رمان ارمغان بامداد پارت۱

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

نگاهم زوم صحنه بود و مدل ها پشت سر هم با ڪرشمه و غمزه ای ڪه برای یادگیریش مدت ها تمرین ڪرده بودند روی سن ڪت واڪ می رفتند و من با غرور و افتخار سرم رو بالا گرفته بودم و پر می شدم از تحسین دیگران.

اینجا شوی من بود!
جایی ڪه میونش فرمانروایی می ڪردم. جایی ڪه من می گفتم دیگران چی بپوشند چی بخوردند و چه جوری راه برند.

جایی ڪه من افڪار بقیه رو ڪنترل می ڪردم و بهشون القا می ڪردم چه جوری باشند.
بهشون انتخاب میدادم.
ِمنِ ملڪه!
اینجا همه به فرمان من بودند…

مدل ها بار دیگه با همون ترتیب روی سن اومدند و قبل از اینڪه بخوام اختتامیه رو با دقت ببینم صدای سلین با لهجه ی ترڪی غلیظش رو از ڪنار گوشم شنیدم:

-خانم… پروازشون همین الان نشست.
نفسم توی سینه حبس شد و همه ی غرورم انگار از داخل به یڪباره فرو ریخت.
اومده بود…

بعد از بیست سال پیداش شده بود و من حتی با فڪر ڪردن به اسمش دلم می لرزید و خوب می دونستم چرا اومده.

بیست سال زمان زیادی بود برای اینڪه خودش رو بسازه. برای اینڪه نفرتش رو پرورش بده.

بیست سال زمان زیادی بود برای اینڪه آماده شه برای نابود ڪردن… برای ویرانی…

بیست سال زمان زیادی بود برای اینڪه بامداد رو بامداد ڪنه و من هنوز با همه ی این زمان زیاد دلم می رفت برای بودنش و این عشق شش سالگی بعد از بیست سال هنوز ذره ای ڪم نشده بود.

صدای دست ها و جیغ ها توی گوشم پیچید و من لب زدم:
-برای همین امشب برام بلیط بگیر. بر میگردم ایران.
سلین سری برام تڪون داد و دور شد.

باید بر می گشتم. باید بر می گشتم و زودتر از اون به استقبالش می رفتم.

*

با نشستن هواپیما تذڪر مهماندار من رو به خودم آورد و شال رها روی شونه هام رو روی سرم انداختم.

ڪیف ڪوچڪم رو از بالای سرم برداشتم و از جا بلند شدم.
پله های هواپیما رو پشت سر گذاشتم و مهماندار قبل از دور شدنم صداش رو به گوشم رسوند:

-امیدوارم پرواز خوبی رو در قسمت وی آی پی ما تجربه ڪرده باشین.
نفس عمیقی ڪشیدم و هوای آلوده مشامم رو پر ڪرد.

حسش می ڪردم. بوی عطرش رو حس می ڪردم. همین اطراف بود و من رو می پایید.
زودتر از من به استقبال اومده بود.
جلوی در فرودگاه ایستادم.

مهام با قدم های سریع به سمتم اومد:
-خوش اومدی!
سرم رو تڪون دادم و دستم رو به سمتش دراز ڪردم. سوییچ رو میون دستم گذاشت و لب زد:

-اومده.
-میدونم.
-پر از نفرت اومده.
-میدونم.

سرش رو به تاسف تڪون داد:
-اومده بهت آسیب بزنه.
-اونم می دونم.
-می دونم درخواست بیجاییه… اما لااقل مراقب خودت باش.

سرم رو تڪون دادم و راهم رو به سمت پارڪینگ ڪج ڪردم.
با همه ی ترسی ڪه وجودم رو به لرزه می انداخت مشتاق بودم تا ببینمش.
باید می دیدمش!

دست هام رو دور بازو محڪم ڪردم و چشم دوختم بهش.
بار اولی ڪه دیدمش نگاهش ڪنجڪاو بود و مهربونی داشت.

بار آخر اما نگاهش پر از نفرت بود. بهم گفت زندگیش رو جهنم ڪردم. گفت برمیگرده تا جهنم خودش رو بندازه به جون زندگیم تا زندگیم رو جهنم ڪنه.

حالا بعد از بیست سال برگشته بود و نگاهش هنوز پر بود از نفرت.
قدمی به جلو برداشتم و لب زدم:
-خوش اومدی.

سنگینی نگاهش داشت نگاهم رو مغلوب می ڪرد اما من برای مغلوب شدن اینجا نبودم.
صدای محڪم و بمش توی گوشم پیچید:
-دیر برگشتی.

من رو زیر نظر داشت و این اصلا باعث تعجبم نمی شد.
نگاهش رو دور تا دور باغ چرخوند:
-اومدم خونه م!

حرفش پر بود از هشدار و تهدید و من تنها منتظر خونده شدن وصیت نامه بودم.
-وڪیل منتظره.

سرش رو تڪون داد و به سمتم اومد و قبل از اینڪه از ڪنارم بگذره صداش رو از ڪنار گوشم شنیدم:
ـ یادته آخرین بار چی گفتم؟

موهای بلندش ڪه به شونه هاش می رسید توی صورتم پخش شد.
سرم رو بالا تر گرفتم و خیره به رو به رو آب دهانم رو قورت دادم.
یادم بود.

-اینجا جهنم زیبایی میشه. به زیبایی بیست سال پیش.

***

نگاهش جاخورده بود اما تمام تلاشش رو می ڪرد تا چیزی بروز نده و این رو از دست های مشت شده ش می فهمیدم.

-یعنی بعد از اون همه نامردی حتی برای جبران هیچ سعی ای نڪرده؟
معتمد سرش رو تڪون داد:

-نیمی از اون شرڪت به نام شماست آقای معین. بی انصاف نباشید.
پوزخند بلندش مثل تیغ به وجودم نشست:

-آره… نصف دیگه و ڪل این خونه هم به نام دختر خونده ی یتیم و بی هویتش زده.
بی اونڪه خم به ابرو بیارم چشم دوختم بهش و خونسرد لب زدم:

-توی خونه ی من احترامم واجبه. عجیبه ڪه بیست سال زندگی در سوئد آداب معاشرت با خانم ها رو یادت نداده. فڪر میڪنم اونجا بیشتر از بقیه ی ڪشورها به خانم ها اهمیت میده.

پوزخندش پررنگ تر شد:
ـ آره… به خانم ها اهمیت میده. اما من یاد گرفتم زن های خونه خراب ڪن لیاقت هیچ احترامی رو ندارن.

باید خودم رو ڪنترل می ڪردم.
باید مثل همیشه حقیقت وجودم رو داخل نگه میداشتم و ماسڪ روی چهره م می گذاشتم.

ڪاری ڪه بعد از فهمیدن حقیقت به خوبی یادش گرفته بودم.
معتمد ڪه شاهد دوئل نگاهمون بود صداش رو صاف ڪرد:

-به هر حال توی این وصیت نامه هیچ شڪی نیست چون آقای معین قبل از مرگشون همه ی ڪارهای واگذاری رو انجام دادن و فقط مونده سه دونگ شرڪت و ویلای شمیران ڪه به خاطر ایران نبودنتون الان باید ڪارهای انحصار وراثت رو انجام بدیم.

-من نه اون شرڪت رو میخوام و نه ویلا! من برای این خونه اومدم ایران.
از جا بلند شدم:
-متاسفم. خیلی دیر شده.

اخم هاش رو درهم برد و از جا بلند شد:
-اینجا خونه ی پدر منه!
لبخند زدم:
-پدری ڪه حتی برای مراسم خاڪسپاریش هم خودت رو نرسوندی؟

دندون هاش رو محڪم روی هم فشرد:
ـ پدر من بیست ساله مرده. من توی مراسم خاڪسپاریش قبال شرڪت ڪردم و حالا برای انحصار وراثت اومدم.

ابروهام رو بالا انداختم:

-پس بهتره بدونی همون بیست سال پیش ڪه پدرت رو خاڪ ڪردی اون هم برای خودش خانواده ی جدیدی تشڪیل داد و این خونه سهم خانواده ی جدیدشه.

آتش نگاهش شعله ور تر از قبل شد و قدمی بلندی به سمتم برداشت و بازوم اسیر مشتش شد اما حتی ذره ای هم خم به ابرو نیاوردم.

من دردهایی بیشتر از این ڪشیده بودم. بارها با بازوی شڪسته مبارزه ڪرده بودم و بدنم آماده ی حملاتش بود.

قبل از اینڪه چیزی بگه در خونه باز شد و پسری لاغر اندام و جوون با عجله وارد شد.
-دیر رسیدم انگار.

زبان و لهجه ی غلیظ آمریڪاییش ابروهام رو بالا پروند.
چشم هام رو روی تیپ اسپرت و تقریبا گشادش چرخوندم و اون با آدیداس های قرمز رنگش قدمی به جلو برداشت و ابروهاش بالا پریدند.

-واو! من فڪر میڪردم عڪس ها فتوشاپ بودن.
تلاش زیادی میڪرد برای فارسی حرف زدن بدون لهجه و من این مرد رو نمی شناختم.

نمیشناختم و نشناختنش گیجم می ڪرد.
من باید همه ی اطرافیان بامداد رو می شناختم.

چشم هاش رو توی چشم های ڪلافه از ندونستنم چرخوند و ادامه داد:
-مثل اینڪه معرفی نشدیم.

نگاه سرزنشگری به بامداد انداخت و همین باعث شد بامداد بازوم رو رها ڪنه و با خشم خفته قدمی به عقب برداره.

ڪلافگیم داشت بیشتر می شد و این پسر ڪی بود ڪه خشم بیست ساله ی بامداد رو مهار می ڪرد؟
دستش به سمتم دراز شد:

-من موس هستم خانم.
-موس؟
-بله موس. اسم یه گوزن سنگین وزنه.
گیجیم رو پس زدم. فعلا وقت فڪر و گیج شدن نبود.

ڪمی نگاه دوختم به دستش و بعد دستم رو به آرومی توی دستش قرار دادم و لب زدم:
ـ سنگین وزن؟

لبخند ملحیهی زد و پشت دستم بوسه ای نشوند:
-واقعا باعث افتخارمه تونستم شما رو از نزدیڪ ببینم و حتی لمس ڪنم.

با دقت به چهره م خیره شد:
-شما بیست و هشت سالتون هست درسته؟ فڪر می ڪردم بیبی فیس بودنتون اثر لنز دوربین و هنر ادیت باشه اما حالا میبینم این یه امر طبیعیه.

چشمکی بهم زد و همچنان بدون اینکه دستم رو رها کنه ادامه داد:
-میشه راز جوان موندنتون رو با من هم درمیون بذارید؟

دستم رو کشیدم و اون هم رهاش کرد.
-این راز چندانی نداره. مسئله ی ژنتیکیه.
صدای پوزخند بامداد بلند شد:
-شایدم پول بابام خوب بهش ساخته.

لبخند زدم:
-به هر حال باید از پول پدر خونده م استفاده می کردم.
دستش مشت شد و موس دستش رو روی بازوش گذاشت:

-مثل اینکه ما قرار نیست اینجا سکونت داشته باشیم درسته؟
یک تای ابروم رو بالا دادم:

-شما مهمان اینجایید. من از مادرم یاد گرفتم مهمان نواز باشم.
-خوبه که مامانت کاری به غیر از کنگر خوردن و لنگر انداختن یادت داده.

زیادی رک و مستقیم حمله می کرد و من فکر می کردم این بیست سال صبوری رو یادش داده باشه…
اما انگار درس هایی که اون انتظار گرفته بود با من فرق داشت.

نگاهم توی چشم های مشکی رنگش خیره موند و پستوی نگاهش برای من همون پسر بچه ی لجباز قبل رو تداعی می کرد.

همونی که خودش سر عروسکم رو کنده بود و وقتی گریه م رو دیده بود روز بعد یکی مثل همون عروسک رو برام خریده بود.

نمی دونم اون توی عمق چشم های من چی می دید که نگاهش رو خیلی سریع گرفت:

-من قرار نیست اینجا مهمان باشم. پس وقتی برمیگردم که اینجا خونه م باشه و اون وقت راجع به مهمان نواز بودن خودم فکر می کنم.

کنایه ش رو خیلی سریع گرفتم و اگر این خونه به نامش بود قطعا من رو بی بر و برگرد بیرون می انداخت.
-هر جور راحتی.

با شنیدن صدای خونسرد من حرصی پلک زد و با سرعت از خونه بیرون رفت.
موس لبخند بزرگی نثارم کرد و سرش رو چرخوند سمت معتمد:

-ما فردا حتما برای دیدار از شرکت میایم. اونجا راجع به انحصار وراثت بیشتر صحبت می کنیم.
بعد هم با گفتن “می بینمتون” رو به من از خونه خارج شد.

معتمد هم وسیله هاش رو جمع کرد و با وراجی لب زد:

-انتظار این رفتار رو داشتم. بیست سال تموم این مرد رو ول کردن رفتن اون ور دنیا عشق و حال الان ادعای ارث و میراث دارن. من اگر جای آقای معین بودم همه چیز رو میزدم به نام شما تا دستش توی پوست گردو بمونه.

اخم کمرنگی کردم و محکم گفتم:
-بهتره شما توی حیطه ی کاری خودتون فعالیت داشته باشید آقای معتمد. بقیه ی مسائل به شما مربوط نیست.

جاخورده نگاهم کرد و من اخمم رو بیشتر کردم:
-متوجه شدید؟
به خودش اومد و بله ی آرومی زمزمه کرد.

-راه خروج رو بلدید یا بگم نشونتون بدن؟
خیلی سریع کیفش رو از روی مبل برداشت و بلند شد:

-بلدم بلدم. با اجازه تون.
بیرون رفتنش رو تا انتها دنبال کردم و دستی به پیشونیم کشیدم.

بدجور غافلگیر شده بودم با دیدن اون پسر و همین خسته م کرده بود.
گوشیم رو برداشتم و با مهام تماس گرفتم.

به بوق دوم نرسیده جواب داد:
-چی شد؟ دیدیش؟
-موس کیه؟

انگار جا خورد که سکوت طولانی ای کرد و در نهایت صداش توی گوشی پیچید:
-چی؟

ـ گوش کن ببین چی میگم. یه پسر جوون و لاغر بیست و چند ساله همراه بامداد اومده. رابطه شون انگار با هم خیلی خوبه. میخوام کل زندگی این پسر موس نام با همه ی جزییات تا فردا دستم باشه.

-باشه. ته توش رو در میارم.
تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی کاناپه انداختم و خودم هم نشستم.
صدای نسرین خانم از پشت سرم بلند شد:

-خانم؟ براتون جوشونده رو دم کردم. کار دیگه ای ندارین؟
دستم رو روی چشم هام گذاشتم:
-نه دستت درد نکنه. دیگه برو.

این پا و اون پا کردنش رو حس کردم و چه قدر خوب که می تونست بفهمه حرف زدن الان براش عاقبت خوبی نداره.

چشمی گفت و صدای قدم هاش رو شنیدم.
دستم رو برداشتم از روی چشم هام و صداش زدم:

-نسرین خانم.
چرخید سمتم:
-بله خانم؟

-پرده ها رو بکش قبل از رفتنت. بعدم بگو پوریا برسونتت. این موقع شب تنها نرو. پاکت کنار کیفت رو برداشتی؟

لبخند بزرگی روی لبش نشست:
-بله. خدا از خانمی کمتون نکنه. درست مثل مادرتون ماهین.

سرم رو تکون دادم و چشم هام رو بستم:
-شب به خیر.
صدای کشیدن پرده ها و خداحافظیش رو شنیدم.

بعد از بسته شدن در چشم هام رو باز کردم.
چراغ ها رو هم خاموش کرده بود و جز آباژور گوشه ی سالن هیچ نور دیگه ای نبود.

خوب میدونست الان تاریکی رو میخوام.
از جا بلند شدم و رو به روی قاب عکس بزرگش که روبان سیاهی تزیینش کرده بود ایستادم:

-چطوری جناب معین کبیر؟ دیدیش؟ دیدیش چقدر بزرگ شده؟
خندیدم:

-این همون پسریه که از خونه بیرون انداختیش. مرد شده… مرد برگشته.
خیره شدم توی چشم های پر از تکبرش…
توی اون تیله های مغرور:

-از مرگت ناراحت نبود. چه حسی داره؟ چه حسی داره اینکه هیچ کس برات
ناراحت نشد؟ هیچ کس برات اشک نریخت؟

سرم رو تکون دادم:
-انقدر بدی که هیچ کدوممون نمی تونه ببخشتت.
جوشونده ی روی میز رو برداشتم و توی تنهایی جرعه ای ازش نوشیدم.

نگاهم روی نور آباژور خیره موند و صدای جیغ هام توی گوشم پیچید.
صدای التماس هام…
صدای کمک خواستن هام…

چشم هام رو محکم بستم و من از تاریکی می ترسیدم.
از تاریکی و تنهایی وحشت داشتم اما همیشه خودم رو با قرار گرفتن توی این موقعیت شکنجه میدادم.

پوزخندی زدم و مثل همیشه یه قرص رو از قوطی آلپرازولام* بیرون آوردم و همراه باقی جوشونده م خوردم.
همون جا روی کاناپه دراز کشیدم و خیره به سقف لب زدم:

-تو به جز یه خودآزار هیچی نیست ملکه ی مد!

* آلپرازولام یک داروی ضد اضطراب می باشد که برای درمان اختلالات اضطرابی، اختلالات پانیک (حمله های ناگهانی و غیر منتظره ترس شدید و نگرانی) و درمان بی خوابی بکار می رود.

با انگشت شست و سبابه چشم هام رو ماساژ دادم.
صدای سلین ترک زبان باز هم توی اتاق پیچید:

-تمام سفارش ها حاضر شدن. فقط ویژه ها مونده که کار خودتونه. با ساواش بیگ هم هماهنگ کردم اما اصرار دارن که حتما با شما جلسه ی حضوری داشته باشن.

نفسم رو بیرون دادم:

-قبلام گفتم تا زمانی که کل سالن حاضر و آماده در اختیارم نباشه و مدل هام شروع به اجرا نکرده باشن یک کلمه هم باهاش صحبت نمی کنم.
باید حواست جمع باشه. اگر مجبور نبودم حتی اجازه نمی دادم یک مثقال از پارچه هاش وارد لباس های من بشه.

-بله بهشون گفتم که هر موردی بود فقط از طریق من میتونن بهتون انتقال بدن و شما حاضر نیستید صحبتی داشته باشید.
برای شوی پاریس چیکار میکنید؟ براتون بلیت بگیرم؟

مبهوت دستم رو از روی چشم هام برداشتم:
-مگه زمانش رسیده؟
-بله خانم. آخر همین هفته ست.

آه عمیقم از گلوم به بیرون راه پیدا کرد و باورم نمیشد این رو فراموش کرده باشم.

برگشتن بامداد بیشتر از اون چه فکر می کردم ذهنم رو بهم ریخته بود.

به سمت پنجره رفتم رو پرده رو کنار زدم:
-فعلا بلیت نگیر. خبرت می کنم.

-چشم اما حتما باید به این شو برید. برای آینده ی کاری توی فستیوال بعدی ملاقات با مستر ژوبین لازمه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا