رمان ارمغان بامداد پارت ۵

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

مستر ژوبین هم در مقابل لبخند بزرگی زد و لب زد:
-خوش میگذره بهتون؟ پذیرایی چطوره؟

با اینکه لهجه ی فرانسوی همیشه گلوم رو به درد می آورد با زبان خودشون گفتم:

-ممنون موسیو. همه چی عالیه.
نگاهم رو به بامداد دوختم و ادامه دادم:
-معرفی نمی کنید؟

مستر ژوبین سرش رو تکون داد:

-اوه بله… داشت یادم می رفت. ایشون
پسر خوانده ی آقای موریسون رفیق قدیمی منهستند. میشناسیدشون مطمئنا. همون تاجر آمریکایی که اوایل اسپانسری ما رو به گردن گرفته بودند.

نگاهم تغییری نکرد با حرف هاش اما به خوبی جا خوردم.
فکر می کنم باید عادت می کردم به دیدن بامداد میون برنامه هام.

نیشخند روی لبش نشست:
-بامداد معین هستم.

نگاهش کردم و پس میون همه ی کسانی که موریسون رو می شناختند اون باز هم معین بود.

سرم رو تکون دادم و دستم رو به سمتش دراز کردم و لب زدم:
-ارمغان فتحی.

مکث طولانی ای کرد و بالاخره دستش رو دراز کرد.

ما هر دو به نحوی فرزند خوانده بودیم اما انگار هیچ کدوم فامیلی پدر خوانده هامون رو نگه نداشته بودیم.

بامداد به خاطر اثبات قدرت و سهمش به من معین مونده بود و من به خاطر رازی که تنها خودم می دونستم فامیلی مادرم رو نگه داشته بودم.

دوئل نگاه هامون خیلی طول نکشید و این من بودم که دست دستکش پوشیده م رو از میون دست بامداد بیرون کشیدم.

مستر ژوبین با لبخندش هر دومون رو از نظر گذروند و با گفتن خوش باشین ازمون دورشد.

بامداد یک دور سر تا پام رو از نظر گذروند:
-نمیخوای بپرسی چرا اومدم؟

جام رو توی دستم تکون دادم و لبخندم رو پررنگ تر کردم.
-نه. نمی خوام بپرسم.

نیشخند زد و قبل از اینکه چیزی بگه موزیک آرومی پخش شد و کم کم مهمان ها جفت جفت روی سن رقص رفتند.

آلهان یکی از طراح های شرکت مستر ژوبین به سمتم اومد و در حالی که می دونست جوابم چه خواهد بود دستش رو دراز کرد:

-افتخار می دید؟
سرم رو به طرفین تکون دادم:
-متاسفم.

نگاه بامداد روم نشست و قبل از اینکه بخوام حرفم رو ادامه بدم گفت:
-ایشون قول رقص رو از قبل به من دادند.

چشم هاش گرد شدند و من نگاه عمیقم رو به بامداد دوختم.
-اوه! باور نکردنیه! ملکه بالاخره به یک نفر افتخار رقصیدن داده؟

فرصت مخالفت پیدا نکردم چون صدای بلند آلهان من رو توی دام عمل انجام شده ای که بامداد پهن کرده بود انداخت:

-مستر ژوبین؟ شنیدین چی شد؟ ارمغان درخواست رقص آقای معین رو قبول کرده.

مستر ژوبین با شنیدن صداش به سمتمون اومد و اون هم تعجب کرده بود.

من دوازده سال به صورت جدی توی فشن شو ها و مراسم های این چنینی شرکت می کردم و هیچ وقت با هیچ کس نرقصیده بودم.

شونزده سالم بود که طرح هام رو به مستر ژوبین دادم و اون بیشتر از اینکه از طرح هام خوشش بیاد از خودم خوشش اومده بود.

شونزده سالم بود که به عنوان مدل وارد حوزه ی مد شدم.
هفده سالم که شد کارم رو به عنوان سوپر مدل ادامه دادم.

طرح می زدم اما انقدری که دیگران چهره و هیکلم رو می پسندیدند به طرح ها توجهی نشون نمی دادند.

سه سال سوپر مدل بودم.
با مشهورترین برند ها کار می کردم اما با مرگ مادرم همه چیز بهم ریخت.

وقتی فهمیدم همه ی چهار سالی که من توی کشورهای دیگه روی بزرگ ترین سن ها کت واک می رفتم و تحسین می شدم مادر سخت بیمار بود از درون نابود شدم.

اینکه می تونستم آخرین روزهاش رو کنارش باشم اما نبودم ضربه ی بزرگی بهم زد.

مادرم بیشتر عمرش رو توی درد و تنهایی بود و من با اینکه قسم خورده بود روزهای سختش رو براش جبران کنم باز هم کنارش نبودم.

عذاب درونیم باعث شد حوزه ی مدلینگ رو کنار بذارم و دیگه روی سن نرم.
شش ماه روز و شب برای مادرم عزاداری کردم و بعد با طرح هام به دنیای مد برگشتم.

مادرم اولین کسی بود که طرح هام رو تایید کرد و تشویقم کرد برای طراح شدن و من خواستم نشونش بدم که تایید و تشویقش نتیجه می داد.

اون چهار سال مدل و سوپر مدل بودن باعث شده بود همه جا بشناسنم و همین شناخته شدن باعث شد به راحتی خودم رو به عنوان طراح معرفی کنم.

همه ی این سال ها با اینکه مردم اجازه داشتند به راحتی تماشام کنند، از چیزهایی که تنم بود لذت ببرند و داشتن لباس های طرح خودم آرزوشون باشه هیچ وقت اجازه ندادم کسی بهم دست بزنه و رقصیدن هم از این قائده مستثنی نبود.

من به خاطر خاطره ای که از کودکی همیشه باهام مونده بود نمی تونستم اجازه بدم مردی بهم دست بزنه و همین باعث شده بود همیشه یک جفت دستکش دستم باشه تا بتونم به دیگران دست بدم و همین دست دادن با دستکش هم به خاطر مدت های طولانی تمرین بود.

من توان این رو نداشتم که کسی بدنم رو حتی از روی لباس لمس کنه.
بامداد این ها رو می دونست اما یک چیز رو فراموش کرده بود.

لبخند رفته رو دوباره روی لب هام برگردوندم.
بامداد دستش رو به سمتم دراز کرد:

-برقصیم؟
میشد گفت نگاه نود درصد سالن روی ما بود و من مجبور بودم که این درخواست رقص رو بپذیرم.

دستم رو توی دستش گذاشتم و اون با لبخند مرموزش به سمت سن رفت و من رو هم با خودش همراه کرد.

روی سن که ایستادیم بهم نزدیک تر شد و دست دیگرش رو دور کمرم انداخت.
بدنم با لمس دستش روی اون لباس ساتن مورمور شد.

نفسم حبس شده م رو آروم بیرون دادم و باز هم لبخند زدم.

چشم های بامداد پر شدند از تعجب و اون فراموش کرده بود انگار که ما یک سال در کودکی با هم زندگی کرده بودیم.

یک سال اون بدون توجه به حال خراب و ترس و رعشه ای که داشتم بهم دست می زد و بغلم می کرد و من باور کرده بودم که لمس دست های بامداد هیچ وقت نمی تونست بهم آسیب بزنه.

اون تنها مردی بود که می تونستم لمسش کنم و می تونست لمسم کنه.
وقفه رو بیشتر نکردیم و رقصمون رو با ریتم آهنگ شروع کردیم.

کمی که گذشت صداش رو از کنار گوشم شنیدم:
-فراموش کرده بودم خودم این رقص رو بهت یاد دادم.

چیزی نگفتم و ادامه داد:
-تو هیچ وقت نمی تونی در مقابلم مقاومت کنی.
-نه!

چشم هام رو توی چشم هاش دوختم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم.
-من در مقابل تو هیچ نقطه ضعفی ندارم.

چشم هاش رو ریز کرد و لب زد:
ـ مطمئنی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا