از آسانسور با پله ها پایین رفتم.
ترجیح می دادم توی این شلوغی به جای منتظر موندن برای آسانسور با پله ها تردد داشته باشم.

نگاهم رو بین مدل ها که کنار هم ایستاده بودند چرخوندم.
چشم هام روی ریحانه خیره موند.

با قدم های آروم اما مطمئن بهش نزدیک شدم.
صدای تق تق پشانه ی کفشم توی سالن ساکت پیچید و همه به خوبی می دونستند توی این شرایط سکوت لازم بود.

جلوش ایستادم و نگاهم رو به چشم هاش دوختم.
-چرا دور گردنت شال گردن پیچیدی؟

کمی هول شد:
-سردم بود.
یک تای ابروم رو بالا دادم:

-دیدمت داشتی اون مدل یقه اسکی آستین دار رو امتحان می کردی. لباسی که من برات انتخاب کردم همون یقه قایقی حریر نبود؟

لبش رو گزید.
صدام محکم تر شد:
-جوابم رو نشنیدم.
-بـ…بود.

-پس چرا اون رو پوشیده بودی؟
جوابم رو نداد و من ناگهانی مچ دستش رو گرفتم و آستینش رو بالا زدم.

هین کوتاهی کشید.
-جای سوختگی سیگار روی دستت چیکار میکنه؟
چشم هاش رو با عجز بست.

-خوشم نمیاد برای جوابم صبر کنم.
چشم هاش رو باز کرد و با دیدن نگاه جدیم سرش رو پایین انداخت.

ـ راستش… من کار شبانه دارم. توی یه بار کار میکنم… یکی از مشتری ها سیگارش از دستش افتاد و… دست من سوخت.

لبخندی زدم و این بار شال دور گردنش رو باز کردم.
وحشت زده نگاهم کرد.

-کبودی های روی گردنت چی؟ اینا هم جای دندان گرفتن های اتفاقیه؟
درمانده بود و چیزی نمونده بود تا زیر گریه بزنه.

-اخراجی!
مبهوت سرش رو بلند کرد.
-چی؟!

پشت کردم بهش تا برم اما صداش نگهم داشت:
-خانم من احتیاج مالی دارم. مجبورم سر اون کار شبانه برم.

چرخیدم سمتشون و این بار نگاهم رو به نازلی دوختم:
-نازلی تو کجا کار میکنی؟

دست هاش رو درهم گره کرد و لب زد:
-توی یه بار گارسونم.
سرم رو به تایید تکون دادم و باز چشم دوختم به ریحانه:

-میبینی؟ همه ی مدل های اینجا افراد مشهور نیستند. نازلی هم مثل تو توی یه بار کار میکنه اما قوانین من رو می دونه. شما اینجایید تا با این کار آینده تون رو بسازید.

یک تای ابروم رو بالا بردم و ادامه دادم:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا