پارت اول تا آخر رمان خدمتکار جذاب من

پارت اول تا آخر رمان خدمتکار جذاب من

قسمتی از رمان

“بـــه نــــام خــــدا “

به نام خالق عشق.
آن کس که صاحب تمام قلب هاست.

اواخر شب بود . با چشمای اشکی و تو خیابون میچرخیدم و دنبال جایی بودم که شبو توش بگذرونم.
از همه چیز دل کنده بودم. حتی از زندگی کردن.
حوصله هیچ چیز و هیچ کسو نداشتم.
بابام چطور میتونست منو به خاطر زنش کنار بزاره و از خونه بیرونم کنه.

زن بابام شرط گذاشته بود یا جای اونو بچه هاش تو اون خونه ست یا جای من.
بابامم….
از خیابون اصلی وارد کوچه ی کوچیک و تاریکی شدم که تهش یه مسافرخونه بود.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای پا به گوشم رسید.
با ترس قدم تند کردم.
صدای قدماشون با قدمای من هم آوا شده بود.

شروع به دویدن کردم که دستی از پشت روی بازوم قفل شد و منو به سمت خودش کشید.
+کجا میری خانوم خوشکله. این وقت شب اونم تنها و با این سر و وضع ژولیده پولیده.
دنبال همدمی یا همسر؟ یا یکی که نقششو بازی کنه.

با ترس و لرز نگاهشون کردم که سه تایی زدن زیر خنده.
– شـ…ـشما کی هستین؟
+ مهم نیست ما کی هستیم مهم اینه ببینیم تو چیکاره ای؟
– منظورت چیه؟
+ خودتو نزن به اون راه امشب باید…

نا خداگاه دستم بلند شد و محکم زدم زیر گوشش و پا گذاشتم به فرار.

به خیابون اصلی که رسیدم ، احساس کردم همه چیز برای لحظه ای متوقف شد.
صدای در ماشین و بعد از اون صدای مردی که از اینطور وحشیانه وسط خیابون پریدنم عصبی بود.
-هی تو !! مگه کوری؟! نصف شب وقت دویدن وسط خیابونه؟!
با توام احمق.

برگشتم پشت سرم و با دیدن چند تا پسری که نزدیک میشدن سمت صاحب ماشین دویدم.
تنها چیزی که تو اون موقع متوجهش شدم قدش بود.
قد فوق العاده بلند و هیکل بی عیب و نقصش.
از ترس دستم و بند بازو هاش کردم.
نگاهش متعجب سمتم چرخید. اما دستشو ول نکردم
– خواهش میکنم کمکم کن ..

حرفی نزد.
چرخید سمت پسرا
-مشکلی پیش اومده آقایون؟!
متوجه شدم صدای گرم و گیرایی هم داره.
یکیشون جلو تر اومد .
+ ردش کن بیاد این طرف داداش ، خودمون اول پیداش کردیم.

نفسش رو بیرون فرستاد. خیره ی نیم رخش شدم.
-این که داری راجبش حرف میزنی کالا نیست.
دکمتو بزن برو پی کارت بی وجود.
پوزخندی زد و جواب داد:
+جونتو الکی سر یه دختر نزار وسط.

برگشت سمت دوستاش و دوباره بهمون نگاهی انداخت.
-ما سه نفریم ، تو تنهایی. شر درست نکن ، بفرستش اینور.
اخم کرد.
قلبم به تپش افتاده بود.
دست به جیب شد و سمتم چرخید.
-دختر جون برو تو ماشین بشین تا من اینارو بفرستم برن.

بدون هیچ حرکتی مات و مبهوت نگاهش کردم.

بازوم رو گرفت و در پشت رو باز کرد.
برای لحظه ای با ترس نگاهمون بهم گره خورد.
نگاه دلنگیزی داشت و خشمی توش موج میزد که نمیدونستم سره چیه..
ولی هرچی که بود به شدت جذابش میکرد.
در و بست و قفلش کرد.
جلو رفت و مشغول حرف زدن شد.
نمیدونم چی بهشون گفت اما سریع روشونو گرفتن و به سرعت دور شدن.

با دیدن این اتفاق ترسی به دلم افتاد.
سوار ماشین شد و ماشینو روشن کرد.
ماشین لوکس و خوشکلی داشت معلوم بود وضع مالیه خوبی داره.
سرمو به شیشه تکیه دادم و بیرونو تماشا میکردم که با صدای کلفت و مردونه ش به خودم اومدم:

+ این وقت شب تو خیابون چی میخوای دختر؟!
سنگینی نگاهش از آینه باعث شد سرم و بالا بگیرم و نگاهش کنم. حس بدی داشتم
با این حال آروم جواب دادم:
– جایی رو ندارم برم .
از تعجب پلکی بالا انداخت و گفت:

+ تا الان کجا زندگی میکردی؟ سر و وضعت به خیابونیا نمیخوره.
پوفی از روی کلافگی کشیدم و گفتم:
– چند سالی هست مادرم مرده. بابام دوباره ازدواج کرد . بین زن جدیدش و من باید یکی رو انتخاب میکرد که…
سرشو از روی گیجی تکون داد و ساکت موند.

چند دقیقه بعد ماشینو جلوی یه در بزرگ نگه داشت.
زیر چشمی نگاهش کردم:
+میتونی امشبو اینجا بمونی .اینجا خونمه و من تنها زندگی میکنم.
اگه جای بهتریم داری میتونم برسونمت.

مظلوم سرم رو کج کردم و نه ارومی گفتم.
در با ریموتی که دستش بود باز شد و ماشینو داخل برد.
سرکی کشیدم. خونه ی رویاهام رو به روم بود.
یه قصر بزرگ و زیبا.
با ذوق لبخند زدم.
+پیاده شو.
چشمی گفتم و کولم و برداشتم .

پیاده شدم و پشتش مثل یه جوجه اروم حرکت کردم.
گاهی با شگفتی به اطراف نگاه میکردم و لبخند میزدم.
در ورودی رو باز کرد و منتظر شد داخل بشم.
سرم رو براش تکون دادم و کولم رو محکم تر فشردم.

پامو که تو خونه گذاشم ، زبونم از اون همه زیبایی و تجملات بند اومد.
چند لحظه فقط میخ زیبایی خونه شده بودم و تو هپروت سیر میکردم.
که با شنیدن صداش از جا پریدم:
– وقت برای دید زنی زیاده بیا داخل.

دوباره چشمی گفتم.
وارد اتاقی شد.
پشت سرش وارد اتاق شدم. دستشو برد تا لباساشو در بیاره که یهو گفت:
+ اع. داشت یادم میرفت اینجایی.
میرم اون یکی اتاق لباس عوض کنم. اگه گرسنه ای تو آشپزخونه یه چرخی بزن. حتما یه چیزی گیرت میاد.

تشکر زیر لبی کردم و آدرس آشپزخونه رو ازش گرفتم.
انقدری خونش بزرگ بود که توش گم میشدی.
وارد آشپزخونه شدم و در یخچالو باز کردم.
فکم افتاد!
هرچی که بگی توش بود. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.

حوصله آشپزی نداشتم. بسته ی فلافلو برداشتم و چندتاشو سرخ کردم و خوردم.

 

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت ۴

پارت ۵

پارت ۶

پارت ۷

پارت ۸

پارت ۹

پارت ۱۰

پارت ۱۱

پارت ۱۲

پارت ۱۳

پارت ۱۴

پارت ۱۵

پارت ۱۶

پارت ۱۷

پارت ۱۸

پارت ۱۹

پارت ۲۰

پارت ۲۱

پارت ۲۲

پارت ۲۳

پارت ۲۴

پارت ۲۵

پارت ۲۶

پارت ۲۷

پارت ۲۸ به زودی…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا